دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه هنجار شکن اثر الهه محمدی

رمان هنجار شکن

  • زبان فارسی
  • 12.5K 👁
  • 30 ❤️
  • 13 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه هنجار شکن

نورا، تکواندوکار جذابی‌ست که سال‌ها مورد توجه عموزاده‌اش است. به شدت به پسرعمویش سمیر علاقه دارد. اما نمی‌تواند پاسخ محبت‌های او را بدهد. از سمیر فرار می‌کند و زمزمه‌های پرمحبت او را درک نمی‌کند. نه اینکه نخواهد، چون به شدت از اینکه دختر است فراری‌ست و سعی می‌کند نواقص خود را برطرف کند تا جوانی مثل سمیر را از دست ندهد. آن‌ها با توجهات همیشگی سمیر بالاخره نامزد می‌شوند و بنا به درخواست نورا بدون اطلاع خانواده‌های خود نامزدی‌شان را اعلام می‌کنند. شب تولد نورا به شمال می‌روند تا نورا فکرهایش را عملی کند. در اولین خلوت‌شان که به هم می‌رسند، سمیر از دیدن نورا بهت‌زده‌ می‌شود...

پارت اول

به‌نام‌خدای‌عشق‌واحساس"
وقتی شروع قصه با تردید باشد
تردیدهای داستان پایان ندارد
هم خواب مردابند تا جریان ندارند
شاید به دریایی شدن ایمان ندارند
این ابرهای بی‌تعادل خسته کردند
یا سیل می‌بارند یا باران ندارند
گشتم تمام هفته‌ها و سال‌ها را
تقویم‌ها یک روز تابستان ندارند
پای خودت این جاده‌ها راه سقوطند
تا انتها یک دور برگردان ندارند
این رودهای مختصر خواهند خشکید
وقتی به دریایی شدن ایمان ندارند
"علیرضا آذر"
فصل ۱
یکی توی سر خودش می‌زد، یکی توی سر کتاب‌ها. دومین سالی بود که می‌خواست کنکور را تجربه کند. سال پیش در رشته‌ی مورد علاقه‌اش پذیرفته نشد. ترجیح داد یکسال پشت کنکور بماند تا رشته‌ای غیر بخواند و دانشگاه آزاد برود‌. پدر و مادرش می‌گفتند دانشگاه آزاد را انتخاب کند و یکسال عمر خودش را هدر ندهد. اما خودش پیله کرده بود به دانشگاه دولتی. با اینکه تصمیمش را گرفته بود ولی حرف‌های والدینش مالیخولیایی کرده بودش. دودلی‌اش را برادرش بلند از دلش کَند تا دست از سر خود بردارد و سال بعد شانسش را امتحان کند:
" تازه هجده سالته سارینا. یه سال بچسب به آموزشگاه و تست بزن قوی شی. عوضش مدرک معتبرتر داری"
در حال تکرار حرف‌های برادرش، کتاب به دست وارد اتاق او شد. چشمش دور اتاق چرخید و به عکسی از او روی دیوار خیره ماند. دوستش چهره‌ی او را سیاه‌قلم طرح زده و بهش هدیه داده بود. پایینش شعر مورد علاقه‌ی سمیر را ریز نوشته بود:
"مدعی خواست که از بیخ کند ریشه‌ی ما
غافل از آنکه خدا هست در اندیشه‌ی ما"
صدای ماشین سمیر را شنید و پشت پنجره رفت. خیلی کم پیش می‌آمد ظهرها به خانه بیاید‌. پرده را که کنار زد، سمیر از ماشینش پیاده شد. چشمش یک‌راست هم بالا آمد و او را کنار پنجره‌ی اتاقش دید. انگشتش را بلند کرد و برای او تکاند‌. خندید و از پشت پنجره کنار آمد. سمت اتاقش رفت تاپ و شلوارک کوتاهش را عوض کند. وارد آشپزخانه که شد، سمیر در حال گفتگو با مادر بود:
-سلام، چرا اومدی خونه؟
برگشت و اخمی مصنوعی روی پیشانی انداخت:
-همیشه من نیستم اتاق‌مو شخم می‌زنی؟
-هوس کردم شعر سیاه‌قلمتو بخونم.
انگشتش را برای سارینا تکاند و گفت: پس...
"نه سلامم نه علیکم،
نه سپیدم نه سیاهم.
نه چنانم که تو گویی،
نه چنینم که تو خوانی
نه آن گونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم،
نه زمینم،
نه به زنجیر کسی بسته
و نه برده‌ی دینم..."
-تو فقط برده‌ی نورایی.
مادر خوشش نیامد و اخمی برای سارینا انداخت. در مقابل سمیر چشمکی همراه بوسه برای خواهرش پرت کرد و ریز خندید.‌
-حالا اومدی خونه چیکار؟
-کار داشتم یه جایی تا الان طول کشید. گفتم بیام خونه ناهار بخورم عصر برم سرکار.
مادر در حال هم زدن سیب‌زمینی‌های توی تابه گفت:
-دیگه بری سرکار چیکار؟ پنجشنبه‌اس بابات‌اینام تا ۴ میان خونه.
سارینا گفت:
-عمو که فک نکنم رفته باشه سرکار. مثلا امشب مهمون خاص و ویژه دارن.
قبل از اینکه سمیر تایید یا تکذیب کند که عمویش سرکار رفته است، مادرش پرسید:
-چه مهمونیه که ما دعوت نیستیم؟
-وا، مامان! نگفتم زن‌عمو گیر داده به خونواده‌ی خرسند و می‌خواد دعوتشون کنه؟
-میان خواستگاری یعنی؟
-گفتن مهمونی آشنایی، اما یه همچین چیزیه.
-نورا قبول کرده؟
-من اونجا بودم که داشت واسه مامانش خط و نشون می‌کشید. الان نمی‌دونم زن‌عمو چه‌جوری گولش زده.
سمیر با خونسردی به بحث پایان داد:
-نورا گول نمی‌خوره.
این را گفت و در حال بیرون رفتن از آشپزخانه گفت:
-ناهار حاضر شد صدام کنید.
سمیر که دور شد، مادر اخم‌آلود توی صورت سارینا رفت:
-کم این دختره رو بچسبون به سمیر. حرف حرف یهو می‌کشه به عمل. حواست باشه.
چشمان سارینا درشت شد:
-حرف چیه مامان؟ نمی‌خوای قبول کنی سمیر چقدر نورا رو دوست داره؟
-خدا رو شکر که نورا التفاتی به سمیر نشون نمیده. این دختره اصلا احساس نداره.
-وا مامان. این حرفا چیه؟
-کم طاقچه بالا گذاشته واسه سمیر؟
-نورا به هیچ‌کس روی خوش نشون نمی‌ده.
-سمیر هر کسیه؟
-این ظاهرشه. خودشو ول می‌کرد تو بغل سمیر خودتون براش حرف درست نمی‌کردی؟
زن دستش را برای سارینا پرت کرد و سمت تابه‌اش رفت. دلش داشت مانند سیب‌زمینی‌های توی تابه جلز و ولز می‌کرد. دوست داشت نورا به خواستگار جدیدش تمایل نشان دهد تا دلش آرام گیرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان هنجار شکن
  • فواد

