دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان طنز تکنیک های مخ زنی اثر حمیده خوشبخت

رمان تکنیک های مخ زنی

  • زبان فارسی
  • 91.6K 👁
  • 1.6K ❤️
  • 651 💬

خلاصه رمان تکنیک های مخ زنی

نگار رویاهای من، با باتلاق ترسناکی دست و پنجه نرم می‌کنه؛ نوجوانی! اون دلش می‌خواد زندگیش پر از هیجان باشه و از دوران نوجوانیش نهایت لذت رو ببره. اما نمی‌دونه چه‌طوری! همه‌چیز از رفتن به اصفهان شروع میشه؛ وقتی که به کارهای پلید برادرهاش پی می‌بره و اون زمانه که یه جنگ شروع میشه. یه جنگ بین سه تا مدرسه که از قضا دقیقا کنار هم هستن.

قسمتی از متن رمان تکنیک های مخ زنی

صدای مامان رعشه ای به تنم انداخت:
- نگار! داخل اتاقتی؟ صدای چیه؟
دندون قروچه ای کردم و بی توجه به نگاه شرمسارشون، سریع سمت کمد قدیمی رفتم و دو تا از کت چرم نره خرهای جامعه که قدیمی شده بود رو برداشتم. سریع دستشون دادم و درحالی که صدای مامان اعصابم رو به هم می ریخت، زیر لب با خشم غریدم:
- اینا رو بپوشید. داخل حیاط پشتی دمپایی هست. مواظب لبه ی پنجره باشید، تیزه!
- نگار خان...
زهرمار! دندون قروچه ای کردم و درحالی که بدون اندکی نگاه، سمت در اتاق می رفتم، ولوم صدام رو پا ن بردم اما همچنان ازت متنفرم خاصی داخل صدام بود.
- داخل اتاق پسرا اگه وسایلی دارید جمعشون می کنم. باید برم متکاتون رو جمع کنم تا مامان متوجشون نشده... هرچند اگه شانس آورده باشیم.
بعد اتمام جملم، به محض چرخوندن سرم، یک جفت چشم قهوه ای درست نزدیکم دیدم. ترسیده به در چسبیدم که موهاش رپبه حالت نازی بالا داد و با لبخند مهربونی نگاهی به صورتم انداخت و زمزمه وار گفت:
- من نمی دونستم اینجا اتاق توعه و اتاقتون رو عوض کردی. متاسفام! راستی...
سریع سمت رمان که روی میز قرار داشت و برگه هاش چروک شده بود رفت و برداشتش و دستم داد. با حیرت به دستم نگاه کردم که خیلی غیر منتظره ضربه ای به نوک دماغم زد و بی توجه به منی که قربانی این کثافت کاری ها بودم چشمکی زد و گفت:
- منم این رمان رو خوندم. خوش سلیقه ای!
نگار نخند. وای، وای! چرا باید خندم بگیره؟ نفسم رو حبس کردم و بیشتر ازش فاصله گرفتم که سریع سمت پنجره رفت و با یه پرش به اون طرف دوید. مهرداد دستش رو بالا برد و با خنده ی شیطونش که معصومیت خاصی داخلش بود گفت:
- خداحافظ انار کوچولوی آرمان!
هر دو رفتن. مامان هم پشت در خودش رو جر داد! اون سه تا نره غول بازم بیدار نشدن.
- نگار. نگار چرا حرف نمی زنی؟ خوابیدی؟ چرا این قفله آخه. بچه چت شده! اَسد بیا بچه مُرد. رضا... پسر بیدار شو این کلید یدک کو؟
بی توجه به قیامتی که اون پشت شده بود، خیره به پنجره کتاب رو در بغلم فشردم و جیغ خفیفی کشیدم. اوه مای گاد!
با هر بدبختی ای که شده از فکر و خیال حرکت سگ مصبش در اومدم و تازه موقعیت مامان رو دریافتم. خودش و جر داد این زن! نفس عمیقی کشیدم و خیلی عادی جلوه دادم. کتاب رو سریع روی میز گذاشتم و انگار نه انگار که دوتا پسر غریبه رو با اسفناک ترین وضعیت از خونه بیرون کردم، از اتاق بیرون رفتم.
یَک سمی دیدم که اصلا نگو و نپرس! بابا که اصلا به یک طرف مبارک نبود که من زنده م یا مرده؛ با اخم درحال چک کردن گاز و لوله های آب بود تا یه آتو از پسرا بگیره.
امیر با پشم های ریخته و نگاه بهت زده به مامان و بابا نگاه می کرد. چشم ها پف کرده، پیژامه گورخری و موهای
ژولیده ش کل ابهتش رو برد زیر سوال.
رضا بدبخت که از جیغ های مامان جون از تنش رفته بود و درحالی که هنوز موقعیت رو درک نکرده بود و پیژامه ش از پاش در می اومد، داخل جاکفشی دنبال کلید بود و با حرص و خواب آلودگی داد می زد:
- مادر من حتما داره یه غلطی می کنه، الان من کلید رو از کدوم جهنمی پیدا کنم؟
