شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و نهم :
فصل_یازدهم
به یاد روزهایی که با مامان خانه تکونی میکردیم افتادم و برای خودم می خندیدم .مامان را کنار خودم تصور کرده و باهاش بلند بلند حرف می زدم. از شدت دلتنگی مثل دیوانه ها شده بودم. یک دفعه وسط سالن نشستم و کلی گریه کردم .صدای مامان تو گوشم طنین انداز شد:
"سبا !تنبلی نکن دختر ،پاشو !دیگه چیزی نمونده .الان بابا و سینا میرسند .مگه چه کار کردیم که غش کردی؟ اینطور بخواهی تو خونه ی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
الهی آمین عزیزم
۲ ماه پیشمهین
1وای خدای من امکان داره مادرش رد اونجا ببینه
۲ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
🥹🥹🥹
۲ ماه پیشم
1فکر کنم یه جاجتش زودی روا شد،یکی از خانوادشو می بینه 🥺
۲ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
❤️⚘️❤️
۲ ماه پیشم
1خیلی عجیب شخصیت منحصر به فردی داره شهاب،چطور می تونه در عین این همه غرور و تکبر اینقدر عاشق باشه و فروتنانه عذرخواهی کنه،تا بخشش قلبیم نگیره دست بردار نیست 🤔🙏🏻 😍
۲ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
شهاب عشقه🥰
۲ ماه پیشTara
1منم حدس می زنم یا مامانش یا همون نوشیدنی که می گفت با هم می اومدیم امامزاده رو دیده ، مرسی نویسنده جونم عالیه رمانت
۲ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
2چقدر بغضی شدم با این که رمان هست ولی هر کسی ناآرامه به آرامش برسه به حق خدای بالاسرمون🤲🤲🥲🥲