لیست کلیه پارتهای رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 166
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 1
یه افسانهٔ یونانی هست که میگه «نارسیس» اسم جوانی زیبا رو بوده که وقتی چهرهٔ بینقصش رو داخل آب چشمه میبینه، عاشق خودش میشه و به داخل آب میپره و به همین خاطر جونش رو از دست میده. وقتی این اسم رو برای خودم انتخاب میکردم، بدون توجه به سرنوشت دردناک نارسیس، فقط به زیبایی بینظیرش فکر میکردم و بر ا...
بروزرسانی در : ۱۸۰۷ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 2
چشمهام هنوزم بسته بود و توانی برای باز نگه داشتنشون نداشتم، اما از همون روزنه باریکی که بود، نگاه هیزی به چشمهای سبز طرف انداختم و ناخوداگاه لبخند پسرکشی تحویلش دادم که سرش رو از جلوی صورتم عقب کشید و با تابش نور شدید آفتاب، همون یه ذره روزنه هم بسته شد. شاید الان با خودتون فکر کنید که قطعا...
بروزرسانی در : ۱۸۰۶ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 3
آیی ننه کجایی که دخترت رو کشتن؛ ای تف به قبرت بباره یاسین که هر چی میکشم از دست توئه! با درد دستم و روی گونهام گذاشتم و وحشت زده به اطراف نگاه کردم که باز هم همون صدام یزید کافر به سمت کلبهای هولم داد و با صدای بلندی داد زد: یالله برو تو! ترسیده توی خودم جمع شدم و بیحرف به سمت جایی که می گ...
بروزرسانی در : ۱۸۰۴ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 4
با لبخند پیروزمندانهای به گوریله زل زدم که هنگ کرده، یقهی مرد رو توی دستش گرفت و داد زد: چی میگی تو؟ مگه خودت همین الان انقدر به من پول ندادی ها؟ مگه نگفتی انقدر میارزه؟ مرد هم متقابلا یقهی گوریله رو گرفت و مثل اون داد کشید: میخواستی چش و گوشت رو باز کنی سرت کلاه نره؛ حالا هم گورت رو گم م...
بروزرسانی در : ۱۸۰۲ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 5
حسابی از ایسگا کردنش کیف کرده بودم، به خاطر همین سرم رو به نشونهی چی میگی تکون دادم که حرصی طرف سیروس کچل برگشت و گفت: این کرم هست که. سیروس یکم چشمهاش رو ریز کرد و درحالی که داشت به سمتم میاومد گفت: این کره؟ پس الان کی داشت بدو بدو فرار میکرد طرف اون بیهمه چیز؟ یدونه تو دهنی بخوره گوشه...
بروزرسانی در : ۱۷۹۹ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 6
سری به نشونهی تاسف تکون دادم و با نیم نگاهی به سکویی که روش بودم، به سمت بقیه راه افتادم و چهار زانو گوشهای نشستهام. اصلا نمیفهمیدم که الان چطوری و برای چی سر از بازار در آوردم و چرا مردمی که از کنارم میگذشتن، چپ چپ نگاهم میکردن؛ اما این رو خوب میدونستم که باید هر طور شده خریده بشم تا ...
بروزرسانی در : ۱۷۹۷ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 7
سیروس دهنش رو باز کرد تا اعتراضی کنه اما موسی جلوش رو گرفت و فورا گفت: عالیه آقا حرف نداره! عه چرا دروغ میگی کچل؟ من کجا آشپزیام خوبه؟ سر جمع یه نیمرو بلدم که اونم نصفهاش همیشه میسوزه. اخمهام رو به نشونهی اعتراض توی هم کشیدم و یه قدم به جلو برداشتم که پسر نوجوون کنارم محکم بازوم رو کشید...
بروزرسانی در : ۱۷۹۵ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 8
جیغ کشون و شوک زده خواستم جلوی هجوم آب سرد به تن و بدنم رو بگیرم که بی هوا در حموم باز شد و یه دختر جوون گل گلی داخل اومد. با دیدن یهویی اون، باز هم جیع بلندی سر دادم و با دست خودم رو پوشوندم که بیتوجه به من، به سمت شیر اومد و فورا بستش؛ بعد با نیم نگاهی به قیافهی وا رفته و کج و کوله من، از...
بروزرسانی در : ۱۷۹۲ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 9
- پشماام! باورم نمیشه نارین؛ من کی میتونم ببینمش؟ گیج نگاهش رو به حرکات ذوق زده و غیرعادی من دوخت و با لحن بامزهای لب زد: پشمام یعنی چی؟ با حرفش برای چند لحظهای خشک شده نگاهش کردم اما خیلی زود به خودم اومدم و یه چرت و پرتی بلغور کردم. - پشمام در ادبیات ما استعارهای از تعجب کردن زیاده؛ ...
بروزرسانی در : ۱۷۹۰ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 10
با صدای ریز ریز خندیدنهای شخص کناریم، از اون حالت در اومد و گیج نگاهش کردم که با چشم و ابرو به خان اشاره کرد و گفت: قیافهاش و نگاه! دیشب نبودی ببینی وقتی عینکش رو دزدیدن چی کارا که نکرد. حالا از آش جدیدی که براش پختن خبر نداری؛ این دفعه قطعا سکته میکنه. هیچی از حرفهاش نمیفهمیدم، به خاطر ...