تا سرش رو چرخوند و با نیش باز من روبه رو شد، پوف بلندی کشید و محکم در جاکفشی رو بست و بهم اشاره کرد.
- بیه! اینم دخترت. زنده ست هنوز متاسفانه.
مامان با اخم های نگران سمتم اومد و دستم رو گرفت. از این که این طور نگران و عصبیش کردم، لبخند شرمنده ای زدم و سریع و آروم گفتم:
- خوبم قربونت برم. می خواستم لباس عوض کنم، گفتم بابا یهو نیاد داخل.
نگاه آرومی به صورتم انداخت و آروم و متین سرش رو تکون داد و کنار رفت. یعنی همین کنار رفتنش کافی بود تا من آرمان خواب آلود و مضطرب رو ببینم و انقدر از دیدنش خوشحال بشم که بی توجه به عالم و آدم جیغی بکشم و مثل مارمولک بچسبم به هیکل قناصش!
بدبخت از شدت شوک بغل بروسلی من، روی پای امیر نشست و جیغ من و امیر یکی شد.
- وای نگار! آخ نگار! باز تو اومدی زشت عن. پاشو آرمان .
آرمان با حیرت خودش رو کنار کشید؛ ولی خاک بر سر من که انقدر عاشقانه بغلش می کردم . دستم رو محکم دور کمرش حلقه کردم و با ذوق گفتم:
- عوضی من برگشتم. مامان گفت بهت نگم. سوپرایز!
هنوز تو شوک لحظه بود و با تعجب بهم نگاه میکرد که چشمکی زدم و آروم ادامه دادم:
- مهرداد و بهروز رو فراری دادم. نگران نباش!
با پشم های ریخته خندید و بالاخره بغلم کرد. ولی من حق داشتم بهش بگم شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم. مهربونیِ لبخندش نظیر نداشت . موهای کوتاهم رو به هم ریخت و با انداختن بوس کوتاهی روی لپم، چشمک دلربایی زد و گفت:- دمت گرم انار.
- باز این لوس نُنر زشت اومد. اه اه!
با خنده از بغل آرمان جدا شدم اما دستش رو ول نکردم. درحالی که به ریخت نحس رضا می خندیدم، دستم رو داخل هو اتکون دادم و گفتم:
- چه طوری بزغاله؟
زبونی برام درآورد که دهنم رو با چندش براش کج کردم. بی توجه به من دستش رو دور گردن بابا حلقه کرد و با خوش رویی و پاچه خواری گفت:
- بَه سلطان جاده! می گفتی یه خری جلوت قربونی کنیم.
بابا با بی تفاوت ترین حالت ممکن نگاهی به قد رضا که ازش بیشتر بود انداخت و به امیر اشاره کرد و گفت:
- این و قربونی می کردی.
بعد هر هر دهنمون رو اندازه کرگدن باز کردیم و دست جمعی به قیافه امیر خندیدیم. این امیر هم که کلا جنبه نداره بی شعور، لگد محکمی به پای من زد و با بدخلقی گفت:
- خفه بمیر الاغ!
با حرص و درد پام رو گرفتم و غریدم:
- الاغ تویی با این لگدات.
آرمان طبق معمول پشت من دراومد و با اخم دستم رو عقب کشید و تشر زد:
- امیر صد دفعه گفتم انقدر نزن به پاش . تازه اومده، خسته ست.
امیر اخمی کرد و با سلام و خسته نباشید دلاور کوتاهی به بابا، دوباره زیر پتو رفت و با نکره ترین صدای ممکن گفت:
- اهالی محترم طویله به جز اسد و زنش، خفه شید می خوام بخوابم.
بابا خسته بود وگرنه حالا حالا ها بساط گیر دادن به پسرا رو داشتیم؛ پیژامه ی آرمان رو از روی مبل برداشت و درحالی که سمت اتاق پسرا می رفت زیر لب گفت:
- هرکس سر و صدا کنه خره. شب بخیر!
همگی خیره به درب بسته شده ی در بودیم که رضا چونه ش رو سمت من برگردوند و آروم گفت:
- الان بابا چرا رفته داخل اتاق ما؟
آرمان خمیازه ای کشید و زیر بغلش رو خاروند که با دهن کج شده از چندشناکی کارش ازش جدا شدم.
- رفته پیش زنش دیگه.
دوباره سکوت کردن که این دفعه امیر با نگاه کارآگاه گجتانه ای سرش رو از زیر پتو بالا آورود و با تعحب پرسید:
- الان مامان چرا به ما سلام نکرد؟ سلام چیه؟ بوس هم نکرد! اصلا دفعه های قبلی درحالت عادی تا کل صورتمون رو بوس نمی کرد، ول کن نبود.
اونا هر لحظه بیشتر تعجب می کردن اما منی که تمام فتنه ها زیر سر خودم بود، با لبخند ضایعی به خونه نگاه می کردم و زیر لب می گفتم:
- واهایی دلم واسه خونه تنگ شده بود.


