رمان تکنیک های مخ زنی
- به قلم حمیده خوشبخت
- ⏱️۲۳ ساعت و ۳۱ دقیقه
- 63.9K 👁
- 1.1K ❤️
- 410 💬
نگار رویاهای من، با باتلاق ترسناکی دست و پنجه نرم میکنه؛ نوجوانی! اون دلش میخواد زندگیش پر از هیجان باشه و از دوران نوجوانیش نهایت لذت رو ببره. اما نمیدونه چهطوری! همهچیز از رفتن به اصفهان شروع میشه؛ وقتی که به کارهای پلید برادرهاش پی میبره و اون زمانه که یه جنگ شروع میشه. یه جنگ بین سه تا مدرسه که از قضا دقیقا کنار هم هستن.
- نگار! داخل اتاقتی؟ صدای چیه؟
دندون قروچه ای کردم و بی توجه به نگاه شرمسارشون، سریع سمت کمد قدیمی رفتم و دو تا از کت چرم نره خرهای جامعه که قدیمی شده بود رو برداشتم. سریع دستشون دادم و درحالی که صدای مامان اعصابم رو به هم می ریخت، زیر لب با خشم غریدم:
- اینا رو بپوشید. داخل حیاط پشتی دمپایی هست. مواظب لبه ی پنجره باشید، تیزه!
- نگار خان...
زهرمار! دندون قروچه ای کردم و درحالی که بدون اندکی نگاه، سمت در اتاق می رفتم، ولوم صدام رو پا ن بردم اما همچنان ازت متنفرم خاصی داخل صدام بود.
- داخل اتاق پسرا اگه وسایلی دارید جمعشون می کنم. باید برم متکاتون رو جمع کنم تا مامان متوجشون نشده... هرچند اگه شانس آورده باشیم.
بعد اتمام جملم، به محض چرخوندن سرم، یک جفت چشم قهوه ای درست نزدیکم دیدم. ترسیده به در چسبیدم که موهاش رپبه حالت نازی بالا داد و با لبخند مهربونی نگاهی به صورتم انداخت و زمزمه وار گفت:
- من نمی دونستم اینجا اتاق توعه و اتاقتون رو عوض کردی. متاسفام! راستی...
سریع سمت رمان که روی میز قرار داشت و برگه هاش چروک شده بود رفت و برداشتش و دستم داد. با حیرت به دستم نگاه کردم که خیلی غیر منتظره ضربه ای به نوک دماغم زد و بی توجه به منی که قربانی این کثافت کاری ها بودم چشمکی زد و گفت:
- منم این رمان رو خوندم. خوش سلیقه ای!
نگار نخند. وای، وای! چرا باید خندم بگیره؟ نفسم رو حبس کردم و بیشتر ازش فاصله گرفتم که سریع سمت پنجره رفت و با یه پرش به اون طرف دوید. مهرداد دستش رو بالا برد و با خنده ی شیطونش که معصومیت خاصی داخلش بود گفت:
- خداحافظ انار کوچولوی آرمان!
هر دو رفتن. مامان هم پشت در خودش رو جر داد! اون سه تا نره غول بازم بیدار نشدن.
- نگار. نگار چرا حرف نمی زنی؟ خوابیدی؟ چرا این قفله آخه. بچه چت شده! اَسد بیا بچه مُرد. رضا... پسر بیدار شو این کلید یدک کو؟
بی توجه به قیامتی که اون پشت شده بود، خیره به پنجره کتاب رو در بغلم فشردم و جیغ خفیفی کشیدم. اوه مای گاد!
با هر بدبختی ای که شده از فکر و خیال حرکت سگ مصبش در اومدم و تازه موقعیت مامان رو دریافتم. خودش و جر داد این زن! نفس عمیقی کشیدم و خیلی عادی جلوه دادم. کتاب رو سریع روی میز گذاشتم و انگار نه انگار که دوتا پسر غریبه رو با اسفناک ترین وضعیت از خونه بیرون کردم، از اتاق بیرون رفتم.
