لیست کلیه پارتهای رمان شیدای کافر : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 145
-
رمان شیدای کافر - پارت 61
اما دیر عمل کردم.شاید چون فکرم عبث بود و مقابلش مهره ای سوخته بودم. وقتی آمد ،لحظه ای در چارچوب ایستاد .بوی تند ادکلنش داشت خفه ام می کرد.یادم آمد ادکلن برایش نزدهام. از حالات چندگانه خود دیوانه شدم .فقط بلند بلند خندیدن را کم داشتم.نمی فهمیدم چکاره ام و بالاخره تکلیفم با خودم چیست ! از داخل آ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 62
پارت هدیه برای ورودیهای جدید❤️🪻 فصلهفتم با صدای شهاب چشم باز کردم .ابتدا ترسیدم.حاضر و آماده کنارم،لب تخت نشسته بود.آن گونه که دیدمش خیالم راحت شد.به محض پلک گشودنم،اخم کرد و گفت: -صبحونه ی مفصلت حسابی سیرم کرد. ببخشید که خواب خوشتو پروندم ! خشکم زده بود.باورم نمی شد شبم به همان راحتی کنا...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 63
قلبم به کوبش افتاد.دلم می خواست موهای لختش را نوازش کنم.اما دستهایم دو طرفم آویزان افتاده بود.نبض تنم سرگردان شده و تند تند خودش را به پوستم می کوبید.هنوز بین خواستن و نخواستنش سرگردان بودم.چند ثانیه ای درهمان حالت ماند.انگار موهایم را بو می کشید و لبهایش را روی آنها سُر می داد.بعد از لحظاتی کوت...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 64
پارت هدیه برای ورودی جدید و حضور مامانم❤️ "یخ می کنی!بهتره بیایی تو" صدای شهاب همه ی حسم را گرفت. خواستم به کمکش بروم، اما دستم را گرفت و در داخل ساختمان برد.نفهمیدم چقدر کنار ساحل مانده بودم ،چون همه وسایلم را داخل آورده و شومینه را روشن کرده بود .مرا مقابل شومینه نشان داد و گفت : -حسابی گرم ش...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 65
نمیدانم چرا دنبالش رفتم. اما تصمیم گرفتم تا جائی که جانم یاری می کند کنارش باشم .حتی با وجود کسی که میانمان دیوار شد و مقابل محبت نابش را گرفت .بالاخره روی سکویی ایستاد!مرا رها کرد و همانجا نشست.انگار مرا نمی دید. زیر لب زمزمه میکرد، اما صدایش را نمیشنیدم .مقابلم تا چشم کار می کرد آب بود و آب...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 66
عصر روز پنجم که گفت فردا بر می گردیم،باورم نمیشد پنج روز کنارش مانده ام و با آسایش زندگی کرده ام. نگاهش می کردم که سرش را مقابلم تکان داد و پرسید ؛ -چیه؟ چیزی می خواهی؟ زمزمه وار گفتم ؛ -چقد زود گذشت. خواستم بگویم اخلاق و رفتارت در این ویلا قابل مقایسه با قبل نیست.اما چیزی نگفتم و فقط نگاهش کر...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 67
با سلام و احترام پست هدیه و پراز انرژی بخاطر پیشفروش کتاب جدیدم بنام بیرویا 😍 خوشحال میشم وارد اینستاگرام بنده بشید، پست بیرویا رو لایک و کامنت کنید و در پیشفروش این رمان زیبا شرکت کنید🥰 ضمنا بیرویا در آپ یک رمان هست و میتونید مطالعه کرده و در صورت امکان کتابش رو تهیه کنید. پیشاپیش متشک...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 68
فصلهشتم روزها بی هیچ تغییری می گذشت.تنها تفاوتش با قبل رفتار شهاب بود.احساس می کردم شخصیتی دو وجهی دارد. گاهی اینقدر مهربان و دلچسب میشد که از بودن در کنارش سیر نمی شدم، در مقابل برخی اوقات اینقدر بدخُلقی و غُرولند می کرد که حسرت همان روزهایی را می خوردم که فقط در چند قدمی هم نفس می کشیدیم ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 69
دوستانی گفتن دوشنبه پارت نبوده. با اینکه پارتها درست آپ شده اما این پارت هدیه رو براتون اضافه فرستادم. نگاهی به من انداخت و ادامه داد: -نزدیکتر از شهرام ،چرا به فکر تازه عروست نیستی دایی؟ شهاب سری تکان داد و گفت ؛ -چشم ،هستم . فهمیدم عصبی تر شده. آقای فدائی هم پی برد. اما دیگر ادامه نداد و رف...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 70
اینم پارتی دیگر بعنوان هدیه. لطفا قبول کنید پارتها بلنده🙂 خوشبختانه شهاب تا دو ساعت بالا نیامد.در آن مدت هنوز برق ها را روشن نکرده بودم. فقط لباسهایم را عوض کردم و گوشه ای چمباته زدم .شام هم درست نکردم. میدانستم خانم عطایی تدارکاتش را دیده .اغلب به سفارش خانم اشراق برایم غذا می آورد تا سر و...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 71
