رمان یک دقیقه یلدایم باش
- به قلم زهرا بهاروند
- ⏱️۱ ساعت و ۵۴ دقیقه
- 81.9K 👁
- 350 ❤️
- 181 💬
شخصیت هایِ رمانِ من، نه مغرور و از خود راضین،نه اعصاب خُرد کن! نه اسامیِ عجیب و غریب دارن و نه عقایدی که سال هاست تویِ خانواده ی ایرانی جریان داره رو زیر پاهاشون له می کنن! شخصیت هایِ رمانِ من کامل و ناب نیستن! اشتباه و ضعفایِ خودشونو دارن! بهتره با من همراه بشید تا طعم رمانی نزدیک به واقعیت رو بچشید.
_فعلا خداحافظ نیل!
گوشیو قطع کردم و قبل از اینکه توی سالن بزرگ روبروم که دورتادورش تابلوهای ساختمونای جالبی به چشم می خورد گم بشه صداش زدم:
_آقا؟
با تعجب به سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد.
الان ینی زورش میومد بپرسه:
"بله امرتون رو بفرمایید خانم محترم؟"
_توی اون جلسه ی مهمتون مثله چند دقیقه قبل نباشید..!
تعجب نگاهش بیشتر شد،با یه پوزخند ادامه دادم:
_مثل چند دقیقه قبل بی فرهنگ و متکبر!
دکمه ی آسانسور و زدم و اونو با دهنی که از بهت بازمونده بود،تنها گذاشتم.
کیش،حالا مات بمون..!
فکر کرده بود چون اول جوابشو ندادم،زبون ندارم.
بی فرهنگه متکبر!
***
همون طور که سجادمو جمع میکردم،رو به مامان گفتم:
_دعا کن کارِ بی دردسری باشه مامان!
_ ان شاءاللّه که همینطوره مادر.
سجاده ی جمع شدمو گذاشتم روی میز کوچیکی که گوشه ی هال بود.
_گفتی شرکت چیه دخترم؟
_یه شرکت ساخت و سازه،از اینایی که برج میسازن میلیاردی! دوست فریدم که گفتم،معاونه اونجاست.
_سختت نیست مادر؟ساعت کاریش زیاده.
لبخندی زدم و دستای گرم و چروکیده ی مامانو توی دست گرفتم:
_نه مادرمن!سخت کجا بود؟دخترت یه پا شیره..!
اشک توچشمای خوشگلش که جمع شد،بغض گلوی منو هم گرفت.اینقدر مهربونی داشتن چشمای قهوه ایش،که جونمو هم پاشون میدادم.
_گریه نداشتیما مامان..! تو رو خدا ...
_باعث دردسرتم،اگه خرج دوا درمون من نبود..
_هیش! ادامه نده مامان! این حرفا چیه آخه؟بچه بزرگ کردی واسه همین وقتا دیگه..!
_ الهی خیر از جوونیت ببینی دخترم.
_الان شد! دعای خیر مامانم طوفان به پا میکنه!
بالشت زیر سرشو مرتب کردم،پتوشو روش کشیدم،گونه ی نرم و چروکشو بوسیدم و خودمم رفتم توی اتاق.
نیلوفرم خواب بود.روی تشکی که روی زمین پهن بود دراز کشیدم و پتو رو تا گردنم بالاکشیدم،دستامو زیر سرم قفل کردم و خیره شدم به پنجره ی اتاق.
ماه کامل بود.نور نقره ایش چقدر قشنگ بود!
جون میداد بلند شم و چند تا عکس خوشگل ازش بگیرم.
عکس...،
دوربین!
یدفعه خوشحال لبخند بزرگی زدم.خودشه!خودشـه...!
چرا از صبح به فکرم نرسیده بود؟
با فروختن دوربین عکاسیم، میتونستم هم داروهای مامان و هم کتابای نیلوفرو بگیرم.
یه لحظه دلم گرفت،هدیه ی بابا بود..!
ولی مهم الان مامان و نیلوفر بودن.
