دوست داشتی؟
رمان مدیر معاون عشق سریالی از نسترن قره داغی دنیای رمان

رمان مدیر معاون (عشق سریالی)

  • زبان فارسی
  • 2.6M 👁
  • 5.3K ❤️
  • 5.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز مدیر معاون (عشق سریالی)

به دنباله‌ی ماجرای مدیر و معاون‌های مدرسه‌ی نام آوران و بخیر گذشتن این اردوی پرخطر، حالا وقتشه که از یه سری رازها پرده برداریم و روند زندگی اون‌ها رو دوباره به چالش بکشیم. هامین نظری، کارگردان تازه‌کار جوونمون که حالا با پسرخاله‌ی ثمر شدن و دوستی قدیمی‌اش با میثم که دوباره جون می‌گیره، حسابی به رابطه نو پای نیاز و معراج نزدیک شده، نقشه‌هایی توی سرش داره که مهم ترینشون بردن نیاز به آفریقاست. حالا به نظر شما موفق میشه؟ یا معراج می‌ذاره که نیاز رو با خودش ببره؟ به نظر آوارگی دست از سر اون‌ها بر میداره؟ یا این بار اون‌ها رو به جزیره‌ی بزرگ ماداگاسکار می‌کشه؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

با صدای زنگ گوشی‌ام چشم‌هام رو نصفه نیمه باز کردم و به اسم روی صفحه خیره شدم.
اهه بازم که این معراجه دیوانه بود؛ 
از اون موقع که از اردو اومدیم مثل سیریش چسبیده به من، حتی ساعت سه صبح هم ول نمی‌کنه.
حرصی رد تماس دادم و با خمیازه‌ای شدید دوباره به خواب فرو رفتم که یکم بعد باز صدای گوشی‌ام بلند شد.
می‌دونستم اگه جواب ندم تا صبح ولم نمی‌کنه، به خاطر همین کلافه تماس رو وصل کردم و با صدای دورگه‌ای جواب دادم: ها؟ 
که صدای خندون و پرانرژی بلند شد.
- ها نه و جانم! اینا رو هم من باید بگم؟ همین کارها رو کردی که هیچ خری جز من حاضر نیست بگیرتت.
حرصی دندون‌هام و روی هم سابیدم و مست خواب گفتم: زنگ زدی این چرت و پرت‌ها رو بگی؟ یه نگاه به ساعت کردی اصلا؟ 
صدای خنده‌اش باز بالا رفت و پشت بندش جدی لب زد: هی خانم، شما دل داری اصلا؟ می‌دونی دلتنگی یعنی چی؟ 
از حرفش ناخودآگاه لبخند ذوق زده‌ای روی لبم نقش بست، اما همچنان موضع خودم رو حفظ کردم و بهش توپیدم: تو چی؟ مغز داری اصلا؟ می‌دونی عقل یعنی چی؟ 
دوباره‌ خنده آرومی سر داد و با لحن خاصی که برای اولین بار ازش می‌شنیدم زمزمه کرد: نوچ! عاشقی فشار آورده پریده.
چشم‌هام رو کامل باز کردم و فقط گوش دادم که وقتی دید قرار نیست چیزی بگم با لحن ذوق زده‌ای ادامه داد: امشب به ماه گفتم، چرا یار من یه شاخه گل را که یک روز می‌میرد دوست دارد، اما من که هر روز برایش جان می‌دهم را نه؟ می‌دونی چی بهم گفت؟ 
خنده‌ بی صدایی سر دادم و آروم زمزمه کرد: این و قبلا شنیدم؛ می‌خوای بگی خیلی خفن بود با اجازه کپی؟ 
فورا ذوق صداش رو خورد و خیلی جدی جواب داد: ماه حرف می‌زنه مگه؟ نیاز واقعا انتظار داشتی همچین جوابی بده؟ بعد با پرویی به من میگه عقل نداری.
حرصی چشم‌هام و روی هم گذاشتم و با لحنی که ته مایه‌های خنده توش هویدا بود لب زدم: خدایا گیر چه آدم خری افتادم؛ نصفه شبی زنگ زدی اسکولم کنی؟ ولم کن بذار برم بخوابم!
گوش رو تو دستم جا‌به‌جا کردم و از این پهلو به اون پهلو شدم که صدای حرصی‌اش بلند شد: خودت گیر چه آدم خری افتادی! من این همه راه رو نیومدم تا تو بخوابی؛ پاشو بدو بیرون ببینم.
ترسیده و متعجب از حرفش، مثل فنر توی جام نشستم و داد زدم: چی؟ 
که صداش یکم دور شد و حرصی غرید: چته چرا داد می‌زنی؟ میگم بیا بیرون رخ بنما.
کلافه دستی به چشم‌هام کشیدم و عصبی لب زدم: برای چی پاشدی اومدی اینجا نصفه شبی؟ خودتم می‌دونی من نمیام بیرون!
- عاشق دلخسته که میگن منم دیگه. اگه نیای به جون مامانم تا صبح عین قناری چه چه می‌زنم؛ میگی نه نگاه کن!
پوزخند پر صدای زدم و همون‌طور که از جام بلند می‌شدم لب زدم: من نمیام! تو هم هیچ کاری نمی‌تونی بکنی.
چند تا سرفه پشت سرهم کرد و همون‌طور که داشت گلوش رو صاف می‌کرد لب زد: باشه پس خودت خواستی.
