پارت صد و شصت و چهارم :
آیاز بازم هیچی نگفت. فقط توی سکوت سرش رو پایین انداخت و چشمهاش رو بست.
حس عذاب وجدان داشتم؛ حس میکردم این دوری و دلتنگی که جفتشون داشتن تقصیر منه. شاید اگه من نبودم، آیاز این طور از عمارت فرار نمیکرد.
- واجب بود اون طوری بری؟
بالاخره آیاز بغضش رو سخت قورت داد و به قیافه دلخور یاشار خیره شد و لب زد: اگه میگفتم، میذاشتی برم؟
این بار نوبت یاشار بود که سکوت کنه.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثنا
1یعنی چی خارج نرن دانشگاه منتظره هاروااارد
۳ سال پیشآزیتا
6نوینسده خواهش میکنم فصل دوم نداشته باشه ما رو نزار تو خماری
۳ سال پیشنورا
6وایییی فقط آخرررشششش😁😁😁😁
۳ سال پیشآنیسا
8خسته نباشی نویسنده عزیز♥️ای کاش همینجا بمونن خارج نرن و اینکه خواهشا رمان و دو فصلش نکن
۳ سال پیشtarane
7وای خدا عالین اینا😂🤣 وای نویسنده جون امیدوارم فکری برا نوشتن فصل دومش هم داشته باشی حیفه واقعا سریع تموم بشع. این رمانو با قلم خوبه تو میشه کلی ادامه داد
۳ سال پیشسارا
3😂😂😂
۳ سال پیشآمینا
7واقعا که دوتاشون خلن😂😂 بیچاره آیاز چقدر دیگه باید حرص بخوره ولی فکر کنم اینا نرن خارج همونجا بمونن
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آوا
0وای این رمان خیلی قشنگ بود❤🧡💛