پارت صد و شصت و سوم :

ضایع شده، فقط نگاهش کردم که خم شد و درحالی که آشغال و از رو زمین برمی‌داشت گفت: بیا بریم لباس‌هامون و انتخاب کنیم.
بعد خودش فورا داخل اتاق رفت که یکم چونه ام و خاروندم و گیج دنبالش رفتم.
منو بگو که فکر می‌کردم می‌خواد خواستگاری کنه.
اصلا بهتر! وقتی همین الانش هم صحبت هامون و کردیم و قرارامون و گذاشتیم چه فایده داره اصلا؟
خواستگاری و عروسی و حتی خود ازدواج از نظر من یه چی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Aram

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • م

    0

    جالبه

    ۳ سال پیش
  • مترسک

    2

    ای یاشار بی مادر چقدر زجر کشیده 💔

    ۳ سال پیش
  • نورا

    10

    منم با بقیه موافقم یاشار واقعا مظلوم بوده🥲😭

    ۳ سال پیش
  • نگار

    11

    دلم برای یاشار سوخت🥲این بچه مظلوم واقع شد🥲

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    10

    یاشار چقدر غصه خورده تو این یه سال 🥲🥲🥲🥲

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️