شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و هفتم :
وارد خانه که شدیم کت و موبایلش را روی مبل انداخت و خودش هم روی کاناپه افتاد.اجازه نداد لباسهایم را عوض کنم بعد دستور بدهد.من باید
می سوختم،جگر او آتش گرفته بود فورا گفت :
-یه لیوان آب یخ برام بیار.
می خواستم بگویم به من چه! برو به همونهایی که باهاشون جیک تو جیکی بگو بهت آب بدهند .اما کو جرات؟
لیوانش را پر از یخ کرده و تا نیمه آب ریختم .به طرفش که می رفتم روی چهره ام بُراق
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
سلام عزیزم حتما
۳ روز پیشمریم
4آخر یا ما باید شهاب نصف کنیم یا نویسنده عزیز قلمت مانا🤭🤭
۴ روز پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
حواسم هست. حالا مونده نصفش کنیم شهاب جانمو😂❤️
۳ روز پیشهانا
0کاش پارت هدیه می دادید 🥰🥰
۴ روز پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
حتما عزیزم
۳ روز پیشم
1این شهاب لصلا درست بشو نیست،اون حرفایی که بارش کرد،من که اشکم دراومد و دلم گرفت،خودش نمی دونم با چه رویی اظهار پشیمونی کرد و سبا یادش رفت 😠😮🙏🏻
۴ روز پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
درستش میکنیم🙂❤️
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

مهین
4سلام الهه جون بد جای،تموم شد یه فکری برامون بکن