شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت یک :
بهنامخدا
فصل اول
با جیغ خفهای از جا پریدم. میلرزیدم. درست مثل لحظهای که روی پل بودم! لحظهای که پل زیر پایم میلرزید، صدای جیغهایم و تنم مشمئز شده بود.از رسیدن دست و نگاهش به تنم !
قصدش دریدنم بود که ...
روی سجادهم نشستم و دو دست نیمهجانم را به صورتم چسباندم. همه اش کابوس بود. همهاش ! اما دلم مثل گنجشک مانده در حبابی شیشهای داشت به دیوارهی سینهام میکوبید.آنقدر محکم تا بیرون بپرد! گرگ زخمی قصه، او بود. با آن چشمهای وحشی و طوفانی و گرگ نشانش! انگار که تمام عمرش خون خورده بود! هر چه بیشتر فکر کردم، حالم بدتر شد. دو دستم را با تسبیحم روی قلبم فشاردادم و شروع به گفتن ذکری کردم که ورد زبان مامان و خاله ام بود! بلند شدم و دوباره سرسجادهم ایستادم. در آن گرگ و میش بغض کرده و ترسیده که پرندهی تنهای دلم به جان کندن افتاده بود، جز چسبیدن به خدا و اعتقاداتم و التماس ، راهی برای آرام کردن خود نداشتم. اشک ریزان قامت بستم و نماز صبر را از اول شروع کردم! شاید برای هزارمین بار.
زانوانم که خسته شد،دراتاق شروع به قدم زدن کردم تا پاهایم از حالت خواب رفته گی بیرون بیاید.پشت پنجره ی اتاقم کشیده شدم.پرده را کنار زدم و شبه آدمی شبیه بابا دیدم !زیر سرمایی که بخار بازدم آدم یخ می زد، داخل حیاط نشسته بود.فکر کردم دور از جانش سکته کرده است.هیچ غبار سفیدی که نشانی از زندگی و نفس کشیدن باشد،در هوا پخش نمیشد.زاویه نگاهش مطمئنم می کرد زنده است.خواستم کنارش بروم ،اما چه می گفتم؟می ترسیدم از اتاقم بیرون روم و با مامان روبه رو شوم. دوباره چشم در چشمش شوم و بغضم بترکد. دو ساعت پیش خاله مرا داخل تخت خواباند و سفارش کرد بخوابم .اما خواب کجا بود؟ خاله رفته ،نرفته بلند شدم و سر سجاده نشستم.آن هم از وضع خوابیدنم.سر سجاده لحظه ای خوابم برد و با کابوسی دهشتناک پریدم.از سال گذشته تا به حال یک لحظه آرامش به خانه ی ما حرام شه بود.برای همه ی اهل خانه! اهل فامیل!اهل محلی که پدر و مادرم از شب عروسی شان وارداین خانه شدند تا به حال.فکر کنم راحت ترین کسی که آن شب ها سر بر بالین می گذارد "سینا"ست.کسی که همه ی ما به خاطرش داغان بودیم. نفس عمیقی کشیدم وبرگشتم. لبه ی تختم نشستم. نگاهم به تصویر دو نفره مان افتاد .گرمای دست سینا به دوره گردنم را ،از داخل قاب عکس حس میکردم .اشک روی گونه ام خط کشیدو شوری آن زیر زبانم رسید. نمی دانم در این یک سال چقدر گریه کرده بودم .اما این اشکهای لعنتی هیچ فایدهای به حال برادر نازنینم نداشت.باید برایش دعا می کردم.برای ثابت شدن بی گناهی سینا هیچ چیزی جز دعا پیش رویمان نبود.از شدت دلهره دلم پیچ رفت.نتوانستم سرسجاده بنشینم.
