دوست داشتی؟
رمان سلنوفیلیا ندیمه قرتی به قلم نسترن قره داغی در دنیای رمان

رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی)

  • زبان فارسی
  • 1.5M 👁
  • 4.6K ❤️
  • 2.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز سلنوفیلیا (ندیمه قرتی)

ندیمه قرتی داستان زندگی نارسیس دختر جذاب و آزادیه که سعی داره به طور قاچاقی ترکیه بره، اما وسط راه متوجه میشه که با یه باند قاچاق انسان همراه شده و در اصل قراره فرستاده بشه ارمنستان تا اعضای بدنش رو تیکه تیکه کنن. دست به فرار می‌زنه و تو این راه از یه دره به پایین پرت میشه و وقتی به هوش میاد، خودش رو با سر و وضع آشفته، توی بازار برده فروش‌ها پیدا می‌کنه و از این رو فکر می‌کنه که به گذشته سفر کرده و هیجان زده و مشتاق، خودش رو آویزون یه مرد جذاب و پر ابهت می‌کنه تا خریده و وارد عمارت خان بشه، اما بی‌خبر از اینکه این مرد خشن، خان نیست و خان اصلی... عجیب‌ترین مرد روی زمینه! صد در صد متفاوت از هر رمان ارباب و رعیتی!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