بروزرسانی در : ۱۷۸۸ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 11
لبام رو که مثل مکش چسبیده بود به دیوار جدا کردم و هنگ به سمتش برگشتم که بدون حرف دیگهای به سمت پلهها راه افتاد و ازش بالا رفت. راستش خر که نبودم وایستم اینجا آفتابه لگن بشورم، این همه راه رو از آینده نیومده بودم که کدبانو برگردم. من اومده بودم بانوی عمارت بشم، برامم فرقی نداره طرفم کور باش...
بروزرسانی در : ۱۷۸۵ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 12
منتظر موندم که پاش رو روی پاش انداخت و درحالی که یه خودکار رو کاغذ برمیداشت و به طرفم می گرفت گفت: لیست کن چون مطمئنم یادت میره! حرصی از دستش گرفتم و همونطور که در خودکار رو با دهنم باز میکردم و روی میز عین تف مینداختم بهش خیره شدم که با چندش روش رو ازم گرفت و غرید: داری با یه آدم کاملا وس...
بروزرسانی در : ۱۷۸۳ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 13
به ناچار سری به نشونهی تایید تکون دادم که اون چیز عجیب غریب و کاملا چندشی که درس کرده بود رو توی یه ظرف ریخت و به همراه دو تا دستمال پارچهای به دستم داد. با انزجار توی دستم جابه جاش کردم که لبخندی به این منگول بازیهام زد و گفت: برو دختر جان، من از این ور میرم، تو حیاط کار دارم. به در آهن...
بروزرسانی در : ۱۷۸۱ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 14
متعجب نگاهش رو سمتم برگردوند و درحالی که هول دستهاش رو آب میکشید گفت: عه تو، خان برات اسم گذاشت؟ چی بود؟ آها آیلی آیلی... بعد پر سر و صدا خندید و گفت: وای.. وای آیلی خیلی خوبه، امکان داشت ژینوسی، فینوسی، مریخی، زحلی، سیاه چالهای چیزی اسمت و بذاره. متعجب سرم رو کج کردم و گیج گفتم: چی؟ که...
بروزرسانی در : ۱۷۷۸ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 15
باور نمیشه، کدوم آدمی میتونه این همه کتاب داشته باشه آخه؟ نکنه این یارو ادیسونی چیزیه؟ اسم کوچیکه ادیسون چی بود؟ متفکر دستم رو زیر چونهام زدم و خیره نگاهش کردم که کلافه پشت گردنش رو خاروند و گفت: بیا این کار رو کنیم؛ کتابها رو از هم دیگه جدا کنیم ها؟ حرفش رو تایید کردم که نیم نگاهی به من...
بروزرسانی در : ۱۷۷۶ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 16
گوشهی لبم رو گاز گرفتم و حرصی دستم رو سفت چسبیدم تا خونش روی زمین نریزه؛ بعد فورا از جام بلند شدم و بدو بدو به سمت بالکنش رفتم که دیدم درش قفله و باز نمیشه. های خدا حالا باید چی کار میکردم؟ من که لال بودم، اونم که چشمهاش رو بسته کوره؛ چطوری بهش بگم بیاد در این لامصب رو باز کنه؟ - هممم، ه...
بروزرسانی در : ۱۷۷۴ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 17
مظلوم سرم رو داخل یقهام پنهون کردم و دنبالش راه افتادم که با دو تقهای به در بازش کرد و جلوتر از من عین گاو وارد شد. خانم ها هم که اصلا مقدم نیستن. حرصی چشم غرهای به در و دیوار راهرو رفتم و با پای لرزون وارد اتاق شدم اما از اون چیزی که دیدم فکم چسبید به شصت پام. اوووههه! نمیدونستم تو زما...
بروزرسانی در : ۱۷۷۱ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 18
خوبه دیگه، تخت گرم و نرم و از این صحبتها! من بدبختم روی زمین سرد نشستم دارم چرت و پرت می نویسم. چشم غرهای نثارش کردم و بعد از اینکه حسابی از ته دل فحش بارونش کردم، به کتاب زل زدم و توی دلم گفتم: امم کجا بودم؟... هنوز خط اول رو پر نکرده بودم که حس خوابالودگی بهم دست داد اما بازور خودم ر...
بروزرسانی در : ۱۷۶۹ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 19
انقدر جدی این رو گفت که ناخودآگاه به سمت دفتر خودکار روی میز رفتم و برداشتمش؛ فورا به سمتش رفتم که ازم گرفت و بیشتر از قبل جلو رفت. - آسمون امشب با بقیه شبا فرق داره. هنگ از حرفش داخل تراس رفتم و به آسمون پر ستاره نگاه کردم که خودش رو طرف یه تلسکوپ بزرگ و پیشرفته کشید و گفت: یه اتفاقی داره...
بروزرسانی در : ۱۷۶۷ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 20
وحشت زده خودم رو ازش جدا کردم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که خندهی نخودی کرد و گفت: تو که اومدی تو اتاق بیدار شدم یادم اومد امروز حموم نکردم، گفتم بیام هم تو تنها نباشی جن و روح گیرت نندازه، هم من حمومم رو کنم. داخل اومد و در رو آروم بست که فحش رکیکی نثارش کردم و گفتم: سقط شی تو نارین...
بروزرسانی در : ۱۷۶۴ روز پیش
