شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت چهل و هشتم :
ترسیدم سراغ آصف برود اما باهم تا انبار ماشینش پیاده رفتیم. چادر را از روی نیسان جیتیآر مشکیِ خوشگلش کشید. و من عکس قامت خودم را در بدنه ی تمیز و براق ماشین رویت کردم. مثل کسی که حیوان خانگیاش را نوازش میکند، دستی به کاپوت براق اتومبیلش کشید و گفت: بابایی قربون برق کاپوتت بره. دلت برام تنگ شده بود دختر قشنگم؟
سوار شدیم و حرکت کردیم. گفتم: میریم باشگاه؟
سهیل ابرو بالا داد:
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
وای سهیل دیوونه ست
۳ ماه پیشبهار
0عشقِ منهههههه🥺♥️ هر جوری باشه من میخوامش توروخدا سهیل رو بده به من🤣
۳ ماه پیشفریده
0پارتها خیلی کوتاه نیست؟! هر واکنش توی یه پارت آخه؟؟؟؟؟ اینجوری که از کنجکاوی روانی میشیم.. راستی خیلی وقته از هفت خبیث خبری نیست!!
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
در جای غافلگیر کننده ای میاد. خیلی زرنگه
۳ ماه پیشبهار
0من شدیدا رو سهیل کراش زدممم🥲🤣 چقدر خوبه این پسر😍 توروخدا بیشتر ازش بنویس🙏🏻🙏🏻
۳ ماه پیشAsra
0چرا بیشتر پارت نمیزارین آدم میمونه تو خماری😐🥲
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
روزهای خاص خودش میذارم دیگه نفس😭😢
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
0سهیل خیلی شبیه نیمه ی گم شده ی منه هااااا🥲 اگه سودا نمیخوادش من با عشق برش میدارم♥️😂