شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و بیست و دوم :
آن روزها برایم سریعتر از اسفند هر سال می گذشت. با این که سرم حسابی با اخبار های سمیرا گرم بود، اما رفتار شهاب همه ی حسم را می کشت .هر چه می کردم بی تفاوت باشم قادر نبودم. از مکالماتی که با خاله گیتی داشت ،فهمیدم سفت و سخت به فکر رفتن است .با این حال امیدوار بودم هر لحظه پشیمان شود. اواخر اسفند بود که پریناز همراه شایان وارد خانه شد و ضمن تشکر و قدردانی از من و شهاب ،برای تماشای بازی
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0خیلی کوتاه بود🥲
۳ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
پارتا کوتاه نیست واقعا
۳ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
هیچکدوم. بهتون مزه داده😂
۳ هفته پیشمیم
1چه عجب،بالاخره یه چیزی باعث شد سبا یه تکونی بخوره،دیگه داشتم باور می کرد فقط به حرفه وگرنه هیچ ولتنگ خانوادش نمی شه،اگه این شیش سال دوبار اینجوری ازش خواسته بود تا حالا رضایت داده بود 😏🙏🏻
۳ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
سبا دلتنگه اما پا روی عهدی که با خدا گذاشته نمیزاره. فقط توکل کرده. این یعنی دانایی سبا. خودشو به کسی سپرده که مطمئنه
۳ هفته پیشسلام
1وای پارت امشب چقدر زود تموم شد
۳ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
بهتون چسبیده فکر کردید زود تموم شده
۳ هفته پیشآناهید
1خداروشکر سفرو کنسل کرد
۳ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
بله
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
5پارت کوتاه بود یا برا من زود تموم شد؟🥴