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تکنیک های مخ زنی

حمیده خوشبخت : ۴ ماه پیش

فصل یک تا قسمت پونزده ممکنه خسته کننده باشه براتون که میتونید اسکرول کنید تا به آیوار برسید😭👈👉
و این مجموعه سه میلیون بازدید داشته
جلدهای بعدی رو هم از همین اپلیکیشن میتونید بخونید.
برای فا*یلش هم میتونید عضو چ*نل ر*و*بیکا بشید

نظرات رمان تکنیک های مخ زنی

  • جنگل

    2

    جوابم به اونی که داره هیت الکی میده خواهشا به یه چیزی گیر بده که واقعی باشه حمیده بدون اینکه عیبی داخل رمانش باشه نوشتتش از نظر منی که بالای سه ساله رمان میخونم بهترین رمانی بود که خوندم من حتی اولین رمان حمیده جون خوندم با اینکه تو سن کم نوشتنش ولی بازم منی که سخت پسندم رو جذب کرد

    ۷ روز پیش
  • سین

    0

    تا قسمت چهارم فصل اول خوندم جذاب نبود البته خود نویسنده هم فرمودن

    ۳ ماه پیش
  • .....

    17

    خیلیم قشنگه، ببخشیدا ولی متأسفانه شما سلیقه ندارید

    ۳ ماه پیش
  • فلفل

    16

    نظرتون محترمه ولی برای خودتون .. ما با این رمان رسما زندگی کردیم ..جوری که من اصلا نمیخواستم تموم شه ..حالا شاید تا ته رمان بخ نین متوجه جذابیتش بشین 🤷🏻 ♀️

    ۳ ماه پیش
  • نمیدونم

    12

    اشکال نداره گلم همه که نباید سلیقه شون قشنگ باشه... بعضی وقتا آدمایی پیدا میشن که مثل شما بهترین ها رو بدترین می بینن

