رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی)
- به قلم نسترن قره داغی
- 166 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 1.5M 👁
- 4.6K ❤️
- 2.4K 💬
خلاصه رمان طنز سلنوفیلیا (ندیمه قرتی)
ندیمه قرتی داستان زندگی نارسیس دختر جذاب و آزادیه که سعی داره به طور قاچاقی ترکیه بره، اما وسط راه متوجه میشه که با یه باند قاچاق انسان همراه شده و در اصل قراره فرستاده بشه ارمنستان تا اعضای بدنش رو تیکه تیکه کنن. دست به فرار میزنه و تو این راه از یه دره به پایین پرت میشه و وقتی به هوش میاد، خودش رو با سر و وضع آشفته، توی بازار برده فروشها پیدا میکنه و از این رو فکر میکنه که به گذشته سفر کرده و هیجان زده و مشتاق، خودش رو آویزون یه مرد جذاب و پر ابهت میکنه تا خریده و وارد عمارت خان بشه، اما بیخبر از اینکه این مرد خشن، خان نیست و خان اصلی... عجیبترین مرد روی زمینه! صد در صد متفاوت از هر رمان ارباب و رعیتی!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 166
- ب... ببخشید! این مدت که آیدین خان نبود بدون در زدن می اومدم تو. وحشت زده آیدین و اون طرف پرت کردم و گفتم: اون طوری که فکر میکنی نیست! نگاهش رو به عقب برگردوند و با نیم نگاهی به موهای خیس جفتمون با لبخند هولی گفت: اصلا لازم نیست فکر کنم، همه چی مشخصه. بعد دوباره روش رو برگردوند که آیاز فو...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 165
متقابلا وحشت کرده از واکنش من، خودش رو به در چسبوند و گفت: تو چی شده؟ نفس عمیقی کشیدم و از اون حالت دفاعی خارج شدم. - من چیزی نشده تو چیزی شده؟ بعد لبخند دندون نمایی نثارش کردم که گیج نگاهش رو به پشت سرم دوخت و گفت: زیر پتو کسی هست؟ انگار که تعجب کرده باشم چشم هام رو گرد کردم و دراماتیک...
بروزرسانی در : ۱۰۱۷ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 164
آیاز بازم هیچی نگفت. فقط توی سکوت سرش رو پایین انداخت و چشمهاش رو بست. حس عذاب وجدان داشتم؛ حس میکردم این دوری و دلتنگی که جفتشون داشتن تقصیر منه. شاید اگه من نبودم، آیاز این طور از عمارت فرار نمیکرد. - واجب بود اون طوری بری؟ بالاخره آیاز بغضش رو سخت قورت داد و به قیافه دلخور یاشار خیر...
بروزرسانی در : ۱۰۱۹ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 163
ضایع شده، فقط نگاهش کردم که خم شد و درحالی که آشغال و از رو زمین برمیداشت گفت: بیا بریم لباسهامون و انتخاب کنیم. بعد خودش فورا داخل اتاق رفت که یکم چونه ام و خاروندم و گیج دنبالش رفتم. منو بگو که فکر میکردم میخواد خواستگاری کنه. اصلا بهتر! وقتی همین الانش هم صحبت هامون و کردیم و قرارامو...
بروزرسانی در : ۱۰۲۰ روز پیش
هلیا
0عزیزم رمانت قرار نیست رایگان یا سکه ای بشه؟
۴ ماه پیشسارا
در پارت 1350احساس میکنم آیلی خواهر زاده آیدینه
۴ ماه پیشسارا
در پارت 550عکس آیاز نمیزارین؟!
۴ ماه پیشسارا
در پارت 350میگم چرا دلش برای مامان باباش تنگ نمیشه😂👍
۴ ماه پیشSarah
در پارت 70مهتاب همون نارسیسه؟!
۴ ماه پیشwolf
در پارت 21سلامنویسنده ی عزیز رمانت عالیههههههه راستی دنبال یه رمان با موضوع برادری میگردم کسی می دونه ؟ ممنون
۵ ماه پیشمهی
0من چندسال پیش این رمان رو خوندم،وقتی هنوز داشت پارت گذاری میشد،عاشقش بودم،اما الان که میگذره میبینم این رمان یه جورایی تکلیف خواننده این رمان رو مشخص نمیکردچون اینکه از جایی سر دربیاری که همه مثل زمان قدیم باشن دور از ذهنیته اگر تخیلی بود نویسنده باید میگف به زمان قدیم سفر کرده اما عاشق شخصیت مهتابم
۷ ماه پیشبحار
2۴،۵ سالی ازش می گذره، چقدر منتظر می موندم که پارت گذاری بشه، مخصوصا زمانی که یه مدتی نوشته نمیشد، هعی؛).
۷ ماه پیش...
2خیلی خیلی وقته خوندمش فکنم 3 سالی میشه یا حتی بیشتر نمیدونم، ولی بعد این رمان هیچی بهتر از لین ندیدم و نخوندم، واقعا دوسش داشتم، شاید علاقم از اینجا میاد ک منم عاشق ماه هستم=)))
۹ ماه پیششیرین وحیدی
در پارت 80میشه بگید عکس شخصیت ها را کجا کجا کذاشتن
۱۱ ماه پیششیرین وحیدی
در پارت 50خوب شخصیت مهتاب یه شخصیت منحرفه انگار دلم میخواد که یکم مثبت تر باشه تازه این اول کاره اینجوری میکنه
۱۱ ماه پیششیرین وحیدی
در پارت 30خوب خوبه عین بقیه رمان ها خیلی قابل پیش بینی نیست
۱۱ ماه پیششیرین وحیدی
در پارت 20رمان قشنگی بود از همین اول داره هیجانی میشه پس در نتیجه وسطاش هم هی بهتر میشه رمان جالبی بود ولی فقط فکر میکنم بد آموزی داشته باشه امیدوارم اینطور نباشه حالا بقیه اش رو بخونم ببینم چی میشه
۱۱ ماه پیشستایش
در پارت 1370حس میکنم آیدین ایاز هردو یه نفرن
۱۲ ماه پیش

رکسانا
در پارت 50چجوری باید رنگ صفحه رو سفید کنم ؟ مشکی شده نمیتونم رمان بخونم اصلا دارم کور میشم ایشش