پارت هفتاد و هفتم :



وارد خانه که شدیم کت و موبایلش را روی مبل انداخت و خودش هم روی کاناپه افتاد.اجازه نداد لباسهایم را عوض کنم بعد دستور بدهد.من باید
می سوختم،جگر او آتش گرفته بود فورا گفت :
-یه لیوان آب یخ برام بیار.
می خواستم بگویم به من چه! برو به همونهایی که باهاشون جیک تو جیکی بگو بهت آب بدهند .اما کو جرات؟
لیوانش را پر از یخ کرده و تا نیمه آب ریختم .به طرفش که می رفتم روی چهره ام بُراق Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهین

    4

    سلام الهه جون بد جای،تموم شد یه فکری برامون بکن

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم حتما

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    4

    آخر یا ما باید شهاب نصف کنیم یا نویسنده عزیز قلمت مانا🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    حواسم هست. حالا مونده نصفش کنیم شهاب جانمو😂❤️

    ۲ ماه پیش
  • هانا

    0

    کاش پارت هدیه می دادید 🥰🥰

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    حتما عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • م

    2

    این شهاب لصلا درست بشو نیست،اون حرفایی که بارش کرد،من که اشکم دراومد و دلم گرفت،خودش نمی دونم با چه رویی اظهار پشیمونی کرد و سبا یادش رفت 😠😮🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    درستش می‌کنیم🙂❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️