پارت صد و چهل :



صبح به یاد روزهای جمعه دلم بیشتر گرفت .محال بود جمعه ای بیاید و شهاب حسابی سر کیفمان نکند .چه وقتی خانه بودیم وچه وقتی بیرون می رفتیم .گویا حسم‌ به شایان نیز انتقال یافت .دیگر بهانه گیری را کنار گذاشت و واضح پرسید؛
-می خوام با بابا حرف بزنم مامان .اجازه می دی تلفن کنم ؟
حرف روزهای قبل را برایش تکرار کردم؛
-بابا مسافرته دورت بگردم .موبایلش ام نبرده. والا خودش باهات تماس می Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    وای چه وضعیت وحشتناک غم انگیزیه،دلم برای هرسه تاشون سوخت،یعنی هیچ راهی نیست از این عهد برگرده 🥺🙏🏻

    ۶ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😞👌

    ۳ روز پیش
  • نفس

    0

    ممنونم الهه جان از قلم زیباتون. طوری داستان داره پیش میره که همیشه حتی با دیدار سبا با خانواده ش، همچنان ما منتظر پارت بعد باشیم. عالیه.

    ۶ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون عزیزم. قبلا گفتم تا انتها در انتظار پارت بعد خواهید برد 🤗

    ۳ روز پیش
  • Tara

    2

    خدا قوت نویسنده جوون ولی میشه یه پارت هدیه بدی بانو جان

    ۷ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم. چشم

    ۶ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️