یواشکی از اتاق بیرون آمدم و به طرف دستشویی رفتم. صدای زمزمه ی مامان و خاله به خوبی می آمد.خاله آن روزها همدم مامان بود.اغلب شب ها پیشش می ماند و غمخوار بود .هر دویشان با لحنی خش گرفته حرف میزدند.کسی که حالش خرابتر می زد، مامان بود!خاله نیز طبق معمول امیدواری اش می داد.یک لحظه با خودم گفتم؛"وای،خدایا ! اگه رای دادگاه به نفع سینا نیاد چی به سر ما میاد؟تا کی باید چوب انسانیتشو بخوره؟مامانم چه کار می کنه؟ بابا چی؟ خودم!!!"
دو دستی روی دهانم کوبیدم که نفوس بد نزن و چپیدم داخل دستشویی. مشت مشت آب به صورتم پاشیدم تا کمی نفسم بالا آمد.تجدید وضو کردم و بیرون آمدم. نتوانستم زیاد نماز بخوانم. زانوهایم دیگر جان نداشت.سرسجاده نشستم و تا نفس داشتم و جانم می کشید به درگاه پروردگارعجز و لابه کردم و دعا خواندم .از خدا خواستم به هر طریقی برادر جوانم را از مهلکه ای که گرفتارش شده بود نجات دهد.ضجه زدم بیگناهی اش را ثابت کند و به آغوش پدر و مادرم پسش دهد.از شدت بی قراری و در خفای خودم خفه شدم. روی سجاده افتادم.نفهمیدم چطوری و چگونه گذشت. وقتی از جا پریدم که خاله تکانم داد. چشمای سرخ و پف آلودمان برای هم تعریف می کرد چه شبی را گذرانده ایم.
صبحی دیگر قداره کشان رسیده بود و با تیزی نورش برایمان شمشیر می کشید.صدای زنگ آیفون که در خانه پیچید،بند دلم پاره شد. هر دو می دانستیم چه کسی پشت در است!هر ثانیه ی آن لحظات آزارمان می داد و هر صدای زنگی دلمان را از ریشه می کند.نفسمان به هر تلنگری بند شده بود. خاله فشاری سر شانه ام داد و در حال برخاستن گفت:
"-اگه می خواهی همراه بابات بری دست بجنبون خاله. "
خاله که رفت مثل قرقی پریدم تا آماده شوم و همراه پدر بروم.از پشت پنجره عمو را در حال وارد شدن دیدم. در را نبسته بود که دو تا دایی ها و پدربزرگ مادریم رسیدند .بابا پدر نداشت تا به دادش برسد.همیشه هر کدام از آنها همراه من و پدر به ملاقات ها می آمدند.حتی اگر راهشان نمی دادند.بقیه قوم و خویش علی الخصوص دوستان سینا نیز طی آن روزها هوایمان را داشتند و مدام پی گیر اوضاع بودند.سینا آدمی نبود که کسی بتواند نسبت به او بی تفاوت باشد.آن روز که روز سرنوشت سازش بود.دوشنبه ی پیش از او شنیدم منتظر اعلام رأیش است.روزی که حکم سینا قطعی می شد و دادگاهش بود.به همراه پدربزرگ و دایی ها شده و سمت ندامتگاه براه افتادیم.جایی که جای سینای ما نبود.برادرم تنها عزیزخانه ی ما به شمار نمی رفت.از کوچک و بزرگ عاشقش بودند!محبت های بی ریایش آدم را دیوانه می کرد. اینقدر مهربان و مردم دار بود که هنوز هم نمی فهمم چرا چنین مصیبتی گریبانش را گرفت!!!!
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
سلام عزیزم ممنونم از محبتتون تخفیفم میزارم براتون
۳ ماه پیشآیلا
1خیلی ممنون الهه جون🫂🥰😍
۳ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم. ❤️⚘️
۲ ماه پیشآیلا
1فداتشم بی صبرانه منتظر تخفیف رمان هستم🌺🫠
۲ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
تا آخر تیرماه تخفیف ویژه گذاشتم عزیزم
۲ ماه پیشآیلا
1خیلی ممنون الهه جون عضو شدم 😍🫠🫂
۲ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
خوش اومدی عزیزم❤️
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ایلا
1سلام نویسنده عزیز رمانتون خیلی قشنگه توروخدا میشه تخفیف بزارید سکه ام نمیرسه عضو بشم لطفا 😥🫂