یه افسانهٔ یونانی هست که میگه «نارسیس» اسم جوانی زیبا رو بوده که وقتی چهرهٔ بی‌نقصش رو داخل آب چشمه می‌بینه، عاشق خودش میشه و به داخل آب میپره و به همین خاطر جونش رو از دست میده.
وقتی این اسم رو برای خودم انتخاب می‌کردم، بدون توجه به سرنوشت دردناک نارسیس، فقط به زیبایی بی‌نظیرش فکر می‌کردم و بر این باور بودم که منم یه پرنسس بی عیب و نقص هستم، درست مثل اون؛ فقط با این تفاوت که با عقل و منطق، راهی رو انتخاب می‌کنم که پایانش هیچ دریاچه‌ای نباشه.
بی‌خبر از اینکه دست‌های پر جاذبه سرنوشت، درست تو زمانی که فکرش رو هم نمی‌کردم، من رو به قعر درّه‌ای می‌کشونه که در اونجا برعکس نارسیس قصه، زندگی واقعی من تازه شروع میشه و تو این بین، سر دلدادگی به ماه، فاش میشه.
***
نفس نفس زنون و با سرعت، بدون نیم نگاهی به عقب، شاخ و برگ‌ درخت‌ها رو از جلوی صورتم کنار زدم و وحشت کرده، پشت یه درخت بزرگ قایم شدم.
تف تو روت بیاد یاسین؛ تف تو جد و آبادت بیاد که من رو به این وضع انداختی‌.
با درد صورتم رو جمع کردم و کفش‌های پاشنه بلنده آبی‌ام رو در آوردم؛ یکی نیست بگه آدمکش بودن دوست پسرت به کنار، تو با کفشه پاشنه بلند می‌خواستی قاچاقی بری ترکیه؟ 
با صدای نزدیک شدن قدم‌هاش و بلند شدن نفس‌های خرناس مانندش، ترسیده کفش‌هام رو توی دستم گرفتم و لب‌هام رو به هم فشار دادم.
خدا لعنتت کنه یاسین؛ خدا همین الان یه صاعقه بزنه خرد و خاکشیرت کنه!
- عشقم؟ چرا داری از دست من فرار می‌کنی آخه؟ آره می‌دونم قرار بود بریم ترکیه، اما باور کن ارمنستان هم بد نیست؛ یه مدت که بمونیم می‌برمت ترکیه.
زیر لب با کمترین صدای ممکن " ارواح عمتی" نثارش کردم و آب دهنم رو سخت قورت دادم که دوباره صدای نکره‌اش بلند شد.
- کجایی نارسیس؟ بیا بیرون، باور کن تو قرار نیست بمیری؛ من از تو می‌تونم یه جور دیگه هم پول دربیارم خوشگله.
بعد خنده‌ی نجس و کثیفی سر داد که از حرص دندون‌هام رو محکم روی‌ هم فشار دادم و از ته دل فحش کشش کردم.
مادرت به عزات بشینه یاسین؛ خودم با دست‌های خودم سنگ قبرت رو تراش بدم که این‌طوری من و امثال من رو می‌کشونی کشور غریب و مثل یه گرگ تیکه تیکه می‌کنی.
- نارسیس اون روی سگ من رو بالا نیار؛ مثل بچه آدم بیا بیرون با هم دیگه برگردیم پیش اعضا! مهتاب؟ 
از نعره‌ی بلندی که آخر جمله‌اش کشید، تکون محسوسی خوردم و حرصی از این نفهم بازی‌هاش، از سنگرم بیرون پریدم و کولی وار داد زدم: آهای قاچاقچی، آدمکش، جنایی، بی‌پدر و مادر، بی‌خواهر، بی‌برادر، بی‌جد و آباد و فاقد بقیه واجدات، چند بار بگم من نارسیسم، نارسیس؛ به من انقدر نگو مهتاب کثافت!
با دیدن من که به فاصله چند متر دقیق روبه روش وایستاده بودم، لبخند کثیفی زد و گفت: کجایی تو دختر؟ نمیگی عشقت نگرانت میشه؟ نمیگی من بدون تو می‌میرم؟ 
صورتم رو با گریه جمع کردم و درحالی که تند تند آب دماغم رو بالا می‌کشیدم، کوله‌ام و روی شونه‌هام سفت کردم و گفتم: خاک تو سرت بشه یاسین؛ چطوری دلت میاد جوون‌های مردم رو قطعه قطعه کنی بفروشی؟
لبخندش رو پررنگ‌تر کرد و آروم آروم به سمتم اومد و گفت: خیلی راحت عزیزم، تازه بسته بندی هم می‌کنیم؛ ببینمت! تو که نمی‌خوای مثل اون‌ها باشی نه؟ 
با وحشت چند قدم عقب رفتم که رو به جلو حرکت کرد و همون‌طور که دستش رو طرفم دراز می‌کرد گفت: بیا! دستت رو بده بهم تا برگردیم؛ می‌دونی چقدر بزرگ زاده ارمنی منتظرن تا تو رو ببینن؟ 
متعجب از حرفش آب دهنم رو جمع کردم و همون‌طور که بی‌هوا توی صورتش پرت می‌کردم، داد بلندی کشیدم و دوباره پا به فرار گذاشتم‌.
- گمشو عوضی؛ نیا دنبالم پدرسگ! چی از جونم می‌خوای؟ 
بدون اینکه به عقب نگاه کنم، بی وقفه فقط می‌دویدم و فحش و ناسزا نثارش می‌کردم که بعد یه مدت، با نشنیدن هیچ صدایی از جانب اون، از حرکت ایستادم و به عقب زل زدم.
وا پس این کو؟ یعنی همین قدر ارزش داشتم دنبالم بیاد؟ اگه می‌دونستم با یه تف انقدر سریع فلج میشه، زودتر تف می‌انداختم تو صورتش!
متعجب لب و لوچه‌ام رو آویزون کردم و درحالی که کفش‌هام رو به خودم می‌فشردم و یدونه از اون تف‌های شفا بخش روی زمین می‌انداختم، زیر لب گفتم: بزرگ زاده‌های ارمنی که بد نبودن؛ به آرزوت هم می‌رسیدی و می‌شدی خانم یه عمارت! خاک تو سرت کنن نارسیس با این کارهات؛ حالا وسط جنگل، اونم تنهایی می‌خوای چه گلی بی‌افشانی؟ 
خیره به دار و درخت‌های دورم که توی شب ترسناک‌تر از هر زمان شده بودند، وحشت زده توی خودم جمع شدم و چند قدم عقب رفتم که نمی‌دونم یه دفعه چی شد، پام سر خورد و با یه جیغ گوش خراش، از یه بلندی به پایین پرتاب شدم و با برخورد بازو و سرم به یه جای سفت، داخل خلسه‌‌ای از خواب و بیداری فرو رفتم‌.
مقابل چشم‌هام مدام سیاهی می‌رفت و سر گیجه بدی داشتم؛ تمام بدنم درد می‌کرد و دهنم حتی برای آه و ناله هم باز نمی‌شد. خلاصه که کلی از این حس‌های پشم ریزونِ توی سریال‌ها به سراغم اومد و دیگه کم کم داشتم به مرحمت الهی می‌شتافتم که به فاصله‌ی یه پلک زدن، دست‌های قوی و تنومندی زیر دم و دستگاه‌ام رفت و منی که عین تخم مرغه نیمرو شده، چسبیده بودم به زمین رو بلند کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی)
  • رکسانا

