شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و بیست و پنجم :
چند روزی که ویلا بودیم، سًوای هر زمانی دیگر که به ویلا می آمدیم ،
بسیارخوش گذشت.طعمش چون توت فرنگی نوبرانه شیرین و مانند بویش مست کننده بود.علی الخصوص عصر روزی که شش تایی یارکشی کرده و دژبال بازی کردیم. من و شهاب و آقای اشراق در یک گروه و شادمهر و سمیرا و خانوم اشراق در گروه مقابل !شایانم نیز نخودی شده و در هر دو گروه می دوید.
باورمان نمی شد به یاد ایام خوشمان در دو طرف یا میانه ی زمین
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
باید حسابی اذیتتون کنم تا آخرش بهتون مزه بده
۳ هفته پیشفاطمه
2به جشن عروسی میرن و جودی پبش میره که شهاب پشیمون میشه چرا شش سال سبا نذاشته با خانوادش دیدار کنن نه کسی سینا میشناسه و خانواده سبا هم طوری رفتار میکنن که شهاب پشیمون بشه حدس و نظر من اینه
۳ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
ببینید حدسیاتتون درست از آب درمیاد؟
۳ هفته پیشمیم
2با این جمله آخر خیلی نگران شدم،یعنی چی،اتفاق بدی باز در راهه،تو خانواده اینا مگه کسی دادگاه شرکت کرده که سینا و پدرو مادرشو بشناسن که اینقدر نگرانه لو رفتن و عکس العمل بقیست 🥺🤔🙏🏻
۳ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
این قصه سر دراز دارد
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

نفس
0خواهشا اذیتمون نکن نویسنده عزیز. ما داریم لحظه شماری میکنیم سبا خانواده شوببینه. اینقدر که نگران دیدار سبا با خانواده شم به خانواده خودمون فکر نمیکنیم😄 خاهشا اذیتمون نکن