دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان طنز میان اهالی پایتخت اثر زهره پورصباغ

رمان میان اهالی پایتخت

  • زبان فارسی
  • 57.4K 👁
  • 193 ❤️
  • 696 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز میان اهالی پایتخت

مبینا دختری پرشور و هیجانی هست و درست زمانی که برای اولین سفرش آن هم به تنهایی عازم استانبول هست ناگهان در اتفاقی عجیب و شگفت آور وارد دنیای سریال پایتخت ۵ می‌شود. حالا او در کنار خانواده‌ محبوب نقی معمولی راهی استانبول است و قدم‌به‌قدم در دل ماجراها، دردسرها و لحظه‌های خنده‌دار و هیجان‌انگیز این خانواده قرار می‌گیرد اما حضور مبینا فقط تماشای سریال محبوب پایتخت و کاراکتر هایش از نزدیک نیست و او درحقیقت بخشی از آن است… این سفر خاطره هایی را برایش رقم می‌زند که هرگز تصورش را هم نمی‌کرد.......

پارت اول

از آن دسته دخترهایی بودم که همیشه وقتی تصمیمی می‌گرفتم ، خودم هم با آن تصمیم غافلگیر میشدم. ماه‌ها بود از سفر به استانبول، شب ها از ذوق میخوابیدم؛
از ذوق دیدن خیابان استقلال،
خوردن قهوه‌ی ترک و شیرینی باقلوا،
و رفتن به لوکیشن سریال تو درم را بزن......
اما وقتی صبح پرواز، با چمدان صورتی رنگم در راه فرودگاه مهرآباد بودم، علاوه بر احساس ذوق و خوشی که داشتم، حس می‌کردم اتفاقی متفاوت در راهه و همین باعث دلشوره ام میشد.
هوای تهران آن روز خنک بود و دلنشین نفس عمیقی کشیدم.
بهار همیشه فصل جذابی بود؛ صدای قشنگ پرندگان هم نوید یک روز بهاری قشنگ را می‌داد.
اما تنها سفر کردنم همیشه برایم استرس داشت. خیلی زودتر از زمان موعد، خودم را به فرودگاه رسانده بودم. برای فرار از استرس، هدفونم را گذاشتم و در گوشی‌ام دیدن قسمت‌های پایتخت پنج را شروع کردم تا زمان پروازم برسد.
هنوز چند دقیقه از شروع قسمت فرودگاه و سفر خانواده معمولی به استانبول نگذشته بود که با خنده‌ی معروف نقی معمولی، حس کردم فضای اطرافم روشن‌تر شده از خنده بلند خودم خجالت کشیدم، چون چند نفر از مسافران سرشان را برگرداندند و نگاهی بهم انداختند.
در حالی که داشتم صحنه‌ای را می‌دیدم، نفهمیدم چه شد که چشم هایم گرم شدند؛ که البته طبیعی بود صبح زود بود و بیدارشدن زودهنگامم مسبب خواب آلودگیم بود می‌توانستم تا رسیدن زمان پروازم اندکی چشمانم را ببندم؛ همزمان با آن صفحه گوشیم را هم بستم.
فقط تاریکی میدیدم و صدای بلندگو فرودگاه داخل گوشم می‌پیچید. هول زده فکر کردم جامانده ام و چیزی که انگار روی صورتم افتاده بود را کنار زدم و نشستم.
و چیزی که میدیدم را باور نمی‌کردم؛
فهیمه پشت دستش زد و درحالیکه ژاکتی که دستم بود را می‌گرفت، گفت _ ای باد تو رو نیفته بهتاش! آبروی من رو بردی!
حیف مردی نبود این قدی تورو کرده ژاکتت رو میندازی روی این واون من باید بردارم
چشمانم از حدقه درآمده بود که روبهم گفت :شرمنده خانم و درحالیکه آستین دست بهتاش رو می‌گرفت، گفت: بیا بریم
بهتاش اخم آلود گفت: ای خِدا نقی کم بود توهم اضافه شدی فهیمه
_ درد و نقی دایی نقی هزار بار بهت گفتم