    0

    تکواندوکاریاکاراته کاراصطلاحی است اشتباه وتوهین آمیز.یعنی کسانی که در محیطmartil artیاهنرهای رزمی کاسبی میکنندواصالت کره ای یاژاپنی رارعایت نمیکنند.کا یعنی هنرجو.بایدگفت ته کوان دوکا یاکاراته کا.باسپاس ازنویسنده دوست داشتنی وپوزش ازمحضرشان.باارادت ف.ک.

    ۵ ساعت پیش
  • م

    در پارت 11

    از همین پارت اول معلومه عالیه،مثل همیشه و رمانای خانم محمدی خانوادگی،خوش قلم و رازآلود 🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم از محبتتون و همراهی همیشگی‌تون❤️❤️❤️

    ۴ روز پیش
  • م

    در پارت 21

    متاسفانه حرفای مادرش درسته،ولی آدم عاشق هیچی براش مهم نیست،یه آدم بالغ رو نمی شه دوباره تربیت کرد 🤔

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سمیر هم عاقله. در حال سنجیدن باید و نبایدهاست. باید بیشتر از رمان دونست

    ۴ روز پیش
  • م

    در پارت 31

    واقعا دختر باحالیه،ولی حالا حالاها به فکر ازدواج نخواهد بود 🤩

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۴ روز پیش
  • م.

    در پارت 91

    به نظرم تا اعتقادو آرزوهاش اینه نباید ازدواج کنه بخصوص با سمیر،اون عاشق و کوره قطعا بدبخت می شه،نورا به پدر مادرش نگاه کنه باید بفهمه چقدر مادرش برای خودش و پدرش کم گذاشته تا به آرزوهای مثلا بحق خورش برسه،توی زندگی مشترک باید آرزوهاتو با آرزوهای بقیه خانواده بسنجی و هماهنگ کنی نه فقط خودخواهی🤔

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    البته اگر عشق بزاره و جوون‌ها رو کور نکنه

    ۴ روز پیش
  • عسل

    در پارت 130

    میگم نکنه نورا ترنس باشه

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    حدس جالبیه 😉

    ۴ روز پیش
  • لام وقت بخیر مگ ما

    در پارت 110

    سلام وقت بخیر مگه مایی که هزینه کردیم حق عضویت دادیم چرا مثل بقیه باید چندین ساعت منتظر پارت باشیم من عضو شدم ک زودتر بخونم

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم وقت بخیر. پارتها طبق قول داده شده آپ شدن

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