پارت یک :
یه افسانهٔ یونانی هست که میگه «نارسیس» اسم جوانی زیبا رو بوده که وقتی چهرهٔ بینقصش رو داخل آب چشمه میبینه، عاشق خودش میشه و به داخل آب میپره و به همین خاطر جونش رو از دست میده.
وقتی این اسم رو برای خودم انتخاب میکردم، بدون توجه به سرنوشت دردناک نارسیس، فقط به زیبایی بینظیرش فکر میکردم و بر این باور بودم که منم یه پرنسس بی عیب و نقص هستم، درست مثل اون؛ فقط با این تفاوت که با عقل و منطق، راهی رو انتخاب میکنم که پایانش هیچ دریاچهای نباشه.
بیخبر از اینکه دستهای پر جاذبه سرنوشت، درست تو زمانی که فکرش رو هم نمیکردم، من رو به قعر درّهای میکشونه که در اونجا برعکس نارسیس قصه، زندگی واقعی من تازه شروع میشه و تو این بین، سر دلدادگی به ماه، فاش میشه.
***
نفس نفس زنون و با سرعت، بدون نیم نگاهی به عقب، شاخ و برگ درختها رو از جلوی صورتم کنار زدم و وحشت کرده، پشت یه درخت بزرگ قایم شدم.
تف تو روت بیاد یاسین؛ تف تو جد و آبادت بیاد که من رو به این وضع انداختی.
با درد صورتم رو جمع کردم و کفشهای پاشنه بلنده آبیام رو در آوردم؛ یکی نیست بگه آدمکش بودن دوست پسرت به کنار، تو با کفشه پاشنه بلند میخواستی قاچاقی بری ترکیه؟
با صدای نزدیک شدن قدمهاش و بلند شدن نفسهای خرناس مانندش، ترسیده کفشهام رو توی دستم گرفتم و لبهام رو به هم فشار دادم.
خدا لعنتت کنه یاسین؛ خدا همین الان یه صاعقه بزنه خرد و خاکشیرت کنه!
- عشقم؟ چرا داری از دست من فرار میکنی آخه؟ آره میدونم قرار بود بریم ترکیه، اما باور کن ارمنستان هم بد نیست؛ یه مدت که بمونیم میبرمت ترکیه.
زیر لب با کمترین صدای ممکن " ارواح عمتی" نثارش کردم و آب دهنم رو سخت قورت دادم که دوباره صدای نکرهاش بلند شد.
- کجایی نارسیس؟ بیا بیرون، باور کن تو قرار نیست بمیری؛ من از تو میتونم یه جور دیگه هم پول دربیارم خوشگله.
بعد خندهی نجس و کثیفی سر داد که از حرص دندونهام رو محکم روی هم فشار دادم و از ته دل فحش کشش کردم.
مادرت به عزات بشینه یاسین؛ خودم با دستهای خودم سنگ قبرت رو تراش بدم که اینطوری من و امثال من رو میکشونی کشور غریب و مثل یه گرگ تیکه تیکه میکنی.
- نارسیس اون روی سگ من رو بالا نیار؛ مثل بچه آدم بیا بیرون با هم دیگه برگردیم پیش اعضا! مهتاب؟
از نعرهی بلندی که آخر جملهاش کشید، تکون محسوسی خوردم و حرصی از این نفهم بازیهاش، از سنگرم بیرون پریدم و کولی وار داد زدم: آهای قاچاقچی، آدمکش، جنایی، بیپدر و مادر، بیخواهر، بیبرادر، بیجد و آباد و فاقد بقیه واجدات، چند بار بگم من نارسیسم، نارسیس؛ به من انقدر نگو مهتاب کثافت!
