شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و هفتم :
فصل ششم: کاکتوس هرگز خرمالو نمیدهد!
دنبال تلفن همراهم میگشتم که صدای سویل را از طبقه ی پایین شنیدم: آبجی؟ اینجا که کسی نیست؟
این را که شنیدم بیخیال تلفنم شدم. گفتم: سویل درو قفل کن و از داخل اتاقت بیرون نیا برقم خاموش کن. من نمیتونم این روانی رو تنها بذارم. باید برم دنبالش.
سویل جلو دوید: آبجی من چه جوری تنها بمونم؟
وحشت در چشمانش مرا در رفتن دو دل میکرد اما برای این که

لطفا صبر کنید...

بهار
0حس میکنم سهیل رو بیشتر از یاسر دوست دارم🥲😂