    ۳ ماه پیش
  • زن ایوار

    10

    جذاب نبود؟زن ما چند ساله داریم با این رمان زندگی میکنیم با تموم شخصیت هاش بزرگ شدیم و باهاشون خندیدیم. گریه کردیم. اصن انگار پیششون بودیم بعد تو میگی جذاب نیس؟ اصن چطور این حرفو زدی؟ اصن جذاب از نظر تو یعنی چی میشه بگی؟ واقعا پشمام ریخته اصن میدونی جذاب یعنی چی؟که اینو میگی نخون مهم نیستی زیاد 😊

    ۳ ماه پیش
  • نعنایی

    3

    عزیزم خودتم داری میگی نویسنده گفت از پارت های اینده جذابیتش بیشتر میشه. هرچند تکنیکا از پارت اول جذاب و بینظیر بود، معذرت میخواماا ولی بد سلیقگی خودتو تقصیر رمان ننداز گلم

    ۲ هفته پیش
  • فندق

    1

    نظر من همونه که گفتم لزومی نمی بینم باب میل شما نظر بدم..اینایی که میگن خوبه همه کسانی هستند که تو کانال *** نویسنده عضون اومدن اینجا هم کامنت گذاشتند.وگرنه رمان اتفاق عاشقانه وجذابی نداشت غیر اینکه طنز بود.

    ۲ هفته پیش
  • میو

    1

    خب شما ژانر رمان رو هم نگاه کنید ننوشته عاشقانه.. حتی ژانرش هیجانی هم نیست که دنبال هیجان باشید. نوشته طنز و اجتماعی. درباره اینکه ما ممبرهای کانال هستیم هم باید بگم برعکسه اکثر ما با دنیای رمان با حمیده آشنا شدیم و بعد خوندن رماناش رفتیم توی کانالش چون باب میلتون نبود دلیل نمیشه به بقیه برچسب بزنی

    ۲ هفته پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    آره عزیزم حق با شماست ما همه‌مون روبیکایی‌ایم ممنون از نظرت🙏✨

    ۲ هفته پیش
  • مهنا

    1

    رمان ها که همیشه نباید عاشقانه باشن همیشه که نباید تو رمانا داستان فقط درباره دختره و پسره باشه این رمان زندگی یه دختر رو نشون میده که سختی های کشیده که اگر من جاش بودم خودکشی میکردم این رمان با اختلاف یکی از بهترین رمان هایی بوده که من تا به حال خوندم

    ۲ هفته پیش
  • نعنایی

    4

    کی گفته همه ی رمانا فقط باید عاشقانه باشن. تو اگه دنبال رمان کلیشه ای و ابکی میگردی بساط تو جمع کن که کلا جای اشتباهی اومدی عزیزم. تویی که نمیدونی جذابیت یعنی چی حق نداری به سلیقه ی چند میلیون ادم توهین کنی. برو همون رمانای صحنه دار تو بخون. زندگی کردن با تکنیکا لیاقت میخواد.

    ۱ هفته پیش
  • نعنایی

    2

    نمیخواد دفاع کنم چون میدونم که برای درک این رمان باید یه سطح خاصی از شعور و درک رو داشت که لابد الان در دسترس تو نیست. تو با این مدل حرف زدنت فقط ثابت کردی که چقد از دنیای جذابیت و زیبایی دوری.واقعیت اینه که تو بجای اینکه نظرت رو درمورد رمان بگی فقط بلدی به نویسنده و سلیقه ی خواننده ها توهین کنی.

    ۷ روز پیش
  • ارغوان

    0

    سلام،خیلی قسمتت خندیدم ویاد دعواهای خودم وخواهر برادرام افتادم ولی به نظرم یکم اغراق آمیز اومد

    ۱ هفته پیش
  • آریانا

    0

    من که همه فصل هاشو خوندم فقد فصل۴ مونده که اونم نمیدونم چه جوری پیداش کنم ولی واقعن خیلی رمان قشنگی بود من خیلی رمان خوندم ولی هیچ کدوم به قشنگی این رمان نبود من به همه دوستام معرفیش کردم اوناهم خیلی خوششون اومد