با دیدن من که به فاصله چند متر دقیق روبه روش وایستاده بودم، لبخند کثیفی زد و گفت: کجایی تو دختر؟ نمیگی عشقت نگرانت میشه؟ نمیگی من بدون تو میمیرم؟
صورتم رو با گریه جمع کردم و درحالی که تند تند آب دماغم رو بالا میکشیدم، کولهام و روی شونههام سفت کردم و گفتم: خاک تو سرت بشه یاسین؛ چطوری دلت میاد جوونهای مردم رو قطعه قطعه کنی بفروشی؟
لبخندش رو پررنگتر کرد و آروم آروم به سمتم اومد و گفت: خیلی راحت عزیزم، تازه بسته بندی هم میکنیم؛ ببینمت! تو که نمیخوای مثل اونها باشی نه؟
با وحشت چند قدم عقب رفتم که رو به جلو حرکت کرد و همونطور که دستش رو طرفم دراز میکرد گفت: بیا! دستت رو بده بهم تا برگردیم؛ میدونی چقدر بزرگ زاده ارمنی منتظرن تا تو رو ببینن؟
متعجب از حرفش آب دهنم رو جمع کردم و همونطور که بیهوا توی صورتش پرت میکردم، داد بلندی کشیدم و دوباره پا به فرار گذاشتم.
- گمشو عوضی؛ نیا دنبالم پدرسگ! چی از جونم میخوای؟
بدون اینکه به عقب نگاه کنم، بی وقفه فقط میدویدم و فحش و ناسزا نثارش میکردم که بعد یه مدت، با نشنیدن هیچ صدایی از جانب اون، از حرکت ایستادم و به عقب زل زدم.
وا پس این کو؟ یعنی همین قدر ارزش داشتم دنبالم بیاد؟ اگه میدونستم با یه تف انقدر سریع فلج میشه، زودتر تف میانداختم تو صورتش!
متعجب لب و لوچهام رو آویزون کردم و درحالی که کفشهام رو به خودم میفشردم و یدونه از اون تفهای شفا بخش روی زمین میانداختم، زیر لب گفتم: بزرگ زادههای ارمنی که بد نبودن؛ به آرزوت هم میرسیدی و میشدی خانم یه عمارت! خاک تو سرت کنن نارسیس با این کارهات؛ حالا وسط جنگل، اونم تنهایی میخوای چه گلی بیافشانی؟
خیره به دار و درختهای دورم که توی شب ترسناکتر از هر زمان شده بودند، وحشت زده توی خودم جمع شدم و چند قدم عقب رفتم که نمیدونم یه دفعه چی شد، پام سر خورد و با یه جیغ گوش خراش، از یه بلندی به پایین پرتاب شدم و با برخورد بازو و سرم به یه جای سفت، داخل خلسهای از خواب و بیداری فرو رفتم.
مقابل چشمهام مدام سیاهی میرفت و سر گیجه بدی داشتم؛ تمام بدنم درد میکرد و دهنم حتی برای آه و ناله هم باز نمیشد. خلاصه که کلی از این حسهای پشم ریزونِ توی سریالها به سراغم اومد و دیگه کم کم داشتم به مرحمت الهی میشتافتم که به فاصلهی یه پلک زدن، دستهای قوی و تنومندی زیر دم و دستگاهام رفت و منی که عین تخم مرغه نیمرو شده، چسبیده بودم به زمین رو بلند کرد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
هستی
0اول رمان که خوب بود ببینیم بقیش چی میشه❤️
۱ سال پیشmelekh
0رمان خوبیه
۱ سال پیشسارا
0عالی بود میشه گفت شروع قوی داشت بینم تا آخر چی میشه🙂
۱ سال پیشیسنا
0من خیلی دوست دارم این رمان رو و عالی من اولین چیزیه دوست داشتم این بودکه خیلی دختره خوبی بود وپسره یاسین خیلی دوست نداشت دختر ه رو
۱ سال پیشفاطمه
0نظری فعلا ندارم
۱ سال پیشایناز
0کی رمان رو تموم میکنید؟
۱ سال پیش...
0خوب بود اگه همینجوری ادامه بده
۲ سال پیشرقیه
0خوب بود
۲ سال پیشزینب
0عالیه
۲ سال پیشسیسی
0خوب
۲ سال پیشسارا
0م
۲ سال پیشEnsi
0نمیدونم
۲ سال پیشEnsi
1نمیدونم
۲ سال پیشAna
0تا اینجا عالی😁🍓
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهتاب
0عالییی ادامه بدید