یَک سمی دیدم که اصلا نگو و نپرس! بابا که اصلا به یک طرف مبارک نبود که من زنده م یا مرده؛ با اخم درحال چک کردن گاز و لوله های آب بود تا یه آتو از پسرا بگیره.
امیر با پشم های ریخته و نگاه بهت زده به مامان و بابا نگاه می کرد. چشم ها پف کرده، پیژامه گورخری و موهای
ژولیده ش کل ابهتش رو برد زیر سوال.
رضا بدبخت که از جیغ های مامان جون از تنش رفته بود و درحالی که هنوز موقعیت رو درک نکرده بود و پیژامه ش از پاش در می اومد، داخل جاکفشی دنبال کلید بود و با حرص و خواب آلودگی داد می زد:
- مادر من حتما داره یه غلطی می کنه، الان من کلید رو از کدوم جهنمی پیدا کنم؟
تا سرش رو چرخوند و با نیش باز من روبه رو شد، پوف بلندی کشید و محکم در جاکفشی رو بست و بهم اشاره کرد.
- بیه! اینم دخترت. زنده ست هنوز متاسفانه.
مامان با اخم های نگران سمتم اومد و دستم رو گرفت. از این که این طور نگران و عصبیش کردم، لبخند شرمنده ای زدم و سریع و آروم گفتم:
- خوبم قربونت برم. می خواستم لباس عوض کنم، گفتم بابا یهو نیاد داخل.
نگاه آرومی به صورتم انداخت و آروم و متین سرش رو تکون داد و کنار رفت. یعنی همین کنار رفتنش کافی بود تا من آرمان خواب آلود و مضطرب رو ببینم و انقدر از دیدنش خوشحال بشم که بی توجه به عالم و آدم جیغی بکشم و مثل مارمولک بچسبم به هیکل قناصش!
بدبخت از شدت شوک بغل بروسلی من، روی پای امیر نشست و جیغ من و امیر یکی شد.
- وای نگار! آخ نگار! باز تو اومدی زشت عن. پاشو آرمان .
آرمان با حیرت خودش رو کنار کشید؛ ولی خاک بر سر من که انقدر عاشقانه بغلش می کردم . دستم رو محکم دور کمرش حلقه کردم و با ذوق گفتم:
- عوضی من برگشتم. مامان گفت بهت نگم. سوپرایز!
هنوز تو شوک لحظه بود و با تعجب بهم نگاه میکرد که چشمکی زدم و آروم ادامه دادم:
- مهرداد و بهروز رو فراری دادم. نگران نباش!
با پشم های ریخته خندید و بالاخره بغلم کرد. ولی من حق داشتم بهش بگم شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم. مهربونیِ لبخندش نظیر نداشت . موهای کوتاهم رو به هم ریخت و با انداختن بوس کوتاهی روی لپم، چشمک دلربایی زد و گفت:- دمت گرم انار.
- باز این لوس نُنر زشت اومد. اه اه!
با خنده از بغل آرمان جدا شدم اما دستش رو ول نکردم. درحالی که به ریخت نحس رضا می خندیدم، دستم رو داخل هو اتکون دادم و گفتم:
- چه طوری بزغاله؟
زبونی برام درآورد که دهنم رو با چندش براش کج کردم. بی توجه به من دستش رو دور گردن بابا حلقه کرد و با خوش رویی و پاچه خواری گفت:
- بَه سلطان جاده! می گفتی یه خری جلوت قربونی کنیم.
بابا با بی تفاوت ترین حالت ممکن نگاهی به قد رضا که ازش بیشتر بود انداخت و به امیر اشاره کرد و گفت:
- این و قربونی می کردی.
بعد هر هر دهنمون رو اندازه کرگدن باز کردیم و دست جمعی به قیافه امیر خندیدیم. این امیر هم که کلا جنبه نداره بی شعور، لگد محکمی به پای من زد و با بدخلقی گفت:
- خفه بمیر الاغ!