بعد سکوت کرد؛ یه سکوت کاملا مشکوک، گوشی رو از گوشم دور کردم و خواستم ببینم قطع شده یا نه که صدای نه چندان درست حسابی‌اش رو پس کله‌اش انداخت و داد زد: من یه پرنده‌ام، آرزو دارم، تو بالم باشی.
من یه خونه‌ی تنگ و تاریکم، کاشکی تو بیای، چراغم باشی...
ترسیده چشم‌هام رو گرد کردم و گیج گوش دادم؛ پسره بی استعداد بد صدا!
با وحشت و ترس از آبرو ریزی جلو همسایه‌ها، خودم رو فورا از اتاق بیرون انداختم.
معراج هنوز می‌خوند و صداش می‌اومد؛ این آدم پاک قاطی کرده بود، الان همه رو می‌ریخت تو کوچه.
حرصی پام و روی زمین کوبیدم و هول یه چیزی رو سرم کشیدم؛ از هال با احتیاط رد شدم و پله‌های بالا پشت بوم رو دو تا یکی کردم.
خیلی آروم قدم برداشتم و به سمت لبه‌اش رفتم؛ تمام ترسم از این بود که نکنه تو خونه صدای پام بپیچه و بفهمن که رو پشت بومم‌‌. 
نفس نفس زنون خم شدم تا کسی نبینتم و دزدکی از روی نرده‌های پشت بوم، نگاهی به کوچه انداختم.
معراج به تیر برق کنار خونه‌ی میثم تکیه زده بود و بی‌خیال همه چی واسه خودش داد می‌زد. چنان ژستی هم گرفته بود و سرش رو با ریتم تکون می‌داد که انگار خواننده آهنگه و تک به تک شعرهاش رو خودش نوشته. ژستش جهنم، آخه یکی نیست بگه مگه با کدوم اعتماد به نفس داری داد می‌زنی؟ کدوم ابلهی گفته صدات خوبه؟
پایین گوشی رو به دهنش نزدیک کرد و گفت: صدامو داری؟ به عشقت حتی من، نصفه شب زدم تو کوچه...
اگه یکم دیگه هم همین‌طوری می‌خوند قطعا آبروم رو می‌برد؛ خم شدم و با حرص یه سنگ برداشتم و بعد بلند شدم و صاف ایستادم.
- صداتو که کل محل دارن، تو سنگ‌هام رو داشته باش!
سرش رو بالا آورد و با تعجب یه نگاه به من و یه نگاه به گوشی و دوباره به من انداخت و گوشی رو نزدیک دهنش برد.
- بگو این خفاش شب روی پشت بوم تو نیستی!
همون لحظه سنگ رو محکم طرفش پرت کردم که برگشت و خواست بدوه تو خونه اما چون در خونه میثم بسته بود، با کله توی در رفت و چند قدمی عقب اومد؛ همون لحظه هم پاش به تیر برق گیر کرد و محکم با نشیمن‌گاه روی زمین فرود اومد و داد زد: آی ننه!
با زور جلوی خنده‌ام رو گرفتم و خیره به قیافه‌ی پنجر شده‌اش آروم زمزمه کردم: به جای من خدا زد؛ حقته، تا تو باشی با آبروی مردم بازی نکنی.
از درد وسط کوچه دراز کشید و همون‌طور که آه و ناله می‌کرد داد کشید: بزن بارون! بزن که این معراج دیگه اون معراج سابق نمیشه؛ بزن بارون که این نیاز سنگدل...
با سنگی که دوباره پرتاب کردم و صاف تو صورتش خورد، حرفش نصفه موند و عربده‌اش بلند شد.
حرصی دستم و روی دماغم گذاشتم و همون‌طور که سعی می‌کردم با هیس گفتن ساکتش کنم زمزمه کرد: ساکت شو معراج، چرا خل شدی؟ پاشو از رو زمین لباسات خاکی شد.
لجباز توی جاش دور زد و همون‌طور که زاویه‌ی دیدش و روی من تنظیم می‌کرد و دوباره دراز می‌کشید گفت: نمی‌خوام! می‌خوام به همه بگم تو چقدر ظالمی؛ بزن بارون! بزن بارون، بذار خیس شم، بذار مریض شم، شاید بفهمه اون، براش عزیز شم، بزن بارون!
خندون از این کولی بازی‌ها و حرف‌های مسخره‌اش، محکم روی پیشونی‌ام کوبیدم و یکم بلندتر از قبل گفتم: امشب یه چیزی زدیا! پاشو بابا آبروریزی نکن؛ الان به جای بارون صاعقه می‌زنه خشکت می‌کنه.
با حرفم دست از مسخره بازی در آورد و خیلی جدی تو جاش نشست؛ دست‌هاش رو تکیه گاهش‌کرد و همون‌طور که دقیق نگاهم می‌کرد گفت: نمیای پایین؟ 
تخس ابرو بالا انداختم که لبخند شیطانی نثارم کرد و مثل خودم تخس جواب داد: پس من میام بالا!
ترسیده چشم‌هام رو گرد‌ کردم و به حرکاتش خیره شدم که از جاش بلند شد و همون‌طور که خودش رو می‌تکوند به سمت در خونه‌امون راه افتاد و گفت: از همین جا بیام بالا دیگه؟ 
حرصی دستم رو جلو گرفتم و همون‌طور که سعی می‌کردم خرش کنم لب زدم: تو پسره خوبی هستی این کار رو نمی‌کنی!
لبخند شیطونی تحویلم داد و از شیر گاز آویزون شد و بدجنس گفت: من خیلی‌ام پسر بدی‌ام و این کار رو هم انجام میدم!
با ترس آب دهنم رو قورت دادم و به طرف پله‌ها راه افتادم.
