پارت پنجاه و هفتم :

آن قدر اعصابم خورد شده بود حد نداشت. زیر گوش سویل گفتم: آی اگه من زن یاسر می‌شدم چه کونی از این‌ها می‌سوخت.
سویل هم یواش کنار گوشم گفت: خب آبجی چرا شانستو امتحان نمی‌کنی؟
ـ منظورت چیه؟
ـ به یاسر بگو چه احساسی بهش داری.
ـ وا دیوونه شدی سویل؟ ما فقط باهم دوستیم.
ـ این حرف‌هارو ول کن آبجی. مگه چه قدر می‌خوای زندگی کنی که همه شو تو حسرت بگذرونی؟ کار بدی که نمی‌خوای بکنی. اگه گ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    من جیغغغغغغغغغغغ بابا قلبم (نمیخوام بوی تنت بشینه به پیرهنش)😍❤️ 🔥🥺

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ✨✨😍😍😍 غیرتی شد

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    1

    نمیخوام بوی تنت بشینه به پیرهنش🥲🥲 ده بار خوندم... خدایااااااا🥺 این پسر چرا انقدر دلبری میکنههه؟ خب بیا بگو عاشق شدی بخدا هم ما ذوق میکنیم هم سودا🤣 هفت خبیث دق داد تا اعلام حضور کنه، یاسرم ما رو دق میده تا اعتراف کنه🤣 والا دیگه ریش و قیچی دست خودته سودا جون

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    بچه م حساس شد یه هوووو😭😍❤️

    ۳ ماه پیش
  • Anna

    0

    ای خدا اکلیلی شدممم از طرفی هم نگرانم اون روزبه چرت و پرت خبر ببره برای بقیه

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    وای روزبه خیلی نکبته

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    1

    واااایییییی عاشقانه هاشون چقدر قشنگه🥲😍 کاش زودتر برن تو رابطه احساسی جدییی😍

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خیییلی نازن

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    لازم۶ بگم ببخشید سودا جان ولی اونجایی که تو ذهنت به یاسر با این بیماریش گفتی: یک مرد سالم و خیلی خوب، خنده ام گرفت🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    لازمه********

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    وای😂😂😂😂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!