دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اربابی سایه ی مترسک اثر الهه محمدی

رمان سایه‌ی مترسک

  • زبان فارسی
  • 11.7K 👁
  • 23 ❤️
  • 2 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه سایه‌ی مترسک

پسرخانِ روستای قلات از دو همسر خود صاحب فرزند نمی‌شود. خان بزرگ بسیار غصه‌دار است و گمان می‌برد اجاق پسرش کور است. سیاوش خان، خانزاده‌ی مورد علاقه‌ی مردم عاشق دختری از رعیت می‌شود. برخلاف دو همسر قبل خود که به طور سنتی عروس برایش آورده بودند، این‌بار خودش همسری از بین اهالی انتخاب می‌کند. گلابتون در لوای عشق سیاوش‌خان و با احترام اتاق سوم از خانه‌های اربابی را اشغال می‌کند و در کمال ناباوری، از سیاوش خان باردار می‌شود. اتفاق جدید آن‌قدر پرماجراست که کل روستا و سال‌های بعدش را هم درگیر می‌کند. پای گلابتون و بچه‌هایش به خاطر دشمنی هووی دوم و به خواست سیاوش‌خان به شهر باز می‌شود و ...

پارت اول

به نام خدا
کتاب اول کی_راد (1335_1300)
صدای قیژقیژ چکمه های بلند چرم و سنگریزه هایی که از زیر پایشان سُر می خورد و به دامنه ی کوه می ریخت ،به گوش می رسید.
مقابل خود بچه آهویی بسیار زیبا دید !چشم راستش را بست تا تمام تمرکزش را روی چشم چپش بگذارد.بچه آهو کاملا در تیررس نگاهش بود.انگشتش روی ماشه چسبید تا مشقی را بچکاند.تلنگری به تفنگ شکاری اش نزده بود که ماده آهویی زیبا از بالای کوه سمت بچه اش دوید.پاهای بلند و لاغرش بین سنگ ها گیر می‌کرد و تا می شد .اما دست از تلاش نمی کشید !مثل باد می دوید.
نگاهش بین بچه آهو و ماده آهو چرخی زد.هر دو زیر نگاهش بودند.
"یزدان"کنار گوشش چسبید و باهیجان گفت:
-یکیشونو بزن "سیاوش"خان .هردو رو داری.
پلک سیاوش خان پرید.سیبک گلویش تکان خورد.صدای گلنگدنی به گوشش خورد.گردنش سمت چپ برگشت و نگاهش از دامنه ی کوه بالا رفت. "یحیی"آهوها را نشانه رفته بود.مسیر چشمانش سمت آهوها برگشت.آهوی ماده به بچه اش رسیده بود و داشت شیرش می داد.
سیاوش خان روبرو را نشانه گرفت و ماشه را چکاند.تیر به کناره ی آهوها خورد. دوتایی فرار کردند و پشت سنگ ها سنگر گرفتند.صدای یحیی از بالای سرش به گوش رسید:
-چرا پروندیشون سیاوش خان؟راحت تو مُشتت بودن!
قنداق تفنگش را روی زمین زد و مثال تنه ی درخت ایستاد.بی توجه به اعتراض یحیی به روبرو خیره شد.دل این را نداشت بچه آهویی را از مادرش جدا کند یا یکیشان را مقابل چشم دیگری شکار!به آفتابی که تیزتر شده بود، نگاهی انداخت و به خدمه ی کنار دستش گفت:
-اُرسی هاتو ورکش و برو خرگوشی که زدم وردار و بیار.باید برگردیم !
مرد استخوان دار و بلند قامت،"چشمی" گفت و دوان دوان رفت.به کنار دستش برگشت و کوزه ی آب را برداشت.سرش را به آن گذاشت و بالا رفت.در همان حالت صدای یحیی را شنید:
-آهوهای خوشگلی بودن.
گردنش به اندازه ی زاویه ای تند سمت یحیی چرخید.نگاهی مخمور به یونس انداخت و دستی زیر سیبیل مشکی و خوش حالتش کشید؛
-می خواستم بزنمشون از تو نزدیک تر بودم.کُره اشو ندیدی؟
-خوب پولی براش می دادن سیاوش خان!
-جیرجیرکام دست از سر و صدا کشیده بودن.تو نادل گرونی؟
سپس اخم هایش را درهم کشید و کوزه را زمین گذاشت.دهان یحیی با دیدن ابروهای چفت شده ی سیاوش خان بسته شد.اخلاقش را از بحر بود.تفنگش را سر شانه انداخت و به اتفاق همراهان پشت سرش ریسه شدند.پا روی زین هایش گذاشته و سوار بر مرکب هایشان شدند.
از کوه و کمر که پایین آمدند،با صدای بلند گفت:
-بریم لب چشمه !ما یه چرتی بزنیم ،اسبام تیمار شن.
راه مردان سوارکار به سمت چشمه کج شد.لابه لای درخت ها که رسیدند از حرارت خورشید کم شد و خنکایی مطبوع زیر پوستشان خزید.یزدان با صدای بلند گفت:
-موافقید تنی به آب بزنیم سیاوش خان؟
-بدم نمیاد.
در چشم برهم زدنی مردها از روی اسب ها پایین پریدند و لخت شدند.آب چشمه اینقدر خنک بود که لرز به تنشان نشست .اما خستگی راه را می گرفت و باعث نشاط بود .
یونس ،برادرش یزدان را کف چشمه پرت کرد .مرد شالاپی افتاد و آبی قلمبه به دهان کارگزار و دست راست سیاوش خان پاشید.خنده ای بر مردها مستولی شد و مانند کودکان نابالغ شروع به سرو صدا کردند.سیاوش خان در آب نشسته بود و نگاهشان می کرد.دلش می خواست بلند شود و مثل آنها شیطنت کند، اما نمی توانست.از ابتدای کودکی یاد گرفته بود سنگین و رنگین با اطرافیان برخورد کند تا حساب کار دستشان باشد.به قول پدرش"اردشیر"خان، او خان آینده ی آن روستا بود و باید ارج و قرب می داشت.
گوش تیز کرد.میان سر و صدای همراهانش ،صدایی خاص شنید!متفاوت بود.برخاست و ایستاد.تا تکانی به خودش می داد،انگار کوه ایستاده است.کارگزارش بلافاصله کنارش ایستاد و پرسید:
-قربان وجودت!چیزی گزیدتون آقو؟
سیاوش خان دستش را به نشانه ی سکوت بالا گرفت ؛
-هیش!
دیگر هیچ صدایی جز جوشش آب چشمه به گوش نمی رسید.سرش به اطراف چرخید و گوش سپرد.درست می شنید!صدای ناله ای نازک به گوشش می رسید!
از دل آب بیرون زد .شلوارش را برداشت و به سرعت پوشید.بدون تن کردن بقیه ی پوششش، به سمت صدا دوید.همراهان نیز به همان شیوه پشت سرش راه گرفتند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان سایه‌ی مترسک
  • فائزه

    0

    عاالی، موفق باشی عزیزم🥲❤

    ۶ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم. باقی‌شو نمی‌خونید؟

    ۴ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