شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و سی و ششم :
حدود پنج روز اطرافیانش را نمیشناخت.پس از آن یکی یکی همه را به یاد آورد .از من و شهاب می خواست کنارش بمانیم تا دستهایمان را بگیرد .بلبل زبانی اش در کوتاه ترین جملات خلاصه شده بود. کمی که حرف می زد احساس سردرد می کرد .دکتر به خاطر سردرد و حالت تهوعی که داشت تصمیم گرفت باز هم او را تحت کنترل داشته باشد .با این تفاوت که وارد بخش شدیم و هر دو میتوانستیم جای نوازش کودکمان از پشت دریچه ای شیشه ای
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
هنوز اون اندک غرورو داره
۱ هفته پیشمیم
2چه آرزویی،این آرزو حداکثر مال سال اول ازدواج بود،نه الان هم عاشق همسر و بچشه و هم می تونه خانوادشو ببینه 😔
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
بله
۱ هفته پیشفاطمه
2یعنی چی اخه مگه سبا مسخره دست توس که چند سال از خانوادش دورش کردی حالا که بهت وابسته شده و زندگیش ساخته میخوای برگردونیش یعنی میخواد طلاقش بده😐
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
همه چیزش با همه فرق داره
۱ هفته پیشمریم
1امان از مردها من امشب عصبانی بودم این پارت خوندم آتشفشان شدم آخه مرد حسابی چه نذریه 😬😬
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
عزیزم
۱ هفته پیشمریم
2یعنی چی یعنی باید طلاقش بده این چه سرنوشتیه اخه
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
همه چیش با همه فرق داره
۱ هفته پیشTara
0خب شهاب نذر کرده اشکال نداره سبا رو طلاق بده و این دفعه مثل بچه آدم بره خواستگاریش و تمام رسم و رسومها رو اجرا کنه
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
آفرین
۱ هفته پیشزهرا
0آخه مرد حسابی این چه نذریه دوباره بیچاره سبا
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
اره بچم
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

میم
3خدای من،این دیگه چه نذریه،این مگه فقط انتخاب توئه،سبا مگه آدم نیست که براش تعین تکلیف می کنی 😮🥺🙏🏻