اونم بازور خودش رو بالا کشید و لبه‌ی دیوار نشست و با نیش باز نگاهم کرد که حرصی از پله‌ها پایین اومد و غریدم: برگرد تو کوچه! معراج کله خر بازی در نیار نیما تو هال خوابیده.
توجه‌ای به حرفم نکرد و آروم از دیوار آویزون شد که همزمان با افتادنش توی حیاط، جیغ خفیفی کشیدم و به سمتش دویدم.
تو راه یه لنگه از دمپایی ابری‌هام هم بر داشتم و عصبی به سمتش رفتم که تا هجوم تهاجمی من رو دید فورا به سمت زیر زمین دوید و با یه حرکت خودش رو داخل پرت کرد.
حرصی دمپایی‌ام رو به طرفش پرتاپ کردم که زودتر در زیر زمین رو به هم کوبید و داد زد: چته جانی؟ 
کلافه و ترسیده از اینکه نیما بیاد بیرون به سمت زیر زمین راه افتادم و از پله‌هاش پایین رفتم.
دمپایی‌ام رو که جلوی در افتاده بود برداشتم و با خشم یه لگد به در زدم که صدای افتادن چیزی اومد و بعد باز صدای پرحرص معراج بلند شد.
- نکن مریض ترسیدم!
دستگیره‌ی در رو بالا و پایین کردم و خواستم داخل برم که دیدم قفل کرده.
عصبی نیم نگاهی به حیاط و بعد در آهنی زیرزمین انداختم و پر خشم خریدم: وا کن این در رو معراج! وا کن مگه نیومده بودی من رو ببینی؟ 
صدای قورت دادن آب دهنش از پشت در هم به راحتی شنیده شد و بعد صدای نکره‌ی خودش بالا رفت.
- نمیام! تو من رو می‌زنی!
کلافه دمپایی رو توی دستم جابه‌جا کردم و همون‌طور که آماده نگه داشته بودم تا بزنم فرق سرش لب زدم: کاریت ندارم بیا بیرون! 
- نوچ دروغ میگی، من که می‌دونم می‌زنی.
عصبی خواستم باز یه لگد توی در بکوبم که با صدای نیما عقل از سرم پرید و قلبم وایستاد.
- نیاز؟ نیاز کجایی؟ 
فورا سرم رو به در چسبوندم و با التماس لب زدم: هیچی نگو باشه؟ 
جوابی ازش نیومد که با نفس عمیق از پله‌ها بالا رفتم و به قامت کشیده‌ی نیما که روی ایوون سردرگم ایستاده بود نگاه کردم که با دیدن من اخم‌هاش رو توی هم کشید و گفت: تو اینجا چی کار می‌کنی؟ سر و صداها چیه میاد؟ 
هول کرده نیم نگاهی به زیرزمین انداختم و خیلی زود نگاهم رو دزدیدم و گفتم: هی... هیچی! سر و صدا شنیدم فکر کردم دزده؛ اومدم دیدم گربه است.
مشکوک یه تای ابروش رو بالا انداخت و با اخم گفت: باشه؛ بیا تو تا من برم ببینم چه خبره.
 

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان مدیر معاون (عشق سریالی)
  • ثریا

    در پارت 550

    عالیییییییییییییییییییی

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 520

    عالییییییییییییییییی

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 511

    عالییییییییییییی

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 490

    عالییییییییییییییییییییی

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 470

    عالییییئیییییییبییییببببببب

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 460

    عالیییییییییی

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 440

    عالییییییییییییییییییییی

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 430

    عالیییییییییی

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 420

    بیستهههههههههههه

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 400

    عالییییییییی

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 380

    عالییییییییی

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 390

    عالییییییییئیی

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 380

    عالیییییییییی

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 351

    خخخخ معراج کصافتتت خخخ

    ۸ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 341

    دو عدد دلقک داریم معراج میثم خخخ

    ۸ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!

ارسال نظر برای این رمان قفل شده است

آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