رمان سرآشپز کوچولو
- به قلم هانی
- ⏱️۸ ساعت و ۳۵ دقیقه
- 113.2K 👁
- 828 ❤️
- 243 💬
ریتا، دختری لجباز و قوی، با روحیه ایی فوق العاده شاد که با وجود سن کمش، سرآشپز یک رستورانه. اما طی اتفاقی، از اونجا اخراج میشه و توسط یک پیرمرد مرموز، وارد یک رستوران مجلل و شیک میشه. اونجا درگیر اتفاقاتی میشه که...!
با ناراحتي نگاهم کرد و چيزي نگفت. طاهره و راضيه جلو اومدن و به ترتيب بغلم کردن. آروم گفتم:
_توي مدتي که اين جا به عنوان سرآشپز کار کردم، بايد بگم که بهترين تجربه ي آشپزيم بود. اين که کنار شما آشپزهاي قابل و کار بلد بودم، افتخار بزرگي برام بود. خيلي ناراحتم، ولي خب کاري هست که شده. اميدوارم از اين به بعد هم، همين جور عالي و موفق باشيد.
دخترها به گريه افتادن و مردها با غم سر تکون دادن. لبخندي زدم و گفتم:
_حالا زياد غصه نخوريد، حتماً ميام که ببينمتون.
حامد براي اولين بار خنديد و گفت:
_حامد:آره... از قديم گفتن مال بد، بيخ ريش صاحبشه!
همه به حرفش خنديدن. چشمکي زدم و گفتم:
_محسن بلاخره روت تأثير گذاشت ها!
_حامد:چه جورم!
خنديدم و گفتم:
_خب بچه ها، من ديگه برم. شما هم بريد به کارهاتون برسيد.
_ژاله: بري برنگردي، دختره ي نچسب!
پوزخندي زدم و از بچه ها خداحافظي کردم. به اتاقم رفتم و مشغول جمع کردن وسايلم شدم. چيز زيادي نداشتم، در حد يه کوله بود. صداي در اومد؛ سرم رو بالا آوردم و گفتم:
-بله، بفرماييد!
هستي آروم از لاي در وارد شد و گفت:
_ خانم، واقعاً داريد مي ريد؟
_هوف، ريتا بابا، ريتا!
سرش رو پايين انداخت و گفت:
_ شما بريد من چي کار کنم؟
_هيچي، زندگي!
با چشم هاي اشکي نگاهم کرد و گفت:
_اما خانم، من تازه مشغول آشپزي شدم و به روش شما عادت کردم. اگه شما بريد، من نمي تونم به کارم ادامه بدم و باز کمک آشپز مي شم. خانم تو رو خدا نريد! من نمي خوام شما بريد.
بغلش کردم و گفتم:
_هي دختره ي ديوونه، چرا گريه مي کني؟ اين حرف ها چيه مي زني؟ تو دختر با استعدادي هستي و مي توني بدون من هم پيشرفت کني. حتي آشپزي خيلي بهتر از من بشي! خودت رو دست کم نگير.
هق هقي کرد و گفت:
_دلم براتون تنگ مي شه.
گونه ش رو بوسيدم و با لبخند گفتم:
_قربونت برم، منم دلم برات تنگ مي شه. حتما ميام به ديدنت...حالا اشک هات رو پاک کن و بخند. مي خوام با دل خوش از اين جا برم.
لبخند اجباري زد و با گوشه روسريش اشک هاش و پاک کرد. گفتم:
_آفرين دختر خوب. من ديگه برم، خدانگهدار.
_هستي: خداحافظتون.
کوله م رو برداشتم و از اون جا بيرون اومدم. نگاهي به منوي دم در کردم و آهي کشيدم. شالم رو روي سرم مرتب کردم و کنار خيابون، قدم زنون به سمت خونه رفتم.
