پارت صد و سی و یک :


شایان بلافاصله محبتمان را جواب داد و گونه هایمان را بوسید. سپس رو به شهاب کرد و گفت ؛
-تولد من به این قشنگی نرقصیدیا بابا.
ابروهای شهاب بالا رفت و گفت:
-پس اومدی اعتراض فسقلی ؟
شایان سرش را بالا انداخت؛
-نه !اومدم قول بگیرم مامان بزرگ و بابابزرگ و دایی و زن دایی رو برای تولدم دعوت کنید و همینطوری برقصید.
شهاب فقط نگاهش کرد و چهره اش رفته رفته جمع شد.وقتی با اشاره ی آقاÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صبا جمشیدی

    1

    یا خدا استرس گرفتم 😔😔

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ هفته پیش
  • میم

    2

    وای خدا،شایان چی شد،تو رو خدا دیگه اینم نمیره،دیگه خیلی تلخ می شه 😭😭

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عزیزم😑

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    4

    امشب یه پارت بزارین تروجون عزیزتون

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    بله چشم

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️