پارت پنجاه و چهارم :

دکتر را سر راه گرفتیم و چون جا نبود، دکتر تصمیم گرفت عقب وانت بنشیند. یاسر هم برای این که شخصیت دکتر زیر سوال نرود، کنار او عقب وانت نشست و من سویل تنها جلو شدیم. تالار خارج از شهر و کمی نزدیک روستا بود. بالاخره رسیدیم.
تالار خیلی بزرگی نبود. اما جمع و جور و قشنگ بود. تعدادی وسط محلی می‌رقصیدند و بقیه برایشان دست می‌زدند. بعضی‌ها ظرف شیرینی و شربت‌ها را لخت می‌کردند. عده‌ای هم در آشپ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    1

    با اینکه از حاضرجوابیای سودا کلییییی لذت بردم و خندیدم ولی دلم سهیل میخواد🥲 یکم بیشتر به عشقم نقش بده خبببب😂♥️

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    وای سهیل روانیه🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • Anna

    1

    بنازم سودا رو چه می کند دلم خنک شد جواب اینا رو داد

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    والااااااا🤣

    ۵ ماه پیش
  • فریده

    1

    سودا کلاس خصوصی واسه یاد دادن حاضر جوابی نمیذاره؟؟؟؟ من میخوام ثبت نام کنم

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    هزینه ش یه شوهر عوضی بوده🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️