******
ديس برنج رو از دستش گرفتم و توي سفره گذاشتم. با آه و ناله کنارم نشست و طبق عادتش، با گفتن "بسم الله" شروع به خوردن کرد. با لبخند نگاهي به صورت چروک شده ش کردم و مشغول شدم. هميشه بهم مي گفت "اگر وسط غذا خوردن صحبت کني، شيطون باهات هم غذا مي شه و غذات رو مي خوره" منم وقتي کوچيک تر بودم، مي خنديدم و از روي عمد صحبت مي کردم تا ببينم شيطون چه طور غذاي من رو مي خوره! يادش به خير، وقتي مادرم دعوام مي کرد و بابا ازم دفاع مي کرد. لبخند تلخي رو لب هام نشست و با بغض به ظرف خورشت خيره شدم. همون لحظه ننه جون گفت:
_ چرا نمي خوري مادر؟ غذا سرد شد!
بغضم رو قورت دادم و گفتم:
_چيزي نيست ننه جون... از صبح تو آشپزخونه بودم، بوي غذا دلم رو زده؛ نمي تونم چيزي بخورم.
نگاهم کرد و گفت:
_من تورو مي شناسم، يه اتفاقي افتاده؛ ولي مي ذارم بعد از غذا مي پرسم.
لبخندي زدم و بي ميل يک قاشق خوردم. غذا که تموم شد، به همراه ننه جون سفره رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم. با سيني چايي به پذيرايي برگشتم و کنار ننه جون نشستم. گفت:
_خسته نباشي مادر.
_سلامت باشيد.
_خب، حالا بگو ببينم چي شده؟
انگشت اشاره م رو لبه ي استکان چرخوندم و گفتم:
_از رستوران اخراج شدم.
_ننه جون: چرا مادر؟ کاري کردي؟
_نه... صاحب رستوران الکي گفت غذاهات بده، ديگه به دردم نمي خوري، بچه اي و از اين حرف ها. دنبال بهونه بود من رو بيرون کنه. زير آب زن هم داشتم.
آهي کشيد و گفت:
_چي بگم؟ حتماً صلاحت اين طوري بوده.
سکوت کردم و با استکان زير دستم بازي کردم. خودش رو نزديکم کرد و صورتم رو بالا گرفت. نگاهم کرد و گفت:
_ ريکا، تو چته؟ چرا اين قدر ناراحتي؟
نگاهم رو به گل هاي رو لباسش دوختم و با بغض گفتم:
_بچه که بودم، فکر مي کردم دنيا يعني فقط مادر و پدرم. بزرگ تر که شدم، فهميدم مادربزرگي هم هست. بيشتر که گذشت، فهميدم پدرم تو دنياي آشپزي کار مي کنه و من رو از شش سالگي، با حرفه ش آشنا کرد. مادرم خيلي مخالف اين کار بود؛ اون موقع نمي فهميدم چرا، ولي وقتي پدرم تو سن دوازده سالگي بهم گفت "تو بايد بزرگ ترين سرآشپز زن بشي" فهميدم چرا مادرم اون حرف رو زد. زماني که تو پونزده سالگي هردوشون رو از دست دادم، فهميدم دنيا فقط پدر و مادر و مادربزرگم نيست، آشپزي نيست؛ بلکه روزهاي سختم هست، درد و ناراحتي هم هست. هميشه شادي مهمون خونه نيست، گاهي غبار زيادي از غم و غصه خونه رو پر مي کنه...
يک قطره اشک روي گونه م ريخت و لرزون ادامه دادم:
_ننه جون، من با مرگ پدر و مادرم کنار اومدم. با تمام سختي هاي وصيت پدرم کنار ميام؛ ولي نمي تونم اين توهين و تحقير هايي که بابت سن کمم بهم مي شه، رو تحمل کنم. بدتر از اون، اينه که کسي نيست جلوشون بايسته و تو دهنشون بکوبه؛ من تا حدي قوي ام، تهش يه دخترم و به شدت احساساتي و شکننده. ننه جون، سختمه نصف شب بيام خونه و شما رو در حال کار کردن ببينم. تا شايد بتونيد يک ذره از خرج زندگيمون رو فراهم کنيد. نمي خوام بگم کم آوردم، نمي خوام بگم ديگه ادامه نمي دم، ولي گاهي اوقات مثل الان مي بُرم. ديگه کاسه ي صبرم لبريز مي شه.