چندبار باگیجی به خودم سیلی زدم تا از خواب بیدارشوم اما خوابی در کار نبود! نگاهی به فضای فرودگاه کردم فضا همان فضابود حتی چمدان صورتی هم کنارم بود
فهیمه با دیدن گیجیم کنارم نشست وگفت آخی خانوم خوبی خاک به سرمن حالت بد شده؟
نقی از دور می‌آمد که داشت میگفت: فهیمه جان بریم الان جامیمونیم هما بچه هاروبگیر همگی سواربشیم
رحمت کجاست؟ که ناگهان رحمت در حالیکه شلوارش را درست می‌کرد سر رسید که نقی گفت: آهان رحمت جان بچه هارو بگیر اون دوتا دیلاق داداشاتم سوار کن بابا الان پرواز استانبول میپره
که چشمان فهیمه به بلیط کنار دستم افتاد و گفت آخی خانوم شماهم مسافر استانبولی که می‌خواهی با ما بیای اسمت چیه؟
درحالیکه شوکه شده بودم دستی به صورتم کشیدم و زیر لب گفتم: مبینا
نقی حیران گفت: مبینا
و با اشاره ای گفت :بهتاش مبینا چی میگه این وسط؟
بهتاش دستی داخل موهای زردش کرد و گفت: بابا ولکن دایی هی مبینا مبینا من چه میدونم مبینا کیه مبینا چیه این خانوم کیه؟
اینها داشتند درمورد من صحبت می‌کردند آب دهانم داخل حلقم افتاد انگار واقعا داخل پایتخت بودم
حیران منقطع گفتم: نه من اصلا با ایشون آشنایی ندارم!
و درحالیکه آب دهانم راقورت میدادم رو به نقی گفتم شما آقای نقی معمولی هستید؟
نقی سینه اش را جلو داد وگفت: بله خوبی روبه راهی، روبه رشدی؟ من نقی معمولی هستم داور بین المللی فیلا
و بعد باابروهایی بالارفته انگار چیزی یادش آمده باشد گفت: چطور؟
لب‌هایم را چند ثانیه باز و بسته کردم هنوز مطمئن نبودم درست میبینم یا از خستگی یا خیال و یا شاید توهمه ...
با صدای لرزان آمدم بگویم در دنیای واقعی شخصیت خیلی معروفی هستید
اما لبم را به دندان گرفتم و گفتم :شما خیلی معروفید یعنی خیلی کشتی گیر خوبی در سطح پیشکسوتان هستید
نقی ناگهان بالبخندی سینه اش را جلو داد وگفت: دیدی چیشد ابجی جان من نقی معمولی هستم همه من رو می‌شناسند.
فهیمه گوشه روسری اش را گرفت و گفت : ای دادا‌ش الان پرواز میپره اینجا وایسادی میگی من نقی معمولی ام بریم تا دیر نشده هما..... خانوم .... و باصدای زدن هما همزمان دست منم کشید ناخوداگاه مثل دخترهای مطیع و حرف گوش کن منم دنبالشان راه افتادم یعنی چاره ای دیگه ای نداشتم و با خانواده معمولی سوار هواپیما شدم اما خودم را همون دم کنار صندلی ارسطو نشاندم که درسریال دیده بودم اما نقی با دست اشاره کرد شما بفرمایید اون طرف و مرا راست نشاند کنار بهتاش که گوشی به دست داشت با مبینا حرف می‌زد و میگفت بله مبینا جان من ناراحتم از دست شما خیلی هم ناراحتم بله برای چی باید شماره دایی من رو بگیری فرت وفرت بهش زنگ بزنی
و بعد صورتش را درهم کشید وگفت: آهان که آمار من رو بگیری اینطوریه اگه اینطوریه من کات میکنم و از این رابطه خارج میشم.... بله کات میکنم
حیران نگاهش میکردم که ناگهان از نگاه خودم خیلی خجالت کشیدم و سرم را به‌طرف هما و نقی چرخاندم که مردی غول پیکری میانشان نشسته بود بادیدن نقی که دست کوچیک خودش را با دست غول پیکر ودرشت او مقایسه می‌کرد لبم به لبخندی باز شد و خندیدم که هما نگاهی بهم انداخت خجالت زده سریع نگاهم را برگرداندم که بهتاش گفت: آخ مبی جان من طاقت گریه های تورو ندارم