اشکایی که میخواستن راه بیفتنو با یه نفس عمیق پس زدم،چشمامو بستم و سعی کردم بدون فکر و خیال خوابم ببره و اونقدری خسته بودم و از صبح از این شرکت به اون شرکت رفته بودم که سریع اسیر خواب و رویا بشم.
***
در حیاطو آروم،طوری که مامان و نیلوفر از خواب بیدار نشن بستم.
راه کوچه ی نسبتا باریکمونو پیش گرفتم.
عاشق محله و کوچمون بودم؛پر بود از صفا و صمیمیت.
نیمه ی شعبان که میشد،مردای همسایه با کمک هم سرتاسرشو چراغای رنگی می بستن.
ماه رمضون ها هم که دیگای شعله زرد و حلیم واسه افطاری آماده بودن و بوی زعفرون کل محله رو برمی داشت.
ماه محرم و صفر که می شد،
جلوی همه ی خونه ها پرچمای « السلام علیک یا اباعبداللّه الحسین علیه السلام » و « السلام علیک یا اباالفضل العباس علیه السلام » بود.
همسایه هامونم همه از قدیم اینجا بودن و خداروشکر خانواده های خوبی بودن.
دستامو کردم توی جیب مانتوی نوک مدادیم که یه انگشتی زیر زانوم بود.
پاییز،پاییزِ سردی بود.
به ایستگاه اتوبوس که رسیدم،اتوبوس میخواست راه بیفته که سریع سوار شدم.روی صندلی کنار شیشه نشستم و زل زدم به خیابونا که کم کم شلوغ میشدن.ساعتمو نگاهی کردم،ساعت هفت بود؛به موقع می رسیدم.
***
زیر لب « بسم اللّه الرحمن الرحیم » ای گفتم و وارد شرکت شدم.
از راهروی نسبتا طولانی که رو دیواراش عکس وتابلوهای برجا و ساختمونایی که صددرصد کار همین شرکت بود،گذشتم.
به سالن اصلی که میز منشی بود رسیدم.سمت چپ میز منشی،اتاق معاونت و کنارشم اتاق مدیر عاملی که هنوز ندیده بودمش،قرار داشت.
روبروی میز منشی هم یه دست مبل چرمی قهوه ای اداری بود.
S.SAFAEI
0بسیاررررعالی🤍
۴ هفته پیشدخترک رمان خوان
0عالی بود 😍اگه یکم دیگه توضیح می دادی راجب شخصیت ها بهتر تر میشد
۲ ماه پیشLili
1چند صفحه اول رو که خوندم فهمیدم از این رمان آبکی هاست ادامه ندادم
۳ ماه پیشتبسم
0رمان عالی بود ولی ای کاش زندگی فرید نگین ارسلان و ...... را هم میگفت
۴ ماه پیش?دختر آفتابگردون?
1خیلی قشنگ بود حیف کوتاه بود 🥲
۴ ماه پیششادان
1منم دوستش داشتم ..دست نویسنده دردنکنه... ولی خیلی کوتاه بود . میتونست بیشتر از زندگی بقیه شخصیت هام بگه مثل زندگی ارسلان یا فرید یا نگین و..
۵ ماه پیشهانا
3کوتاه بود اما زیبا و عاشقانه ارزش خواندن داشت مرسی از نویسنده ک بیخودی کشش نداده بود
۵ ماه پیشمانا
2بی نظیر بود عالی جتما بخونید
۶ ماه پیشصدف
2عالی بود .🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹💜
۷ ماه پیشsanaz
3سلام به همگی خسته نباشید به نظر من گرچه رمان کوتاهی بود اما عالی و مختصر بود
۸ ماه پیشZoha
4از بس عالی بود زبونم بند اومده ممنون نویسنده ی عزیز
۱۱ ماه پیشفاطمه احمدی
4رمان خوبی بود مختصر و لذت بخش از خواندنش خسته نمیشید
۱۲ ماه پیشDian
2خیلی خوب بود خدایی آخرش خیلی خوب تمام شد فقط ای کاش ادامه داشت
۱ سال پیشزهرا
2خداقوت🌷 عالییییی بود 👌
۱ سال پیش
زهرا
0خیلی قشنگ بود کاش ادامه می دادی