لیست کلیه پارتهای رمان شیدای کافر : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 145
-
رمان شیدای کافر - پارت 121
هدیهی فصل قشنگ پاییز👇🌾 پائیزتون زیبا و بدون بیماری و دغدغه🙏 با توقف ماشین نگاهی به نمایشگر انداخت و گفت ؛ -شب خوبی بود ،متشکرم! لبخندی زد و با لحنی معنادار گفت ؛ -یعنی برم ؟دعوتم نمی کنی بیام داخل؟ درحال دست کشیدن به کناره های شالش جواب داد ؛ -منزل ما قابل شما رو نداره .بفرمایید! شادمهر لبخند ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 122
آن روزها برایم سریعتر از اسفند هر سال می گذشت. با این که سرم حسابی با اخبار های سمیرا گرم بود، اما رفتار شهاب همه ی حسم را می کشت .هر چه می کردم بی تفاوت باشم قادر نبودم. از مکالماتی که با خاله گیتی داشت ،فهمیدم سفت و سخت به فکر رفتن است .با این حال امیدوار بودم هر لحظه پشیمان شود. اواخر اسفن...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 123
فصلهفدهم عید آن سال هم در حال رسیدن بود. سمیرا با وجودی که هفته ای یک بار به عمارت اشراق هامیآمد ،هنوز شهاب را ندیده بود .زمان آمدن و رفتنش با شهاب جور نبود .او معمولاً ظهرها می آمد و تا غروب می ماند .آن زمان هم آخر سال بود و شهاب ظهرها به خانه نمی آمد. وقتی سه شنبه آخر سال و در باغ کرج همدی...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 124
عید آن سال هم مانند سالهای قبل آمد و در حال گذر بود .هنرنمایی شایان از روز پنجم ادامه داشت. هر بار با اشتیاقی وصف ناپذیر به دیدن بازی شاهزاده ی کوچکم می رفتم .از اینکه هر کس صفتی چون"هنرمند،آرتیست کوچولو،بازیگر زیباو ..."به او میداد به خودم می بالیدم. باور نمی کردم آن کوچولوی زیبارو که تمام ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 125
چند روزی که ویلا بودیم، سًوای هر زمانی دیگر که به ویلا می آمدیم ، بسیارخوش گذشت.طعمش چون توت فرنگی نوبرانه شیرین و مانند بویش مست کننده بود.علی الخصوص عصر روزی که شش تایی یارکشی کرده و دژبال بازی کردیم. من و شهاب و آقای اشراق در یک گروه و شادمهر و سمیرا و خانوم اشراق در گروه مقابل !شایانم نیز نخو...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 126
شب قبل از جشن خوابمان نبرد. به قول شهاب عروسی یکی دیگر بود و استرسش ما را گرفت.فقط شایان با خیال راحت خوابید.مدام من و شهاب نگاهش می کردیم و افسوس می خوردیم ای کاش ما هم کودک بودیم.مدام به هم نگاه می کردیم و نگاه می دزدیدیم.بد جور شرم حضورمان می شد.گاهی دلم می خواست کنار شهاب بنشینم و حرف بزنم...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 127
بغضی تلخ روی سینه ام نشست و هجوم اشک را به دیده ام حس کردم.بالاخره دعایم مستجاب شد و قبل از مرگ پدر و مادرم را دیدم. سر و صورت جوگندمی بابا و اندام کشیده ی مامان که بسیار لاغر می زد، تنم را به رعشه انداخت .دستم را بالا آوردم، بوسه ای کف آن زدم و به طرفشان گرفتم. سر مامان که پایین افتاد،فهمیدم ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 128
مامان آرام اشک میریخت و پدر با سر و صورتش ور میرفت.اما سینا کوتاه نیامد و با نزدیک تر شدن به صورتم گفت؛ -به من و تو چه؟مگه ما باعث به هم خوردن آرامش خونه اشون و این حسرت ابدی شدیم؟ به چشمان سینا زل زدم و پرسیدم؛ -همین الان گفتی هیچ گاه آدمیت شهابو باور نمی کنی .تو گفتی یا نه؟ با صراحت جواب داد؛...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 129
خیره خیره نگاهش کردم .نفهمیدم چطور از لابه لای درختها پیدایش شد.دستش را دور کمرم حائل کرد و مرا به خودش فشرد.نمی دانم چه حسی داشت و یا چه چیزی در مغزش می گذشت.اما حالش بهم می گفت،انگار می خواست به همه بفهماند من مال او هستم .فشاری به پهلویم داد و پرسید: -مهمونی خوش گذشت؟ جای جواب دادن ،پلکم فر...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 130
همه شان خندیدند.شهاب غرو غمزه ای به سرش داد و گفت: -دلت بسوزه. -سوخته!پاشو بابا ،در نمی ره که! این بار من هم خندیدم.حال خوشی به تنم ریخته بود!اینکه خوشبختی برایم کف می زد.خاله گیتی گفت ؛ -راست می گه !پاشو یه تکونی به دست و پات بده خاله .سبا رو هم ببر ما مستفیض بشیم.خستگیتون در میاد و عشق درو می ک...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 131
