شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و سی و پنجم :
کمی پس از رفتن شهاب،قدرت پاهایم زیاد شد و برخاستم.به بخش که رسیدم حدود شش صبح بود.شادمهر و بابا آنجا بودند. هر دو با دیدنم به طرفم آمدند و جویای احوالم شدند .از پشت شیشه به شایان زل زدم و پاسخشان را دادم . شادمهر بلافاصله سراغ شهاب را گرفت. توضیحم را برای خودم نگه داشتم و گفتم ؛
"برمی گرده "
زمان ملاقات هم تمام شد ،اما شهاب نیامد .با اینکه میدانستم کجاست ،اما کم کم داشتم دلواÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
چشم
۱ هفته پیشمیم
5وای،خدارو شکر بالاخره به هوش اومد،ولی شهاب چرا اینقدر مرموز شده،کاش زودتر بگه اون روز زیارت چی شد 😍🥺🙏🏻
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
دلیلش معلوم میشه
۱ هفته پیشزهرا
2همین ک ب هوش اومدن شایان مث بقیه رمان ها تکراری نبود (که حالشون بدتر میشه و یهو بهوش میان😂)خداروشکر😁
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
عزیزم
۱ هفته پیشفاطمه
1واای حتما میخواد بره پیش خانواده سبا و سینا ببخشه و باهاشون رفت و امد کنه
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
عزیزم
۱ هفته پیشفاطمه
3کاش میشد یه پارت هدیه بذارید
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
چشم
۱ هفته پیشمریم
1احتیاج به دست خدا بزاری خدا نامید نمیکنه زیبا ❤️❤️❤️
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
بله
۱ هفته پیشزهرا
0فکر کنم قراره سبا رو رو آزاد کنه این عهدیه که با خدا بسته
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
بله
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
5تروخدا فقط امروز پارت هدیه بزار