اشک هام به شدت از چشم هام سرازير شد و گفتم:
_ننه جون، دلم آغوش امن و گرمت رو مي خواد...بهم مي دي؟
چشم هاي اون هم خيس شد و با بغض گفت:
سارینا
0حرف نداشتتتتتت خیلی قشنگ بوددددد😍😍
۴ هفته پیشNary
0به نظر من رمان قشنگ و خوبی بود همه به هم رسیدن حتی شوخی ها هم با حال و خنده دار بود از نویسنده بابت رمان ممنونم 😘
۱ ماه پیش...
0فوق العاده بود و بی نظیر احسنت به نویسنده و قلم همه چی تمومش احسنت..
۳ ماه پیششادان
0دست نویسنده دردنکنه ...من تاحالا شخصیت آشپز رو نخونده بودم تو رمان برام جالب و خوب بود ..اما قسمت هندی هاشون رو خیلی دوست نداشتم ..مادربزرگ باحالی داشت ..
۳ ماه پیشفاطمه
0رمان خوبی بود ولی بنظرم اینجاش که چند قسمت رابطه ی بین ریتا و نریمان خوب بود و بعد خیلی یهویی پدر بزرگش اومد رابطه ی اونا بهم خورد یکم باعث میشد که به نوعی تو ذوق خواننده ی رمان بخوره ولی در کل دست نویسنده رمان درد نکنه موضوع متفاوت و جالبی برای داستان رمان انتخاب کرده بود
۳ ماه پیشیکتا
3واقعا عالی خواهش رمان گوسفند منه رو بزاریدددردرد.
۴ ماه پیشهانی
2داستان خیلی زیبایی بود و مشخصه نویسنده ذهن فعالی داره و امیدوارم روز به روز داستان های زیباتری بنویسه ،با اینکه داستان جای کاره بیشتری داشت اما ارزش خودن رو داره . بیشتره داستان ها ایرادهای خودشون رو دارن اما مهم حسیه که از اون داستان میگیری و من حسم به این داستان عالی بود 🙏
۴ ماه پیشReyhaneh
2درود واقعا خیلی رمان زیبایی بود من واقعا سر هر خط گریم گرفت انقد زیبا بود اصلا دوست نداشتم تموم شه از بس قشنگ بود کمی ایراد داشت ولی آنقدر زیبا بود قلم نویسنده اصلا به چشم نیومد بهتون پیشنهاد میکنم حتما بخونین.بازم مرسی بابت قلم زیباتون
۵ ماه پیشیکتا
1رمان بسیار عالی بود لطفارمان راهزن قلب هارو بزارین خواهش میکنم خیلی خوبه اگه میشه لطف میکنن خواهشن بزارین
۵ ماه پیشAlma
3با احترام، خیلی ضعیف بود درسته رمان طنزه اما شوخی هاشون بینمک و بیش از اندازه س و نویسنده رمان فکرکنم تو سن کم این رمانو نوشته باشه و اینکه بنظرم از رمان های مختلف با شخصیت های متفاوت این رمانو نوشت نقص که زیاد داشت ولی خب فقط یه سوتی که خیلی توجهمو جلب کرد این بود سورنا فامیلیش رحمانی عموش مسرور:)
۵ ماه پیشیکتا
3سلام خواهش میکنم رمان گوسفند منهه رو بزارین خواهشن
۶ ماه پیشغزل
3قصه تا یه جایی قشنگ بود ولی کلی ایراد و سوتی داشت احساس میکنم نویسنده سنش خیلی کم باشه و کم تجربه و آخرش هم اصلا جالب تموم نشد خیلی از این شاخه به اون شاخ پرید و چنتا داستانو فشرده تو یه داستان جا داد به هر حال نویسنده عزیز امیدوارم هر روز بیشتر تلاش کنی و بهترین ها رو بنویسی
۶ ماه پیشJanan
2خیلی قشنگ بود واقعا از ماواش ممنونم عشق اون نسبت به پیالی باعث شد ریتا و نریمان به هم برسن
۶ ماه پیشنیا
0واااااااااای خیلی خوب بود مرسی بابت قلم قشنگت
۷ ماه پیش
ثنا
0سلام به همه نویسنده ی رمان واقعا ممنونم همین طور ادامه بده و به نظرات منفی اصلا توجه نکن هرچند چند تا ایراد داشت ولی بلاخره هرکس باید از یه جایی شروع کنه همه که از همون اول نویسنده نیستن بازم ممنونم رمان قشنگی بود