شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و سی و چهارم :
با اشاره ی پرستار به خودم آمدم و بیرون رفتم .فهمیدم حدود دو ساعت کنار شایان بودم .اما گذر آن لحظات را اصلاً نفهمیدم.با دیدن آقا و خانم اشراق و بقیه مهمانان عمارت ،فهمیدم ساعت ملاقات است .طولی نکشید که تمام اقوام درجه یک گروه گروه وارد شدند.مامان و بابا همراه خانواده ی عمو و پشت سرشان شادمهر و سمیرا آمدند.با دیدن آنها دوباره ضعف کردم .مثلا عروس و داماد چند روزه بودند. از سلام و احوالپرسی فا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
غرور
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
غرور و کبر و گردنکشی مقابل خدا
۲ هفته پیشمیم
1بله درسته،شهاب در همه حال فکر غرورشه که الان مردم اینو بفهمن چی میگن در موردم،کلا خدا رو هم از یاد برده بود بعد مرگ شایان،همش به سبا میگه دعا کن،خودش انگار نمی تونست
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
بله درسته
۲ هفته پیشمیم
1بهدنظرم حق با سیناست اما شهابم داغ سختی دیده و دلش آروم نشده ولی کدوم دل سنگی می تونه یه ذره شاد باشه وقتی شایان اینجوریه 😔
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
همه در نوع خودشون حق دارن
۲ هفته پیشمهین
2خسته کارت نباشی نویسنده عزیز
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
متشکرم عزیزم
۲ هفته پیشفاطمه
3ای اتفاقا فقط باعث میشه شهاب به خودش بیاد و سینا باور کنه شایانشم به زندگی برمیگرده فقط دارن سختی تقاص کارایی که شهاب با سبا کرده پس میده
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
بالاتر از این چیزها
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

میم
2منظور سینا چی بود گفت از با ارزش ترین چیزت بگذر تا شایان برگرده ؟؟🤔🙏🏻❤️