پارت چهل و ششم :

در ورودی را که باز کردم قلبم منفجر شد. از دیدن صورت خسته و چشمان غمگینش اشک پلک‌هایم را سنگین کرد. چه طور تا به حال متوجه ی غم آلود بودن نگاهش نشده بودم؟
ـ سلام.
جواب دادم: سلام. خوش اومدی. بیا تو. بابام نیست.
یاسر دمپایی‌اش را کند و داخل آمد: پس امشب نمیاد.
گفتم: دیروقت میاد.
مستقیم به چشمانش نگاهش نکردم. می‌ترسیدم بغضم بترکد. گفتم: بیا بالا.
پشت سر من پله‌ها را بی حرف با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!