لیست کلیه پارتهای رمان شیدای کافر : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 145
-
رمان شیدای کافر - پارت 101
این پست چون پیوست پست قبل بود امشب ارسال شد. اینم پارت هدیه ❤️👇 حوصله ام خیلی سر رفته. میای بریم بیرون ؟ نگاهی به شکمم انداخت و گفت ؛ -تا این شکلی هستی نه! آبرومو می بری. لب و لوچه ام آویزون شد و گفتم ؛ -خیلی هم دلت بخواد .انگار از خونه ی بابام آوردم . گردنش با شتاب سمتم برگشت.همچین جدی نگاهم ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 102
آن روز از صبح بی حوصله بودم . دردهایی ریز و گذرا کلافه ام کرد.شهاب هم ظهر نیامد. بعد از ظهر دیگر طاقت ماندن نداشتم .دلم از صبح بد جوری هوای مامان را کرده بود.برای اینکه در ساختمان دیوانه نشوم، شال و کلاه کردم و وارد حیاط شدم .هوای سرد و خشکی بود !کمی میان باغچه های لُخت و به خواب رفته راه رفتم...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 103
دیگر نتوانستم وزن گوشی را تحمل کنم."آخی"گفتم و گوشی از دستم افتاد.از شدت درد، مثل مار به خودم پیچیدم .هنوز نمی خواستم باور کنم این درد چیست! به خودم دلداری می دادم "دو هفته "فرصت داری .صدای الو الو گفتن شهاب وجودم را پر کرده بود. اما دستم برای برداشتن گوشی پیش نمیرفت. خانم عطایی که رسید، محکم رو...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 104
پارت هدیه بخاطر متولد شدن کودک سبا🥰👇 با پاره کردن پیله ی درد به سوی آرامش پرواز کردم.درمقابل صدای گریه ی طفل قطع نمی شد.کودکی که هنوز نمی دانستم پسر است یا دختر!دوست داشتم نوزادم را در آغوش بگیرم و آرامش کنم.سر برداشتم ببینم کجاست.بین دست های پزشکی مدام جا به جا می شد.متوجه شدم معاینه اش می...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 105
پیوست پارت قبل که مطمئنم دوست داشتید زودتر بخونید❤️👇 بچه که دست و پایش را تکان داد ،شهاب گفت؛ -بچه خوابه شادمهر .آدم با نوزاد اینطوری رفتار می کنه؟ شادمهر از حس دوست داشت دندان هایش را به هم فشرد و گفت ؛ -ندید بدید بازی در نیار شهاب .بچه امو نمی دم بغلتا. -جون عمه ات زودتر زن بگیر و بچه دار شو...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 106
شهاب که رفت ،صبر و قرارم با او همراه شد ! از جای خالی او ،حرفی که نیمه ماند و ضعفی که وجودم را درگیر کرده بود ، خواب آلوده شدم. مرتب می خوابیدم و هر دو سه ساعت برای شیر دادن کودک با صدای خانم اشراق بر می خواستم .دم صبح به خوابی عمیق فرو رفتم! این بار که بیدار شدم بوی عطری آشنا فضای اتاق را پر ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 107
چون این پارت کوتاه تر بود و مطمئن بودم شنبه معترض خواهید شد، امشب ارسال کردم. نوش نگاهتون. تولدت مبارک شایان خوشگلم ❤️😍👇 لبخند نرمی زدم و با شایان مشغول شدم. وقتی لباس هایش را خارج کردم تا برای رفتن آماده اش کنم، شهاب داشت درسته قورتش میداد .دست آخر با خواهش و تمنا کنارش زدم تا کودک سرما نخو...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 108
شهاب آمد و میز کوچک مقابلم را لبریز غذا کرد.شایان را از بغلم گرفت تا راحت غذا بخورم. دلم می خواست کنارم باشد و همراهی ام کند .هنوز حرفی نزده بودم که خانم اشراق پیش آمد و با گرفتن شایان ،شهاب را کنار من نشاند. هنگام صرف غذا پرسیدم ؛ -چرا نمی ری بین جوونها ؟ نگاهم کرد و پرسید ؛ -فکر نمی کنم دور خ...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 109
فصلپانزدهم پشت پنجره ی مشرف به حیاط ایستاده بودم و به شادمانی کودکانه ی شایان نگاه می کردم.توپی را بین پاهای کوچکش جابجا می کرد و بین شهاب و شادمهر اینطرف و آنطرف می دوید.از رفتارهایش فهمیدم بیشتر هوای شهاب را دارد .چون توپ را بیشتر سمت او پاس می داد و با صدا می خندید.خنده های شیرینش دلم را م...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 110
دو ساعتی طول کشید تا شهاب برگشت. دو دستش پر بود .حس برخاستن و انجام کاری را نداشتم .کمی در درگاه ایستاد و نگاهم کرد. از حالت چشمانم حرصش گرفت و گفت ؛ -علیک السلام !بفرمایین نگا،زحمتتون نشه خانوم. بلند شدم و پشت چشمی برایش آمدم.اما باز هم سلام نکردم.متوجه شد حالم گرفته است.با اکراه مقداری از وسا...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 111
