شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و سی :
همه شان خندیدند.شهاب غرو غمزه ای به سرش داد و گفت:
-دلت بسوزه.
-سوخته!پاشو بابا ،در نمی ره که!
این بار من هم خندیدم.حال خوشی به تنم ریخته بود!اینکه خوشبختی برایم کف می زد.خاله گیتی گفت ؛
-راست می گه !پاشو یه تکونی به دست و پات بده خاله .سبا رو هم ببر ما مستفیض بشیم.خستگیتون در میاد و عشق درو می کنید.
به هم نگاه کردیم و خندیدیم.گردن
شهاب چرخید و نگاهی به موج جمعیت میان باغ اندا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
متشکرم عزیزم
۲ هفته پیشزهرا
2پارت خیلی رمانتیکی بود کاملاً خودم رو تو اون فضا تصور کردم
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
متشکرم 🥰
۲ هفته پیشمیم
2با این فیلم برداری یعنی می شه امیدوار بود سینا شهابو باور کرده،به هر حال این خاصیت برادراست،هیچوقت شوهر خواهر از فحششون خلاصی نداره 😁
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
دقیقا😂
۲ هفته پیشمیم
3فعلا که همون بچه نجاتشون داد از اون به قول خودش رسوایی که جلوی جمع داشت اتفاق می افتاد 😍
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
شایان خیلی شیرینه
۲ هفته پیشمونا
3آخ از دست بچه کوچیک داشتن😂😂
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
واقعا😂
۲ هفته پیشانا
2خیلی عالی بود ممنون🌹
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
متشکرم
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

نفس
1بی نظیر بود عزیزم خیلی قشنگ بود