    ۱ هفته پیش
  • فرزانه

    0

    من که همه فصل هارو پشت هم خوندم خیلی خوشم اومد جوری که با این که متاهلم و همچنین مامان هستم هی کارامو زود زود انجام میدادم تا تو هر فرصتی جلو برم تازه رنج سنی خاصی هم نداره با توجه به یکی از نظرات من خودم بیست و دو سالمه

    ۱ هفته پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    وای عزیزممم

    ۱ هفته پیش
  • فرزانه

    1

    بنظر من که رمان شاید یه جاهایی اغراق داشت ولی اگه سلیقه کسی باشه که اینجور رمان هارو دوست داره عالیه وای خیلی قشنگ بود کاش تموم نمیشد هیچوقت انگار خودمم اونجا بودم انقد که غرق شدم🤭🥺😍 اولاش بد نیست ولی جلوتر بری خیلی باحاله دیگه فصل دو به بعد با وجود آیوار خیلی قشنگ میشه

    ۱ هفته پیش
  • فندق

    1

    من دوست نداشتم.. فقط فصل یک و تا قسمت 28خوندم دیگه نتونستم ادامه بدم. البته منکر طنز بودن رمان نمیشم. ولی خب نتونست منو جذب کنه.

    ۲ هفته پیش
  • نعنایی

    0

    پس گودبای عزیزم

    ۱ هفته پیش
  • ستی

    0

    عالی وبی نظییر هم برای توصیف این رمان کمه بی صبرانه منتظر رمان (کانون پرورش خرابکارها )هستم امیدوارم اون رمانم به بینظیریه همین رمان تکنیک مخزنی باشه و منو درونش غرق کنه پس لطفا زودتر شروع کن و دست به قلم باش گلم باید بگم از ادم سی ساله هم بهتر مینویسی کامل ودقیق ❤️😊

    ۲ هفته پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    قربونت برمم

    ۲ هفته پیش
  • ستی

    0

    بعد این رمان فکنم مخم تا یک ماه استراحت بخواد تا بتونه دوبارعین قبل کار کنه چو الان بد جوری تو شوکه😅😂

    ۲ هفته پیش
  • فندق

    0

    قسمت ۱۶هستم ولی هنوز رمان جذبم نکرده.علت این همه تعریفو نمی دونم چیه..احتمال میدم تازه رمان خونایا دختران ۱۳،۱۲ساله خوششون اومده باشه از رمان. ادامه میدم ببینم چی قراره بشه

    ۳ هفته پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    نه عزیزم رمان مخاطب بزرگسال زیاد داشته یعنی از بین 10000 خواننده همشون دخترای نوجوون بودن؟ رمان تایپ مورد علاقه شما نبوده ولی حق ندارید برای خواننده هاش رنج سنی مشخص کنید ممنونم از نظرتون

    ۳ هفته پیش
  • Mina

    0

    سلام چجوری باید رمان رو داشته باشم؟چجوری باید شروع کنم

    ۳ هفته پیش
  • مدوسا

    0

    بعد حدودا ۴ ماه اومدم سلامم حمیدهه اومدم باز تکنیکارو بخونمم

    ۳ هفته پیش
  • مجیدیان

    0

    خانم خوشبخت شما بهترین نویسنده هستید که دیدم عالیی بودید عاشق رمانتونم عاشق نگار ایوار .. لطفاً رمان و آدمه بدید چون خیلی چیزها و باز گذاشتید

    ۴ هفته پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    عزیزم رمان تموم شده جلدای دیگش توی همین اپلیکیشن هست

    ۴ هفته پیش
  • راحیل

    0

    رمان خیلی خوبی بود عالی بود

    ۴ هفته پیش
  • گیتا

    3

    حمیده تو چیکار کردی با روح و روان من یعنی من رمانی که خوشم بیاد چند بار از اول میخونم ولی اصلا نمیتونم تکنیکارو از اول بخونم چند بار شروع کردم اما نتونستم چون احساس میکنم فقط نخوندم باهاش زندگی کردم و واقعی حسش کردم و تکرار کردنش دیگه مزه ای برام ندارع عاشقق قلمتم الآنم درگیر شدم با جغد انبار🥲

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!