با حرص و درد پام رو گرفتم و غریدم:
- الاغ تویی با این لگدات.
آرمان طبق معمول پشت من دراومد و با اخم دستم رو عقب کشید و تشر زد:
- امیر صد دفعه گفتم انقدر نزن به پاش . تازه اومده، خسته ست.
امیر اخمی کرد و با سلام و خسته نباشید دلاور کوتاهی به بابا، دوباره زیر پتو رفت و با نکره ترین صدای ممکن گفت:
- اهالی محترم طویله به جز اسد و زنش، خفه شید می خوام بخوابم.
بابا خسته بود وگرنه حالا حالا ها بساط گیر دادن به پسرا رو داشتیم؛ پیژامه ی آرمان رو از روی مبل برداشت و درحالی که سمت اتاق پسرا می رفت زیر لب گفت:
- هرکس سر و صدا کنه خره. شب بخیر!
همگی خیره به درب بسته شده ی در بودیم که رضا چونه ش رو سمت من برگردوند و آروم گفت:
- الان بابا چرا رفته داخل اتاق ما؟
آرمان خمیازه ای کشید و زیر بغلش رو خاروند که با دهن کج شده از چندشناکی کارش ازش جدا شدم.
- رفته پیش زنش دیگه.
دوباره سکوت کردن که این دفعه امیر با نگاه کارآگاه گجتانه ای سرش رو از زیر پتو بالا آورود و با تعحب پرسید:
- الان مامان چرا به ما سلام نکرد؟ سلام چیه؟ بوس هم نکرد! اصلا دفعه های قبلی درحالت عادی تا کل صورتمون رو بوس نمی کرد، ول کن نبود.
اونا هر لحظه بیشتر تعجب می کردن اما منی که تمام فتنه ها زیر سر خودم بود، با لبخند ضایعی به خونه نگاه می کردم و زیر لب می گفتم:
- واهایی دلم واسه خونه تنگ شده بود.
اطلاعیه ها :
دخترای من برای فایل رمانهای بنده
و همچنین عکس شخصیتا که خیلییی خوشگلن🥹
میتونید عضو چنل تلگرام یا روبیکا بشید
کافیه در این دوتا برنامه سرچ کنید رمان تکنیک های مخ زنی
یا با لینک لینک بیایید
Hamideroman@
سلام عزیزای دلم
خواستم بگم اگر این رمانو شروع کردید و اولش به دلتون ننشست لطفا زود قضاوت نکنید چون اولش سیر کندی داره اگر میخواید بزنید جلو و داستان جذابو از دست ندید🥰💜

حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
عزیزم همشون همین اسم رو دارن. جلوشون نوشته فصل دو، سه و چهار
۲ روز پیشمحدثه
0از پیامایی که تو *** میزارید داره رمان تکنیکا وایم اسپویل میسه من درعذابم🥲😭😭😭هنوز فصل اولم و یه جیزاییو حدس زدم چی به چیه دارم فشارمیخورم
۴ روز پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
خبببب نگاه نکننن توی چنللل😭
۴ روز پیشمحدثه
0میگم حتما از جغدانبار یه چیزی گفتین ولی میخونم میبینم از تکنیکاس😂😂😭😭دیگ نمیخام چنلو نگا کنم تا تمومش کنم🥲
۴ روز پیشمعصومه
0وااااای خیلی خیلی خوبه حتما بخونید اصلا پشیمون نمیشید عااالیه
۵ روز پیشنگار
0من عاشق این رمانم و پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش من بیست و چهار سالمه خیلی زیاد رمان خوندنم و به نظرم این رمان یکی از جذاب تریناست
۶ روز پیشمحدثه
0سلام حمیده جون من تازه شرول کردم به خوندن تکنیکا، واقعا عالیه🤣🤣از خنده *** شدم شیر مادرت❤️😂