در خانه ی اشراق رسم شده بود،جمعه ی قبل از هشتم دی ماه، یادبودی برای شایان ناکام،برگزار شود و جمعه بعد جشن تولد شایان کوچک من ! آن سال هم مانند سال گذشته هر دو مراسم برگزار شد .هنوز یاد شایان غم به سینه ی اهالی خانه مینشاند .حتی شایان کوچکمان یاد گرفته بود لباس رسمی بپوشد،عینک سیاه بزند و در مراس...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 112
مادر سکوت معناداری کرد و روی صورت دخترش مات شد .لحظاتی که گذشت،به نرمی پرسید؛ -محل کار شوهر سبا ؟ سمیرا سر تکان داد و گفت ؛ -بله ! زن یکدفعه داغ کرد و تشرگونه پرسید: -برای چی ؟ سمیرا کم نیاورد و گفت: -من و نوشین تصمیم گرفتیم بریم سراغش بلکه بتونیم راضیش کنیم اجازه بده سبا بیاد خونه ی عمو. ماد...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 113
آخرین دگمه ی پالتویم را انداختم و درانتظار شهاب ایستادم.کمی که گذشت،فهمیدم از داخل آیینه براندازم می کند.برگشت و پرسید ؛ -آماده ای ؟ در جواب گفتم ؛ -خیلی وقته آماده ام!وسواس تو زیاده. درحال دست کشیدن به موهایش گفت: -این موهای وامونده سرجاشون نمی شینن. نگاهی به سرش انداختم.خیلی هم جذاب و خواست...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 114
با سلام. روزهای پرمشغله ای دارم اما برخی شبها این حوالی آپ رو چک میکنم. نظرات رو خوندم و دیدم خیلی درخواست پارت هدیه بود. چون فردا تعطیلی رمان هست و پارت هم کوتاه بود، پارت بعدی رو امشب فرستادم. مطمئنم هر چی داستان جلوتر بره، بازم درخواست پارت بعدی رو دارید. اما ادامهی پارتِ قبل، خدمت شما 👇 ...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 115
دلم پر پر زد. شهاب خنده ی معناداری کرد و شایان را چند بار پیاپی بوسید .معلوم بود حالش کمی جا آمده است.اما شایان را رها نمی کرد .بی آنکه غذایی درست کنم تا غروب سر جایم کز کردم. چشمم که به ساعت افتاد بلند شدم تا نمازم را بخوانم .سر سجاده ام بودم که شایان، مامان مامان گویان در خانه به راه افتاد. فهم...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 116
بلند شدم تا از آن فضای بسته رها شوم. اما مگر رهایم میکرد !مقابلم مثل دیوار بالا رفت وسد شد . با گرفتن دست هایم گفت ؛ -تو که خاله گیتی رو خیلی دوست داری. سبا.پس چرا ناراحتی ؟ تکانی به دست هایش دادم و با لحنی عتاب آلود گفتم؛ -من همه رو به خاطر تو دوست دارم. تموم آدمای اطرافت سرشار از عاطفه و مح...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 117
وارد باغ که شدیم ،اکثر مهمانان حضور داشتند .از فاصله ای که توانستم عروس و داماد را ببینم ،فوراً کنار گوش شهاب چسبیدم و گفتم ؛ -بیخود نیست مردم اینقدر وسواس گونه نگات می کنن. اگه داماد این خانواده می موندی، خیلی از باجناقت سر می شدی. نگاهی از گوشه ی چشم به من انداخت و گفت ؛ -شاید داماد اولشون م...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 118
فصل شانزدهم رابطه ها در آن روزها خیلی رسمی شده بود.مخصوصا وقتی شهاب می آمد! همه در سکوتی عذاب آور روزگار می گذراندیم.نمی دانستم در قلب دیگران چه غوغایی برپاست ،اما دل من آشوب بود.مطمئن بودم خانه زیرغباری سهمگین فرو رفته،به قول معروف آرامش قبل از طوفان ! فردای روزی که شهاب میدانست قرار محضر گ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 119
پریناز را داخل مانیتور دیدم.تمام حسم مُرد.با دست و پایی سُست گوشی را برداشتم و جواب دادم.از لحنش متوجه شدم برای گله گذاری آمده است و کاملاً به هم ریخته بود.وقتی گفتم تا چند لحظه ی دیگر شایان را می آورم، چهرهاش از هم باز شد.حالش را از پشت آیفون درک کردم. وقتی مقابل در ،رخ به رخ هم ایستادیم قبل ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 120
-نه! شاید از طریق اینترنت یا یک سیمکارت پنهونی می تونستم راحت با خانوادهام در ارتباط باشم .خصوصاً بعد از تولد شایان !اما بعد از یک اتفاق که برام خیلی تکون دهنده بود، قسم خوردم تا وقتی خود شهاب راضی نشده فکر ارتباط با خانواده امو از سرم بیرون کنم. سمیرا پرسید ؛ -چه اتفاقی ؟ نفس بلندی بیرون فرستا...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
