شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و سی و سوم :
دست و پاهایم گیر نداشت.به زور لباسهایم را درآوردم و از سر ناچاری دوشی گرفتم تا موهایم به حالت عادی برگردد.سرم مدام گیج می رفت!وقتی از حمام در آمدم ،نتوانستم تن پوشم را تنم کنم.آنرا به سینه ام چسباندم و روی تخت افتادم .فکر کردم خوابم برد. وقتی چشمانم باز شد احساس بی وزنی می کردم .تمام تنم خالی بود. نای تکان دادن
انگشتانم را نداشتم. سرم را چرخاندم و سرمی به دستم دیدم .همان لحظه شهاب وارد اØ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
اره بچم
۲ هفته پیشمریم
0اخه چرا اینطورشد خیلی ناراحت شدم
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
طفلک سبا آرامش نداره
۲ هفته پیشمیم
1برگرد شایان کوچولوی شیرین زبون،دیگه شهاب و سبا و همه خانواده غمباد گرفتن،خیلی غمگین شد 😔😔🙏🏻
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
اره بچم😶
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0طفلی سبا تازه داشت به آرامش میرسید