آخرین پارت فصل ۸... انشالله از شنبه فصل ۹ رو میخونید. می توانستم به هر طریقی سیم کارت دیگری بیابم و با آن زنگ بزنم.اما می ترسیدم شهاب متوجه شود و برای فرد مقابل هم دردسر درست کنم.عاقبت گوشی ام را روی میز پرت کرده و از ساختمان بیرون رفتم. آن روز خانوم و آقای اشراق هم منزل نبودند. دوری در سال...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 72
فصل_نهم هفته ی اول اسفند گذشته بود.تازه با خانوم اشراق از آرایشگاه برگشته بودم و عجله داشتم بالا بروم.خانوم اشراق متوجه شد،دستم را گرفت و گفت: -می دونستم سالن شلوغه و معطل می شیم .کار مرجان عالیه! سر تکان داده و تایید کردم.خانوم اشراق ادامه داد: -امشب شام پیش مایید. برو بالا لباساتو عوض کن و بر...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 73
چشمان شهاب گشاد شد و با لحن پر غروری گفت ؛ -می دونی اینو از کجا سفارش دادم آوردن؟ به بالای لباس اشاره کرده و گفتم ؛ -منم نگفتم زشته. بی نظیر ترین لباسیه که تا حالا دیدم.اما زیادی بازه! خیلی راحت گفت ؛ -خوب باشه. تازه من مناسب ترین لباسو برات انتخاب کردم. اینبار من تعجب کردم .یعنی بدتر از این هم ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 74
فصل_دهم روز جمعه ای که قرار عروسی بود،شهاب از صبح نحس شد. اینقدر غر زد و بهانه گرفت که داشتم خفه می شدم. نمی فهمیدم چه مرگش است.حرص چه چیزی را داشت می خورد! وقتی خانم اشراق پیغام داد منتظر من است تا به آرایشگاه برویم ،همراهم آمد. جای پدرش ما را به سالن رساند و با هزاران سفارش یا به قول خاله ا...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 75
دختر و پسرهای جوانی اطراف میز ما کشیده شدند و برخی مستقیما سر میز آمدند.جوانی خوش چهره که شیطنت از نگاهش می بارید سمت شهاب خم شد. صورتش را بوسید و گفت؛ -مجلسو صفا دادید شهاب خان .چو افتاده بود تو مجلس اسی هم نمی آیی. اما من گفتم به خاطر عموتونم شده تشریف فرما می شید. سپس به من نگاه کرد و افزود؛ ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 76
اسفندیار گفت؛ -دقیقا !تا می تونی دور شو گرم کن والا می پره. فرزین به اسفندیار نگاه کرد و گفت ؛ -اونی که میل پریدن داره تویی شاه دوماد.بدو که عروس خانوم چشم به راهته . اسفندیار خندید و با سپردن فرزین به شهاب رفت .همراه شادمهر به طرف میز آمدند. به احترامشان برخاستم .شهاب دستش را به سوی من کشید و گف...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 77
وارد خانه که شدیم کت و موبایلش را روی مبل انداخت و خودش هم روی کاناپه افتاد.اجازه نداد لباسهایم را عوض کنم بعد دستور بدهد.من باید می سوختم،جگر او آتش گرفته بود فورا گفت : -یه لیوان آب یخ برام بیار. می خواستم بگویم به من چه! برو به همونهایی که باهاشون جیک تو جیکی بگو بهت آب بدهند .اما کو جرات؟ ...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 78
پارت هدیه برای شروع ماه ربیع❤️ در پنجره ها را که باز کردم،آفتاب آنروز وسوسه ام کرد نفسی بگیرم. مثال بهار بود.انگار نه انگار زمستان است.مقابل پنجره ی رو به حیاط رفتم تا نفسی تازه کنم.چشمم که پایین افتاد،ماشین شهاب را سرجایش دیدم.چشمهایم چهارتا شد.با اینکه دیرتر از روزهای قبل رفت،اما وجود اتومب...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 79
فصل_یازدهم به یاد روزهایی که با مامان خانه تکونی میکردیم افتادم و برای خودم می خندیدم .مامان را کنار خودم تصور کرده و باهاش بلند بلند حرف می زدم. از شدت دلتنگی مثل دیوانه ها شده بودم. یک دفعه وسط سالن نشستم و کلی گریه کردم .صدای مامان تو گوشم طنین انداز شد: "سبا !تنبلی نکن دختر ،پاشو !دیگه چیز...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 80
-سبا خودتی؟ سرم که بالا آمد از فرط هیجان نفسم بند آمد.باور نمی کردم نوشین در چند قدمی من نشسته و با صورتی خیس از اشک نگاهم می کند.عوض اینکه زیر رگبار حرف همدیگر را له کنیم،مثل لال ها نشسته بودیم و همدیگر را بر و بر نگاه میکردیم و اشک می ریختیم . صدای مادر نوشین که آمد فهمیدم تنها نیست ؛ -بسه ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
