پارت پنجاه و نهم :

دل نگران به سویل نگاه کردم. خوابش برده بود. از این که این‌قدر سریع تشخیص دادم سهیل پشت سرم است و یاسر نیست خودم هم ترسیدم. گفتم: یا خدا. کجا برم؟
ـ گفتم از اونور برو تاتی.
و از مسیری خلاف جهتی که ویلای ما قرار داشت رفتیم. جلوی زمین و خانه ی یک نفر گفت: همین‌جا پارک کن و پیاده شو.
ـ سهیل موضوع چیه؟
ـ از داخل داشبورد فندک امینو بهم بده.

در داشبورد را باز کردم و فندک را به او د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    ووووویییییی قلبم قیلی ویلی میره لعنتی جذااااب (یاسر منظورمه) سودا تو همیشه قرص بده به یاسر

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🔥✨😁

    ۲ ماه پیش
  • Anna

    0

    من سر اونی که دوسش دارم غیرتی نیستم روانی ام. وای شاید عقلانی نباشه ولی این جمله منو آتیش زد مگه میشه انقدر خفن باشی اخه

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فداتتت😍🔥😎

    ۲ ماه پیش
  • الی

    3

    خیلی پارتا کوتاهن نویسنده جان🙁

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    3

    منم موافقم🥲🥲 یه روز درمیون و پارتای کوتاه داره منو دق میده

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خدا نکنه

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    بخدا انقدر داستان هیجانی و قشنگ و جالبه که بی طاقت میشیم🥲 هی دلم میخواد زودتر بدونم تکلیف سهیل و یاسر چی میشه؟ ماجراشون با هفت چی میشه؟ رابطه ی سودا با یاسر به کجا میرسه؟ و...

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    هرچی جلوتر میره هیجانی تر میشه

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😔😔😔

    ۲ ماه پیش
  • الی

    0

    خیلی قلمتو دوس دارم بخاطر همی دوست ندارم ایقد زود تموم بشن🙂♥️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!