    در پارت 50

    چجوری باید رنگ صفحه رو سفید کنم ؟ مشکی شده نمیتونم رمان بخونم اصلا دارم کور میشم ایشش

    ۲ ماه پیش
  • هلیا

    0

    عزیزم رمانت قرار نیست رایگان یا سکه ای بشه؟

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 1350

    احساس میکنم آیلی خواهر زاده آیدینه

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 550

    عکس آیاز نمیزارین؟!

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 350

    میگم چرا دلش برای مامان باباش تنگ نمیشه😂👍

    ۴ ماه پیش
  • Sarah

    در پارت 70

    مهتاب همون نارسیسه؟!

    ۴ ماه پیش
  • wolf

    در پارت 21

    سلامنویسنده ی عزیز رمانت عالیههههههه راستی دنبال یه رمان با موضوع برادری میگردم کسی می دونه ؟ ممنون

    ۵ ماه پیش
  • مهی

    0

    من چندسال پیش این رمان رو خوندم،وقتی هنوز داشت پارت گذاری میشد،عاشقش بودم،اما الان که میگذره میبینم این رمان یه جورایی تکلیف خواننده این رمان رو مشخص نمیکردچون اینکه از جایی سر دربیاری که همه مثل زمان قدیم باشن دور از ذهنیته اگر تخیلی بود نویسنده باید میگف به زمان قدیم سفر کرده اما عاشق شخصیت مهتابم

    ۷ ماه پیش
  • بحار

    2

    ۴،۵ سالی ازش می گذره، چقدر منتظر می موندم که پارت گذاری بشه، مخصوصا زمانی که یه مدتی نوشته نمیشد، هعی؛).

    ۷ ماه پیش
  • ...

    2

    خیلی خیلی وقته خوندمش فکنم 3 سالی میشه یا حتی بیشتر نمیدونم، ولی بعد این رمان هیچی بهتر از لین ندیدم و نخوندم، واقعا دوسش داشتم، شاید علاقم از اینجا میاد ک منم عاشق ماه هستم=)))

    ۹ ماه پیش
  • شیرین وحیدی

    در پارت 80

    میشه بگید عکس شخصیت ها را کجا کجا کذاشتن

    ۱۱ ماه پیش
  • شیرین وحیدی

    در پارت 50

    خوب شخصیت مهتاب یه شخصیت منحرفه انگار دلم میخواد که یکم مثبت تر باشه تازه این اول کاره اینجوری میکنه

    ۱۱ ماه پیش
  • شیرین وحیدی

    در پارت 30

    خوب خوبه عین بقیه رمان ها خیلی قابل پیش بینی نیست

    ۱۱ ماه پیش
  • شیرین وحیدی

    در پارت 20

    رمان قشنگی بود از همین اول داره هیجانی میشه پس در نتیجه وسطاش هم هی بهتر میشه رمان جالبی بود ولی فقط فکر میکنم بد آموزی داشته باشه امیدوارم اینطور نباشه حالا بقیه اش رو بخونم ببینم چی میشه

    ۱۱ ماه پیش
  • ستایش

    در پارت 1370

    حس میکنم آیدین ایاز هردو یه نفرن

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