پارت پنجاه و یک :

فصل هفتم: ختنه با اسید
نیسان مشکی پشت خانه ی ما بی‌صدا ترمز گرفت. سپیده ی صبح دستانش را روی شانه ی کوه‌ها می‌گذاشت و نم نمَک خودش را بالا می‌کشید. سهیل از ماشین پیاده شد. پایش را روی زمین خاکی گذاشت. وقتی اولین تابش‌های آفتاب از پشت کوه، روی چشمان دو رنگش طلوع کرد، دستانش را مقابل صورتش گرفت. گویی درد شدیدی بکشد صورتش جمع شد. پلک‌هایش را فشار داد و تلو تلو خورد. از پشت بازوهای پهنش او

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریده

    2

    نگران یاسرم که از معاشرت با سودا داره گوش و چشمش باز میشه بچه...🙈😅😂

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    نکته قشنگی بود. کسی بهش اشاره نکرد😂😂🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • رها

    0

    اون دوست سهیل چیشد چرا پیگیری نکردن فهمیدن خونه کیه

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    میرن دنبالش. صبر داشته باش🤫😉

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️