پارت دوم :

صدای مرتعش مامان مرا از اتاق بیرون کشید:
"خوش اومدید!همگی خوش اومدید! ازتون خواهش می کنم واسه بچه ام دعا کنید.التماس کنید خدا به جوونی اش رحم کنه ."
زن دایی ها و زن عمو کنار مامان رفتند.هنوز تکلیف سینا معلوم نشده بود و مامان واسه ش ضجه می زد.نگاهم که به صورتش افتاد ،از کبودی دور چشمانش و بی فروغی نگاهش کرخت شدم.مامانو تو بغلم کشیدم و باهاش روی زمین نشستم .کمی از زمزمه هایی که سینا مواقع سرخوش بودن می گفت ،زیر گوش مامان خواندم.آرامتر که شد دست خاله سپردمش.علی رغم مخالفت‌های بابا،عمو و دایی ها همراهشان شدم.مامان بازم به ملاقات عزیزدردونه اش نیومد.هیچ وقت دلش نمی خواست پسرشو در جایگاه متهمین ببیند. پسری که بعد از هفت سال راز و نیاز به خانه اش پا گذاشته بود ودرحال خواندن ترم آخر بود تا با برپایی جشنی باشکوه، مدرک دکتراشو جار بزند. اینقدر درگیر آرزوهای دور و دراز مامان شدم که نفهمیدم کی به اون مکان رسیدیم.طی روزها و ماهها دیدن زندان،هر وقت بدان جا می آمدم ، تنم می لرزید. دایی ماشینو که پارک کرد، همگی بی فوت وقت پیاده شدیم.تا نوبتمان شود حدود دو ساعتی از روز گذشت.بالاخره اسممان را خواندند و وارد محوطه شدیم.دستم در دست پدربزرگ بود.باباکنار دایی سعید که برادر بزرگتر مامان بود پیش افتاده و من بین پدربزرگ و دایی کوچکترم پشت سرشان راهروهای طویل را پشت سر می گذاشتیم .به کابین مورد نظر که رسیدیم سینا آمده و روی صندلی اش نشسته بود.نگاهش که بالا آمد،قلب همه هان ریش شد.هنوز به بودنش درآن مکان نامأنوس عادت نکرده بودیم.بلند شد و ایستاد!همه از پشت شیشه بوسه ای برایش فرستادند و به همان طریق جواب گرفتند.بابا با کمک دست دایی سعید روی صندلی نشست و گوشی را برداشت.سینا فورا نشست و به بابا زل زد .صدایش به گوشمان نمی رسید، اما اول او بود که شروع به حرف زدن کرد.از حالت لبهایش مشخص بود مشغول احوالپرسی و روحیه دادن به باباست.طولی نکشید که بابا از خبرهای جدید پرسید.نفهمیدم چه جوابی شنید.فقط صدای بابا را شنیدم ،"توکل به خدا"یی گفت و گوشی را پشت سرش کشید.دایی سعید گوشی را گرفت و مشغول احوالپرسی با سینا شد.چشم از برادر خوش سیمایم برنمی داشتم.محکم نشسته بود و همه را دلداری می داد.این را از جواب هایی که می شنیدم متوجه می شدم.پدربزرگ و دایی کوچکم نیز به همان طریق با سینا صحبت کردند.اجازه نمی دادند بابا بلند شود.سینا را که آنجا می دید،نای ایستادن نداشت.نوبت من که رسید،علیرغم مخالفتم،بابا بلند شد وجایش را به من داد.مقابل سینا که نشستم،نگاهش در چشمانش نشست.لبخندی برایم زد.همچنان مشغول صحبت کردن با دایی بود.زیر نگاه سرخش تب خاصی می دیدم.شب های امتحانش که بیدار می ماند ،چشمانش آن گونه ملتهب می شد.چه شبهایی مهمتر از آن شبها!منتظر بودم هر کدام از همراهان چیزی بشنوند و اوضاع برگردد.اما این اتفاق نیفتاد.دایی نیز کنار پدربزرگ،بابا و برادرش ایستاد.ریزریز حرف می زدند و مابقی وقت را به من سپردند.کناره های چادرم را مانند بال پرنده رها کردم .گوشی را ابتدا به لبهایم زدم ،سپس به گوشم نزدیک کردم و گفتم :
-سلام قربون چشمای سرخت برم.باز امتحان داشتی که نخوابیدی؟
صدای جذابش در گوشم پیچید؛
-سلام خانوم.مگه هر دفعه بهت نمی گم اینورا پیدات نشه.باز که اومدی.
-بیخود برام تعیین تکلیف نکن.چون نمی تونم بگم چشم.
خندیدم و به یاد خاطره ای که سینا از پدر دوستش در زمان تحصیل تعریف کرده بود،افزودم؛
-دستتم بهم نمی رسه که لای انگشتامو پرخودکار کنی و فشار بدی.
خنده ی قشنگی کرد و گفت:
-قربون مرام و معرفتت.اما جون داداش اینجا نیا.مویرگ های مغزمو می کشن.
دلم برای تعصب قشنگش رفت . لبخند زنان گفتم:
-زودتر بیا بیرون تا نجات پیدا کنی.
زهر خندی زد که زهرش به جگرم ریخت.برای آنکه حالش را تغییر دهم ،گفتم:
-برو خدا رو شکر کن"نوشین"نیست والا می اومد،راهشم نمی دادن .دیگه هیچی!
نفس عمیقی کشید و پرسید:
-چه خبر ازش؟
-بی خبر نیستم،بگم؟
ابرویی بالا انداخت.دلش می خواست بشنود اما مترصد وقت بود.نگاهش از بالای چشم روی ملاقات کنندگانش گشت و صدایش کمی تغییر کرد:
-بابا اینا حواسشون نیست "سبا"نتونستم بهش بگم .
دلم کنده شد و زیر پایم ریخت.تخم چشمم از کاسه بیرون پرید.سرم را کمی جلوتر کشیدم و پرسیدم:
-چی شده؟
با حالتی که بابا متوجه نشود،لبش را کند.آب دهانش را با تأمل فرو داد.سیبک گلویش تکانی خورد وگفت:
-یه جوری رفتار نکن بابا متوجه بشه."براتی"بهتر می تونه توجیه شون کنه.
بابی قراری گفتم:
-جونم بالا اومد سینا.
لبش را با زبان ترکرد:
-حکمم دیروز اومد.
با استرس گفتم؛
-خب!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️