پارت پنجاه :

صدایم بلندتر شد: هفت خبیثه. وای یا خدا! هفت خبیثه. سهیل هفت خبیثه!
ـ فکر می‌کنی هی اسمشو تکرار کنی توضیحش توی ذهن من تلپاتی می‌شه؟ خب کدوم دیوونه‌ایه این؟
مرد‌های سیاهپوش قدم زنان طرف ما آمدند. سهیل گفت: اینا که گفتن صاحب خونه با بچه ش تنهاست اینا از کجا در اومدن؟
ـ اینا دنبال منن!
سهیل نگاهم کرد. بعد به پایین برج نگاه کرد و گفت: دخترم خیابون بغلی پشت این ساختمون پارکه.
ـ چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    ععععععععععهههههههه

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    استوری میکنم این بار یاسرو. البته از چشماش عکس دارم صورتشو ندارم

    ۲ ماه پیش
  • فریده

    0

    یعنی پویا سمندری همون هفت خبیثه؟؟🤔🤔🤔

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ندومبه والا. از کار اینا نمیشه سر در آورد

    ۳ ماه پیش
  • Anna

    1

    یعنی از شدت هیجان داستان دارم کف و خون قاطی میکنم مگه میشه پایان یه پارت انقدر هیجانی تموم شه

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    نوکرتم آنا ژوون

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    واااایییییی چقدر داستانش جالبتر شد... الان دارم میفهمم چرا بهش گفت بره پیش یاسر... پس یه ربطی به هفت کثیف داشته

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    البته دلیلی که سامان گفت بیاد پیش یاسر چیز دیگه ست. جلوتر متوجه میشین

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    2

    نویسنده جان میشه پارتای بیشتری بذاری؟🥲 توروخدااااااااا🥲♥️♥️ از اونجایی که رمانت فوق العاده قشنگه و داستان هی هیجانی تر میشه بخدا من مردم از کنجکاوی😁

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فدات شم میذارم که💋🥰😍

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    2

    فکر کنم الان سودا با خودش میگه کاش فعلا سهیل بمونه تا از هفت کثیف بیشتر بدونه😁 ولی خداییش دیدین پسرمون چقدر خفنه؟😎

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    دقیقا همینو دلش میخواد🤣

    ۳ ماه پیش
کپی شد!