شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و ششم :
در ورودی را که باز کردم قلبم منفجر شد. از دیدن صورت خسته و چشمان غمگینش اشک پلکهایم را سنگین کرد. چه طور تا به حال متوجه ی غم آلود بودن نگاهش نشده بودم؟
ـ سلام.
جواب دادم: سلام. خوش اومدی. بیا تو. بابام نیست.
یاسر دمپاییاش را کند و داخل آمد: پس امشب نمیاد.
گفتم: دیروقت میاد.
مستقیم به چشمانش نگاهش نکردم. میترسیدم بغضم بترکد. گفتم: بیا بالا.
پشت سر من پلهها را بی حرف با
لطفا صبر کنید...