۷ روز پیشفافا
0شماها ک میخونید چن سالتونه؟
۴ هفته پیشzahra
024 بستگی ب روحیات خودت داره
۴ هفته پیشفلک زده
0من 21 سالمه دیگه دارم میرم تو 22 یک هفته پیش فصل 4 هم تموم کردم الان باز از اول دارم میخونم
۲ هفته پیشنوشین
0فصل دومش کجاس الان این همه خوندیم که باز بره فصل دوم ؟؟؟ خدایییاااا 😭😭🤦🏼 ♀️🤦🏼 ♀️
۲ هفته پیشمدوسا
0عزیزمممم چهار فصلههههه😂🤣
۷ روز پیشفاطمه
0خیلی دوست دارن بدونم خود نویسنده چند سالشه که انقدر راجع به نوجوانی و حس و حالش درست نوشته . من خودم ۱۵ سالمه الان اینو میخونم میبینم که چقدر مدرسه و دانش آموزاش مثل مدرسه ی ماست. اتفاقا ما هم ۳ تا مدرسه کنار همیم با این تفاوت که ۲ تا دخترونه است یدونه پسرونه
۱ هفته پیشfateme
0از یکی شنیدم تهش غمگینه، آیوار و نگار جدا میشن؟؟؟ سیصد صفحه مونده فصل چهار تموم شه دلم نمیاد بقیشو بخونم، میترسم جدا شننننن
۳ هفته پیشمدوسا
0ن بابا خدانکنه اگه جدا میشدن نصف ملت بخاطر اینا خودکشی میکردن که😐😂
۲ هفته پیشآیلین
0بار سومه که دارم از اول میخونم فصل یکو و هنوزم سر بعضی جاهاش جر میخورم عاشق اون قسمتاییم که رویا و نگار باهم جور میشن و تو خیابون دلقک بازی در میارن
۳ هفته پیشHelia
3دوستان اصلا زود قضاوت نکنید خیلی رمان عالیه تا آخرش بخونید تا آخر فصل ۴ بخونیداینو کسی بهتون میگه که تو دو هفته رسید اواسط فصل ۴
۳ هفته پیشHelia
0دوستان من فصل چهار رو دارم میخونم و دارن به آخرش می رسم اصلا غمگین نیست فقط یه شوک بهتون وارد میشه و تو پارت های ۱۰۰اینا تو فصل چهار می فهمید اشتباه کردی نگران نباشید فکر نکنم غمگین باشه اخرش
۳ هفته پیش...
0فقط فصل اولو تغییر دادی ولی قبلیه بهتر بودد:))
۳ هفته پیش...
0فقط فصل اولو تغییر دادی ولی قبلیه بهتر بودد:))
۳ هفته پیشسسسسس
0من قبلا رمانو خوندم خیلی خوب بود ولی دیروزم شروع کردم به خوندن و احساس میکنم فصل اول الان با چیزی که قبلا خوندم فرق داره تغییرش دادی؟
۳ هفته پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده hamidekhosh -
آیدی تلگرامی نویسنده Hamideroman@ -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
جغد انبار ژانر : #عاشقانه #درام #هیجانی #اکشن
-
تکنیک های مخ زنی جلد سوم نسل دوم نسخه آفلاین ژانر : #عاشقانه #طنز #هیجانی
-
تکنیک های مخ زنی 4 | لیگ بازندگان ژانر : #عاشقانه #طنز #هیجانی
-
تکنیک های مخ زنی 3 | نسل دوم ژانر : #عاشقانه #طنز #هیجانی
-
تکنیک های مخ زنی (جلد دوم) ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی
-
تکنیک های مخ زنی ژانر : #طنز #اجتماعی #درام
-
تکنیک های مخ زنی ژانر : #طنز #اجتماعی
محدثه
0حمیده جون فصل اولو خوندم واقعا تا اینجا ک عالییی بوددد دختر با هر داستان پشمام فر خورد😂املاسیون و لیزر کنکله، فقط گلم من فصلای زیادی از تکنیکا دیدم میشه ترتیبشو بگی؟