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من زهره پورصباغ نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان میان اهالی پایتخت

زهره پورصباغ : ۳ هفته پیش

سلام به همه عزیزانم**به خاطر ماه محرم رمان را خیلی زودتر تمام کردم و پارت ها یکجا فرستادم امیدوارم لذت برده باشید **برام نظر بگذارید من میخونم و پاسخ میدم**ممنون که همراه من بودید بانظرها و لایک من و داستان رو همراهی می‌کردید **چون ابداع خودم بود و برای اولین بار **من نهایت تلاشم را کردم تا دوستش داشته باشید و امیدوارم همینطور بوده باشه🙏❤️ **نوش نگاهتون ✨❤️

نظرات رمان میان اهالی پایتخت
  • اسرا

    در پارت 330

    نظرم درمورددرراه او عالی فوق العاده شهیدهریس واقعازیباعالی هرکه جای اون بوداززیبایش برای زندگی بهتراستفاده میکرد🙏🙏

    ۱۵ ساعت پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    فداتون بشم عزیزدلم خوشحالم داستان به دلتون نشسته دقیقا همینطوره داداش بابک از همه چیزشون گذشته اند و قطعا این کار برای انسانی در شرایط ایشون یک تصمیم و انتخاب بسیار مهم بوده🤍✨

    ۴ ساعت پیش
  • محیا

    در پارت 330

    بهترینن رمانیی بودد که تو عمرمم خوندمم مرسیی نویسنده عزیزمم انقدر ذوق کردم گریه کردمم😭😭😍😍 مرسیی از رمان زیباتت🥺

    ۱ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    قربون ذوقت عزیزدلم 😍❤️🥲 خوشحالم اینقدر رمان به دلت نشسته 😘✨

    ۱ هفته پیش
  • آتاناز

    0

    سلام یه سوال رمان الان تموم شد چون توی پارت آخر نوشته شده بود پایان ولی بالای صفحه نوشته رمان در حال نگارش نوشته تمام شده زهره جون رمان الان کامل تموم شده یا نه

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    سلام عزیزم بله تموم شده سایت به صورت خودکار روز رو اعلام میکنه انشاالله پشتیبان به زودی اعلام میکنندتموم شده ❤️

    ۲ هفته پیش
  • آتاناز

    0

    منونم رمانت خیلی قشنگ بود خیلی دوست داشتم رمان جدیدت اسمش چیه وچجوری میتونم بخونمش

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم انشاالله بعد از دهه اول محرم احتمالا پارت گذاریش رو شروع کنم از همین اپلیکیشن به صورت آنلاین ❤️✨

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    سلام عزیزم بله تموم شده سایت به صورت خودکار روز رو اعلام میکنه انشاالله پشتیبان به زودی اعلام میکنندتموم شده ❤️

    ۲ هفته پیش
  • دختر پاییز👸

    در پارت 330

    🥹عزیزم فوق العاده عالی بود ایستاده برات دست میزنم 👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼قلمت مانا 🥰

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم عزیزدلم ❤️✨ هم شما و هم دیگر عزیزان که با نظراتتون توی طول پارت گذاری ها هم من رو همراهی کردید فدای مهربونیاتون

    ۲ هفته پیش
  • ریحانه

    0

    سلام زهره جون تورو خدا ادامش بده من هر روز چک میکنم میگم شاید پارت ۳۴ رو گذاشتی ولی بازم اگه تونستی ادامش بده منون از زحمت عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خوشحالم که اینقدر رمان به دلت نشسته عزیزم هرچیزی پایانی داره انشاالله رمان جدید مطمئنم از اون هم خوشتون میاد❤️✨

    ۲ هفته پیش
  • رویا

    در پارت 330

    چرا پایان من هنوزم منتظر اخرشم تورو خدا ادامه بده قطعا قراره قشنگ تر بشه

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    عزیزم خوشحالم که اینقدر رمان به دلتون نشسته دیگه بیشتر از این اخه🥲😁

