شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و هشتم :
داخل سالن که برگشتم آن چه گذشت را برای سویل بازگو کردم. سویل گفت: خوب نقشه ی این رکسانای مارموذ خنثی شد. اتفاقاً با این پیرهن خوشگلتر شدی.
ـ راست میگی؟
ـ آره چه قدر بهت میاد پیراهن مردونه. تو چون لاغر نیستی هیکلت پُره خیلی به تنت نشسته.
یک شاخه از موهای بیگودی قشنگم را از روی شانه پشت کتف انداختم. بعد دلم خواست که وسط بروم و برقصم. کسی نبود رو در روی من برقصد ولی باید ذوقم را تخل
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Anna
0ایول سهیل اومد از کی تا حالا منتظرم بیاد😂