شایان بلافاصله محبتمان را جواب داد و گونه هایمان را بوسید. سپس رو به شهاب کرد و گفت ؛ -تولد من به این قشنگی نرقصیدیا بابا. ابروهای شهاب بالا رفت و گفت: -پس اومدی اعتراض فسقلی ؟ شایان سرش را بالا انداخت؛ -نه !اومدم قول بگیرم مامان بزرگ و بابابزرگ و دایی و زن دایی رو برای تولدم دعوت کنید و همینطور...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 132
بیچاره خاله گیتی نمی دانست کداممان را جمع کند.همان لحظه شایان کوچکم را روی برانکاردی روان آوردند .در حالی که چشمانش کاملاً بسته و صورت معصومش زیر ماسک سبزرنگ گم شده بود .به کمک خاله گیتی راه افتادم و هر کداممان یک طرف از تخت روان قرار گرفتیم.شهاب هم به کمک دایی اسپرت می شد.وقتی برانکارد پشت دری ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 133
دست و پاهایم گیر نداشت.به زور لباسهایم را درآوردم و از سر ناچاری دوشی گرفتم تا موهایم به حالت عادی برگردد.سرم مدام گیج می رفت!وقتی از حمام در آمدم ،نتوانستم تن پوشم را تنم کنم.آنرا به سینه ام چسباندم و روی تخت افتادم .فکر کردم خوابم برد. وقتی چشمانم باز شد احساس بی وزنی می کردم .تمام تنم خالی بود...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 134
با اشاره ی پرستار به خودم آمدم و بیرون رفتم .فهمیدم حدود دو ساعت کنار شایان بودم .اما گذر آن لحظات را اصلاً نفهمیدم.با دیدن آقا و خانم اشراق و بقیه مهمانان عمارت ،فهمیدم ساعت ملاقات است .طولی نکشید که تمام اقوام درجه یک گروه گروه وارد شدند.مامان و بابا همراه خانواده ی عمو و پشت سرشان شادمهر و سم...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 135
کمی پس از رفتن شهاب،قدرت پاهایم زیاد شد و برخاستم.به بخش که رسیدم حدود شش صبح بود.شادمهر و بابا آنجا بودند. هر دو با دیدنم به طرفم آمدند و جویای احوالم شدند .از پشت شیشه به شایان زل زدم و پاسخشان را دادم . شادمهر بلافاصله سراغ شهاب را گرفت. توضیحم را برای خودم نگه داشتم و گفتم ؛ "برمی گرده " ز...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 136
حدود پنج روز اطرافیانش را نمیشناخت.پس از آن یکی یکی همه را به یاد آورد .از من و شهاب می خواست کنارش بمانیم تا دستهایمان را بگیرد .بلبل زبانی اش در کوتاه ترین جملات خلاصه شده بود. کمی که حرف می زد احساس سردرد می کرد .دکتر به خاطر سردرد و حالت تهوعی که داشت تصمیم گرفت باز هم او را تحت کنترل داشته ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 137
میان حرفش وارد شدم؛ -اونی که همیشه کج رفته تویی! -باشه،من یه کله تازوندم تا حالا.اما این مورد فرق داره. تندی کردم و گفتم: -من خانواده مو به دست آورده بودم.تو کجای این رابطه رو بهم بخشیدی؟خودت نگفتی دیگه فاصله ای بینتون نیست و هر وقت خواستی برو؟ دستی به صورتش کشید و گفت: -منو بفهم سبا.عین من نشو ک...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 138
پارت هدیه به شما دوستداران شیدای کافر👇 اتومبیل که وارد کوچه ی پهن شد،ضربان قلبم بالاتر رفت.نمی دانستم با چه توضیحی با پدر و مادرم رو به رو شوم. مقابل خانه که پیاده شدم ،با دیدن ظاهر ساختمان و آیفون دو طبقه جا خوردم. قبلاً آنجا یک طبقه داشت .صدایی از درونم می گفت بی حواسی کردی .اما مطمئن بودم ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 139
وقتی از اتاق بیرون آمدم همه در سکوتی مبهم نگاهم میکردند.مامان برای شکستن آن فضا پرسید؛ -خوابید ؟ سر تکان داده و تایید کردم .سینا بلافاصله گفت ؛ -حالا که شایان خوابید درست بگو ببینم اصل قضیه چیه ؟ اصلاً دوست نداشتم آن بحث را دنبال کنم .در جواب سینا با ناخشنودی گفتم؛ -اصل مطلب همونیه که شنیدی سینا...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 140
صبح به یاد روزهای جمعه دلم بیشتر گرفت .محال بود جمعه ای بیاید و شهاب حسابی سر کیفمان نکند .چه وقتی خانه بودیم وچه وقتی بیرون می رفتیم .گویا حسم به شایان نیز انتقال یافت .دیگر بهانه گیری را کنار گذاشت و واضح پرسید؛ -می خوام با بابا حرف بزنم مامان .اجازه می دی تلفن کنم ؟ حرف روزهای قبل را برایش...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