    ۲ هفته پیش
  • دختر پاییز 👸

    در پارت 320

    🥰🥹 عالی بود عزیزم خسته نباشی

    ۲ هفته پیش
  • دختر پاییز 👸

    در پارت 310

    این قسمت خیلی عالی بود ترس و هیجان و دراخر لبخند به رویمان اوردی 🫡♥️♥️

    ۲ هفته پیش
  • هانیه

    در پارت 331

    راستی ذهره جون رمان جدیدت چیه و اینکه میشه درباره مبینا و پایتخت ۶ و ۷ هم یه رمان بنویسی حالا ۶ زیاد نه ولی میشه راجب ۷ بسازی

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    رمان جدیدم ژانرش عاشقانه و همخونه ای هست عزیزم ❤️✨ خوشحال میشم با اون هم همراه باشی اما درمورد پایتخت فعلا صمیمی براش ندارم چون همین یکی رو تازه تموم کردم عزیزم✨

    ۲ هفته پیش
  • هستی

    در پارت 331

    من کسی بودم که بار ها و بار ها حتی شاید بشه گفت هر فصل پایتخت نزدیک شش هفت بار دیدم و سرگرم ماجرا های شیرین این فیلم شدم ، اما تو من رو یه بار دیگه و در یک فضای جدید و زیبای دیگه دوباره و از اول همراه این خانواده صمیمی کردی. قلمت ماندگار و همیشه شیرین زهره عزیزم.

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم عزیزدلم خیلی برای این ایده ام کار کردم و خوشحالم که اینقدر دوستش داشتید فدای مهربونیاتون عزیزدلم❤️✨🥰

    ۲ هفته پیش
  • امیر

    0

    عالی مثل همیشه رمان خیلی خوبی بود و سبک جدیدی هست لطفاً از فیلم های دیگه هم بساز

    ۳ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم 🌱✨ فرصتی پیش بیاد حتما

    ۲ هفته پیش
  • برسین

    در پارت 330

    سلام زهره جون میشه سریال دودکش رو بسازی یا سریال جومونگی، یانگمی( ببخشید یکم هیجان زده شدم😂😂)

    ۳ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    سلام عزیزم اتفاقا به نظرم توی سریال های شرقی این ژانر جذاب و قشنگ میشه بعد از تموم کردن رمان جدیدم اگه عمری باقی موند چشم

    ۳ هفته پیش
  • برسین

    در پارت 330

    مرسی شمارماناتون واقعا قشنگه من اون رمان نون خ باباگیان هم خوندم منتظر رمان بعدیتون هستم و میمونم

    ۳ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    فداتون عزیزدلم خوشحالم نون خ رو خوندید و کنار داستان هام بودید❤️✨

    ۲ هفته پیش
  • پرنیا

    0

    زهره جان یعنی دیگه پارت نداریمم؟؟🥲😭

    ۳ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    نه عزیزم پایانش رو به زودی پشتیبان اعلام میکنند❤️

    ۲ هفته پیش
  • شیما

    در پارت 330

    وای خدا چقدر قشنگ🥹 روند رمان و حس و حالش خیلی قشنگه

    ۳ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم ❤️✨

    ۳ هفته پیش
  • هانیه

    در پارت 330

    مرسی 🌺ذهره جون که پایانش رو انقدر قشنگ گذاشتی حقیقا اون پارت قبلی رو که خوندم یکم ناراحت شدم حس کردم بهم نرسیدن ولی الان خیلی خیلی خوشحالم منون

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزدلم خوشحالم پایان رمان رو دوست داشتی این سوپرایز بود اما دیدم همه افسرده شدند زودتر گذاشتم و دیدم موثر واقع شد❤️✨

    ۲ هفته پیش
  • ریحانه

    در پارت 330

    وای چرا هی نوشته تا پارت بعدی یک روز بعد میره ۶ روز

    ۲ هفته پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    عزیزم پشتیبانی به زودی اعلام میکنندتموم شده الان به صورت خودکار نمایش داده میشه

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