پارت هفتاد و نهم :

فصل_یازدهم

به یاد روزهایی که با مامان خانه تکونی می‌کردیم افتادم و برای خودم می خندیدم .مامان را کنار خودم تصور کرده و باهاش بلند بلند حرف می زدم. از شدت دلتنگی مثل دیوانه ها شده بودم. یک دفعه وسط سالن نشستم و کلی گریه کردم .صدای مامان تو گوشم طنین انداز شد:
"سبا !تنبلی نکن دختر ،پاشو !دیگه چیزی نمونده .الان بابا و سینا می‌رسند .مگه چه کار کردیم که غش کردی؟ اینطور بخواهی تو خونه ی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Tara

    1

    منم حدس می زنم یا مامانش یا همون نوشیدنی که می گفت با هم می اومدیم امامزاده رو دیده ، مرسی نویسنده جونم عالیه رمانت

    ۲۳ ساعت پیش
  • م

    1

    خیلی عجیب شخصیت منحصر به فردی داره شهاب،چطور می تونه در عین این همه غرور و تکبر اینقدر عاشق باشه و فروتنانه عذرخواهی کنه،تا بخشش قلبیم نگیره دست بردار نیست 🤔🙏🏻 😍

    ۲۳ ساعت پیش
  • م

    1

    فکر کنم یه جاجتش زودی روا شد،یکی از خانوادشو می بینه 🥺

    ۲۴ ساعت پیش
  • مهین

    1

    وای خدای من امکان داره مادرش رد اونجا ببینه

    دیروز
  • مریم

    3

    چقدر بغضی شدم با این که رمان هست ولی هر کسی ناآرامه به آرامش برسه به حق خدای بالاسرمون🤲🤲🥲🥲

    دیروز
کپی شد!