دوست داشتی؟
رمان یک دقیقه یلدایم باش اثر زهرا بهاروند

رمان یک دقیقه یلدایم باش

  • زبان فارسی
  • 83.5K 👁
  • 357 ❤️
  • 190 💬

خلاصه رمان عاشقانه یک دقیقه یلدایم باش

شخصیت هایِ رمانِ من، نه مغرور و از خود راضین،نه اعصاب خُرد کن! نه اسامیِ عجیب و غریب دارن و نه عقایدی که سال هاست تویِ خانواده ی ایرانی جریان داره رو زیر پاهاشون له می کنن! شخصیت هایِ رمانِ من کامل و ناب نیستن! اشتباه و ضعفایِ خودشونو دارن! بهتره با من همراه بشید تا طعم رمانی نزدیک به واقعیت رو بچشید.

قسمتی از متن رمان یک دقیقه یلدایم باش

همون لحظه آسانسور وایساد و اون بی فرهنگ پیاده شد.
_فعلا خداحافظ نیل!
گوشیو قطع کردم و قبل از اینکه توی سالن بزرگ روبرو‌م که دورتادورش تابلوهای ساختمونای جالبی به چشم می خورد گم بشه صداش زدم:
_آقا؟
با تعجب به سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد.
الان ینی زورش میومد بپرسه:
"بله امرتون رو بفرمایید خانم محترم؟"
_توی اون جلسه ی مهمتون مثله چند دقیقه قبل نباشید..!
تعجب نگاهش بیشتر شد،با یه پوزخند ادامه دادم:
_مثل چند دقیقه قبل بی فرهنگ و متکبر!
دکمه ی آسانسور و زدم و اونو با دهنی که از بهت بازمونده بود،تنها گذاشتم.
کیش،حالا مات بمون..!
فکر کرده بود چون اول جوابشو ندادم،زبون ندارم.
بی فرهنگه متکبر!
***
همون طور که سجادمو جمع میکردم،رو به مامان گفتم:
_دعا کن کارِ بی دردسری باشه مامان!
_ ان شاءاللّه که همینطوره مادر.
سجاده ی جمع شدمو گذاشتم روی میز کوچیکی که گوشه ی هال بود.
_گفتی شرکت چیه دخترم؟
_یه شرکت ساخت و سازه،از اینایی که برج میسازن میلیاردی! دوست فریدم که گفتم،معاونه اونجاست.
_سختت نیست مادر؟ساعت کاریش زیاده.
لبخندی زدم و دستای گرم و چروکیده ی مامانو توی دست گرفتم:
_نه مادرمن!سخت کجا بود؟دخترت یه پا شیره..!
اشک توچشمای خوشگلش که جمع شد،بغض گلوی منو هم گرفت.اینقدر مهربونی داشتن چشمای قهوه ایش،که جونمو هم پاشون میدادم.
_گریه نداشتیما مامان..! تو رو خدا ...
_باعث دردسرتم،اگه خرج دوا درمون من نبود..
_هیش! ادامه نده مامان! این حرفا چیه آخه؟بچه بزرگ کردی واسه همین وقتا دیگه..!
_ الهی خیر از جوونیت ببینی دخترم.
_الان شد! دعای خیر مامانم طوفان به پا میکنه!
بالشت زیر سرشو مرتب کردم،پتو‌شو روش کشیدم،گونه ی نرم و چروکشو بوسیدم و خودمم رفتم توی اتاق.
نیلوفرم خواب بود.روی تشکی که روی زمین پهن بود دراز کشیدم و پتو رو تا گردنم بالاکشیدم،دستامو زیر سرم قفل کردم و خیره شدم به پنجره ی اتاق.
ماه کامل بود.نور نقره ایش چقدر قشنگ بود!
جون میداد بلند شم و چند تا عکس خوشگل ازش بگیرم.
عکس...،
دوربین!
یدفعه خوشحال لبخند بزرگی زدم.خودشه!خودشـه...!
چرا از صبح به فکرم نرسیده بود؟
با فروختن دوربین عکاسیم، میتونستم هم داروهای مامان و هم کتابای نیلوفرو بگیرم.
یه لحظه دلم گرفت،هدیه ی بابا بود..!
ولی مهم الان مامان و نیلوفر بودن.
اشکایی که میخواستن راه بیفتنو با یه نفس عمیق پس زدم،چشمامو بستم و سعی کردم بدون فکر و خیال خوابم ببره‌ و اونقدری خسته بودم و از صبح از این شرکت به اون شرکت رفته بودم که سریع اسیر خواب و رویا بشم.
***
در حیاطو آروم،طوری که مامان و نیلوفر از خواب بیدار نشن بستم.
راه کوچه ی نسبتا باریکمونو پیش گرفتم.
عاشق محله و کوچمون بودم؛پر بود از صفا و صمیمیت.
نیمه ی شعبان که میشد،مردای همسایه با کمک هم سرتاسرشو چراغای رنگی می بستن.
ماه رمضون ها هم که دیگای شعله زرد و حلیم واسه افطاری آماده بودن و بوی زعفرون کل محله رو برمی داشت.
ماه محرم و صفر که می شد،
جلوی همه ی خونه ها پرچمای « السلام علیک یا اباعبداللّه الحسین علیه السلام » و « السلام علیک یا اباالفضل العباس علیه السلام » بود.
همسایه هامونم همه از قدیم اینجا بودن و خداروشکر خانواده های خوبی بودن.
دستامو کردم توی جیب مانتوی نوک مدادیم که یه انگشتی زیر زانوم بود.
پاییز،پاییزِ سردی بود.
به ایستگاه اتوبوس که رسیدم،اتوبوس میخواست راه بیفته که سریع سوار شدم.روی صندلی کنار شیشه نشستم و زل زدم به خیابونا که کم‌ کم شلوغ میشدن.ساعتمو نگاهی کردم،ساعت هفت بود؛به موقع می رسیدم.
***
زیر لب « بسم اللّه الرحمن الرحیم » ای گفتم و وارد شرکت شدم.
از راهروی نسبتا طولانی که رو دیواراش عکس و‌تابلوهای برجا و ساختمونایی که صددرصد کار همین شرکت بود،گذشتم.
به سالن اصلی که میز منشی بود رسیدم.سمت چپ میز منشی،اتاق معاونت و کنارشم اتاق مدیر عاملی که هنوز ندیده بودمش،قرار داشت.
روبروی میز منشی هم یه دست مبل چرمی قهوه ای اداری بود.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان یک دقیقه یلدایم باش
  • ناشناس

