پارت پنجاه و پنجم :

وقتی از آشپزخانه بیرون می‌آمدم شنیدم که سلیله بد و بیراهی گفت ولی دیگر جوابی ندادم. سویل پشت در بود. لیوان آب را به او دادم. گفت: آفرین آبجی. آفرین. آخ آخ دلم خنک شد جوابشونو دادی. دیدی چه قدر پررو بودن؟ بیشعورا. اون سکینه چه رکسانا رکسانا می‌کرد. دخترش عین میمونه. به زیبایی تو حسودیش می‌شه. خوب کردی مثل خودش جوابشونو دادی.

گفتم: تازه من به خاطر یاسر به سلیله هیچ جوابی ندادم. هرچی گف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Anna

    0

    نویسنده یه سوال این لحجه برای مازندران هستش یا گیلان؟

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    آهان. یه لحظه با رمان رس اشتباه گرفتم. شب سوار توی مازرندان اتفاق میفته❤️

    ۳ ماه پیش
  • ...

    0

    لهجه لریه؟

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اینا مازندران زندگی میکنن دیگه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!