لیست کلیه پارتهای رمان شیدای کافر : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان شیدای کافر - پارت 1
بهنامخدا فصل اول با جیغ خفهای از جا پریدم. میلرزیدم. درست مثل لحظهای که روی پل بودم! لحظهای که پل زیر پایم میلرزید، صدای جیغهایم و تنم مشمئز شده بود.از رسیدن دست و نگاهش به تنم ! قصدش دریدنم بود که ... روی سجادهم نشستم و دو دست نیمهجانم را به صورتم چسباندم. همه اش کابوس بود. همه...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 2
صدای مرتعش مامان مرا از اتاق بیرون کشید: "خوش اومدید!همگی خوش اومدید! ازتون خواهش می کنم واسه بچه ام دعا کنید.التماس کنید خدا به جوونی اش رحم کنه ." زن دایی ها و زن عمو کنار مامان رفتند.هنوز تکلیف سینا معلوم نشده بود و مامان واسه ش ضجه می زد.نگاهم که به صورتش افتاد ،از کبودی دور چشمانش و بی فروغی...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 3
من هنوز براتی رو ندیدم.اما بچه های اینجا و مددکار گفت احتمالا می ره دادرسی مجدد. -چرا؟مگه چیه؟ دستی داخل چشم هایش انداخت و افزود: -بیشتر به نفع طرف مقابله.بوی خوشی برای من نداره. توی صورتم کوبیدم که سینا با حالت بازدارنده ی نگاهش مرا ثابت نگاه داشت. اخم آلود نگاهم کرد و گفت: -من به صبر تو ایمان د...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 4
بالاخره روز دادگاه رسید.روز موعود برای ما و سینا!بی تابی مامان با دیدن فامیل بیشتر می شد.دوست داشت تمام آن آدمها برای جشن فارغ التحصیلی سینا دور هم جمع شوند..کمی که آرامش کردم ،دست خاله سپردمش.علی رغم مخالفتهای مردها همراهشان شدم.تنها کسی که منعم نکرد پدر بزرگ بود!از خانه دستم را سفت چسبید.مامان...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 5
نفسی گرفت که معلوم بود پر از حسرت است: "-برگشتم داخل خونه! بدون اینکه با پدر رو به رو بشم سوئیچو برداشتم و رفتم. چه خوب که ماشینو بردم! داروخانه ی نزدیک خونه تعطیل بود و باید مسیری طولانی ترو طی میکردم.به دو، سه داروخانه ی دیگه سر زدم. اونام تعطیل بودن.یادم افتاد جمعه است و باید یه داروخانه ی ش...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 6
وکلای اشراق ها لبخندی زده و پیروز مندانه پیش آمدند.براتی عقب نشینی کرد و به سنگینی برگشت.قبل از نشستن تبصرههایی قلمبه سلمبه ته حرفهای سینا ردیف کرد. پس از نشستن، فضا در اختیار وکلای طرف مقابل گذاشته شد. یکی از آنها لپ کلام را می گفت.کامل مردی عاقلی که براتی انگشت کوچکه ی او نمی شد. از سر و ته حر...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 7
گرمی دستی روی شانه ام را حس کردم و متعاقباً صدای عمو زیر گوشم پیچید: -کجا رفتی سبا جان .کلی دنبالت گشتیم. به عمو نگاه کردم.بی آنکه برایش توضیح دهم کجا رفتم، با عجز نالیدم: -فقط یه راه مونده عمو! اونم رضایت از خانواده اشراقه. عموکاملا مقابلم ایستاد وبه نرمی گفت: -سختترین راه همینه !اما ما ازشون ...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 8
با هول از روی تخت پایین پریدم. با دیدن پتویی که رویم کشیده شده بود، فهمیدم خاله فراموشم نکرده است. محبت میراثى ذاتی در خانواده ما بود. بین خانواده پدر و مادر هم تفاوتی نداشت. در هر شرایطی همه مثل کوه پشت هم بودند.اکثر فامیل جز فرهنگیان و اساتید بودند.توان مالی همه در یک حد بود و آنچه بر هم سبقت م...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 9
دست دایی که به سوی زنگ دراز شد، گفتم: -بگید با "شهاب" کار دارید دایی. اصلا آشنایی به اسم سرمد نمیشناسید. دایی نگاهم کرد و پرسید: -" شهاب کیه!" -"پسر بزرگشونه. همون که تو دادگاه همراه پدرش اومد و اجازه نمی ده باهاش حرف بزنیم." -"تو از کجا میدونی اسمش شهابه؟" -"تو این مدت کم برای رضایت گرفتن این ...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 10
صدایش مثل آوار روی سرم ریخت. با این حال پر و بالم را از زیر آوار بیرون کشیدم و به راهم ادامه دادم.این بار با رو به مادرش کرد و با لحنی گزنده ادامه داد: -مگه نگفتم درو روی غریبه ها باز نکنید. اینا اینجا چه کار دارن؟ آقای اشراق جای زن که تقریبا مطمئن شدیم همسرش است،گفت: -به نام دوست توزنگ زدن. شما ...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 11