    0

    عالی بود

    ۳ هفته پیش
  • ماه

    1

    واقعا قشنگ بود فکر میکدم که هیچ وقت نمیتونم یه رمانه دو ساعته خوب بخونم ولی الان فهمیدم اشتباه میکردم نویسنده خیلی خوب موضوع رو جلو برد و مثل خیلی از رمانای کوتاه کشکی نبود

    ۴ هفته پیش
  • Motahar

    1

    نسبت به اینکه کوتاه بود زیبا بود از خوندنش حس خوبی بهم منتقل شد

    ۲ ماه پیش
  • شکوفه

    1

    رمان خوبی بود پایانش خیلی زود شاد شد ولی از همه نظر خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • Tanaz

    1

    رمان قشنگی بود ولی زود تموم شد کاش ادامه داشت

    ۳ ماه پیش
  • حلما

    2

    رمان ساده ای بود هیجان خاصی نداشت ولی قشنگ بود

    ۳ ماه پیش
  • Rira

    1

    رمان خوبی بود شخصا از این که توی رمان عاشقانه چادر سرشون کنن خوشم نمی یاد اما سلیقه ایه. و خیلی کوتاه بود و لحظات عاشقانه ی کمی داشتم اما کلا رمان خوبی بود باید یکم دردسر می کشیدن برای به دست آوردن هم

    ۳ ماه پیش
  • رمان

    1

    رما خوبی بود ولی دوس داشتم ادامه داشت 🌹

    ۴ ماه پیش
  • محسن

    1

    رمان کوتاه وساده ای بود من خوشم اومد شایدرمان خونای حرفه ای براشون زیاد مختصروساده باشه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    خیلی قشنگ بود کاش ادامه می دادی

    ۶ ماه پیش
  • S.SAFAEI

    1

    بسیاررررعالی🤍

    ۶ ماه پیش
  • دخترک رمان خوان

    0

    عالی بود 😍اگه یکم دیگه توضیح می دادی راجب شخصیت ها بهتر تر میشد

    ۷ ماه پیش
  • Lili

    1

    چند صفحه اول رو که خوندم فهمیدم از این رمان آبکی هاست ادامه ندادم

    ۸ ماه پیش
  • تبسم

    1

    رمان عالی بود ولی ای کاش زندگی فرید نگین ارسلان و ...... را هم میگفت

    ۹ ماه پیش
  • ?دختر آفتابگردون?

    2

    خیلی قشنگ بود حیف کوتاه بود 🥲

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!