پارت پنجاه و هشتم :

داخل سالن که برگشتم آن چه گذشت را برای سویل بازگو کردم. سویل گفت: خوب نقشه ی این رکسانای مارموذ خنثی شد. اتفاقاً با این پیرهن خوشگل‌تر شدی.
ـ راست می‌گی؟
ـ آره چه قدر بهت میاد پیراهن مردونه. تو چون لاغر نیستی هیکلت پُره خیلی به تنت نشسته.
یک شاخه از موهای بیگودی قشنگم را از روی شانه پشت کتف انداختم. بعد دلم خواست که وسط بروم و برقصم. کسی نبود رو در روی من برقصد ولی باید ذوقم را تخل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Anna

    0

    ایول سهیل اومد از کی تا حالا منتظرم بیاد😂

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    1

    آخ جون دوباره سهیل اومد🥺😍 دلم تنگ شده بود😁♥️

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🤭😍 خرابکار دو عالم برگشت

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️