پارت صد و بیست و نهم :



خیره خیره نگاهش کردم .نفهمیدم چطور از لابه لای درختها پیدایش شد.دستش را دور کمرم حائل کرد و مرا به خودش فشرد.نمی دانم چه حسی داشت و یا چه چیزی در مغزش می گذشت.اما حالش بهم می گفت،انگار می خواست به همه بفهماند من مال او هستم .فشاری به پهلویم داد و پرسید:
-مهمونی خوش گذشت؟
جای جواب دادن ،پلکم فرو افتاد و پرسیدم ؛
-پدر و مادرمو،لایق یه احوال‌پرسی ساده هم نمی بینی ؟
انتظار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صبا جمشیدی

    0

    واقعاً خیلی قشنگیه❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • میم

    5

    این دو پارت آخر خیلی عالی بودن،خیلی منتظرش بودیم،خیلی اتفاقات خوبی افتاد،چقدر سخت گیر وحساسی داره شهاب،هم خودش زجر کشید و هم سبا 😍❤️

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    گوارای جان

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    4

    جای شهاب بودن خیلی سخته چه فشاری رو تحمل کرده

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر شما طرف شهاب رو گرفتید😂

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️