شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و بیست و نهم :
خیره خیره نگاهش کردم .نفهمیدم چطور از لابه لای درختها پیدایش شد.دستش را دور کمرم حائل کرد و مرا به خودش فشرد.نمی دانم چه حسی داشت و یا چه چیزی در مغزش می گذشت.اما حالش بهم می گفت،انگار می خواست به همه بفهماند من مال او هستم .فشاری به پهلویم داد و پرسید:
-مهمونی خوش گذشت؟
جای جواب دادن ،پلکم فرو افتاد و پرسیدم ؛
-پدر و مادرمو،لایق یه احوالپرسی ساده هم نمی بینی ؟
انتظار
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
ممنونم از محبتتون عزیزم
۲ هفته پیشمیم
5این دو پارت آخر خیلی عالی بودن،خیلی منتظرش بودیم،خیلی اتفاقات خوبی افتاد،چقدر سخت گیر وحساسی داره شهاب،هم خودش زجر کشید و هم سبا 😍❤️
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
گوارای جان
۲ هفته پیشزهرا
4جای شهاب بودن خیلی سخته چه فشاری رو تحمل کرده
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
خدا رو شکر شما طرف شهاب رو گرفتید😂
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

صبا جمشیدی
0واقعاً خیلی قشنگیه❤️❤️