شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و چهارم :
دکتر را سر راه گرفتیم و چون جا نبود، دکتر تصمیم گرفت عقب وانت بنشیند. یاسر هم برای این که شخصیت دکتر زیر سوال نرود، کنار او عقب وانت نشست و من سویل تنها جلو شدیم. تالار خارج از شهر و کمی نزدیک روستا بود. بالاخره رسیدیم.
تالار خیلی بزرگی نبود. اما جمع و جور و قشنگ بود. تعدادی وسط محلی میرقصیدند و بقیه برایشان دست میزدند. بعضیها ظرف شیرینی و شربتها را لخت میکردند. عدهای هم در آشپ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
وای سهیل روانیه🤣🤣🤣
۳ ماه پیشAnna
1بنازم سودا رو چه می کند دلم خنک شد جواب اینا رو داد
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
والااااااا🤣
۳ ماه پیشفریده
1سودا کلاس خصوصی واسه یاد دادن حاضر جوابی نمیذاره؟؟؟؟ من میخوام ثبت نام کنم
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
هزینه ش یه شوهر عوضی بوده🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
1با اینکه از حاضرجوابیای سودا کلییییی لذت بردم و خندیدم ولی دلم سهیل میخواد🥲 یکم بیشتر به عشقم نقش بده خبببب😂♥️