جز صدای ناله هیچ نوایی از کسی در نمی آمد انگار گرد مرگ به خانه مان ریخته شده بود. یک دفعه از جا پریدم و فریاد زنان گفتم نه ،نه ! در محاصره دستهای خاله می فهمیدم خواب دیده ام. اصلا نمی فهمیدم چند روز سپری شد !در تاریک ترین نقطه ی اتاقم نشسته بودم و فکر می کردم. اینقدر به راه های عجیب و غریب اندیشی...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 12
تصمیم داشتم تنها آنجابروم ،این قدر آن خیابان پهن را بالا و پایین کنم تا با دست پر برگردم.حتم داشتم بابا می فهمید اجازه نمیداد تنها بروم.همین که میفهمید قصد کجا را دارم یا ممانعت می کرد یا همراهم میشد .خودش هم نمی آمد یکی از دایی ها یا پسران فامیل جایش را می گرفتند .بالاخره تنهایی جیم شدم و رفت...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 13
-شما این وقت صبح اینجا چه کار دارید؟ چرا صورتتون خونیه ؟ جمله پایانی مرد باعث شد پسرش نگاهی به طرفم بیندازد. انگار تازه باور کرد صورتم را زخمی کرده است .وقتی برگشت و به ما رسید آقای اشراق نگاهی شماتت بار به صورتش انداخت و گفت؛ -چه کار کردی شهاب ؟ چیزی از صورت شهاب برداشت نکردم.خیلی عادی گفت؛ -عم...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 14
طولی نکشید که مقابلش نشسته و منتظر شنیدن حرف هایش شدم .گویا هنوز آبدارچیش نیامده بود.چون با یک سینی چای آمد و مقابلم نشست؛ -معلومه حسابی سرتون شلوغه.یه فنجون چای گرم تون می کنه. تشکر کردم .اما دستم برای برداشتن چای دراز نشد.نمی فهمیدم چرا همه ی حسم یخ زده بود.از طرفی احساس می کردم براتی هم مثل هم...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 15
هیچ جوابی از براتی نگرفتم .سکوتش کمی کشدار شد .نگاهش کردم !مثل بهت زده ها روی صورتم مانده بود.پلک هم نمیزد .دقایقی کوتاه به همین منوال گذشت تا خودش شد. اما وقتی حرف زد مثل همیشه متین و مواجه نبود. کمی عصبی می زد و صدایش لرزی نامحسوس داشت؛ -این چه پیشنهاد وقیحانه ای ست؟ منظورش از این حرف چیه ؟ به...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 16
فصل دوم تلفنش را برای چندمین بار روشن کرد و بی نتیجه بست.این بار آن را روی میز انداخت.از جا برخاست و همراه با برداشتن کتش آقای "میری "را به نام خواند.مردی جوان بلافاصله وارد شد: -جونم آقا،امری داشتید ؟ در حال پوشیدن کتش گفت ؛ -جایی کار دارم باید برم !جنس ها که رسید چک کن بعد تحویل بگیر . آقای م...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 17
دستش را به لبه ی جیبش گیر داد و سرش را مقابل پریناز کج کرد تا کاملا روی چشمانش مشرف شود؛ -تعهدی که به من دادی مهمتره ،یا قولی که به دوستت دادی؟ دست و پایش را گم کرد،اما نه آنقدر که نتواند توضیح دهد.بدجور غافلگیر شده بود: - معلومه که تو در اولویت هستی.فقط خواهش می کنم یک کمی شرایط منو درک کن . سپس...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 18
دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد و گفت ؛ -مگه ما قرار نذاشتیم بعد از اتمام تحصیلت،هیچ حرفی در مورد رشته ات نزنیم.هیچ بحثی نداشته باشیم؟مگه از اول نگفتم از این دلقک بازی ها خوشم نمیاد! پریناز با تعجب نگاهش کرد و با لحن خاصی گفت ؛ -مادلقک نیستیم شهاب.بازیگریم! انگشتش را روی پیشانی کشید و گفت: -اوه...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 19
پریناز جدی شد و جواب داد ؛ -کدوم نمایش شهاب جان! پیشنهاد آقای کامرانی خیلی هم جدیه. شهاب با بی حوصلگی گفت ؛ -خیلی از لطف و توجه ایشان ممنونم! اینقدر آدم مستعد و داوطلب زیاده که حد نداره . پریناز با تعجب پرسید ؛ -یعنی حاضر نیستی بری تست بدی؟ اینطور که من آقای کامرانی رو دیدم بدون تست هم ... میان ک...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 20
پریناز با حرصی فروخورده گفت؛ -به همین راحتی ریشه زندگی تو زدی آقا شهاب. نگاه تندی به پریناز انداخت و گفت؛ -زندگی ما هنوز در حد یک نهاله. با این اختلاف عقیده و سلیقه ای که ما داریم هیچ وقت ریشه ای به وجود نمی آد. -اگه چشم و گوش بسته بگم چشم زندگی مون ریشه دار می شه ؟ شهاب در مقابل لحن طلبکارانه ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
