لیست کلیه پارتهای رمان سایه ی من جلد سوم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 1
تا جایی که توان داشتیم میدویدیم، جوری که شک نداشتم قبلاً اتفاق نیفتاده، حتی تو دوران بچگیمون، حتی وقتی بابا دنبالمون میکرد و میدونستیم وقتی گیرمون بیاره یه گاز محکم از صورتمون میگیره، از اونا که ردش میموند و جیغمون و درمیاورد... - میلاد، بدو دیگه بیشعور! با تذکر به موقع مهرداد به خودم...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 2
پنج ماه قبل - میشه لطفاً کمربندتو ببندی؟ - حوصله ندارم! - من چند دفعه باید علتش و واسه تو توضیح بدم؟ - خب نده عزیزم، مگه من میگم هر دفعه واسش سخنرانی کنی؟ لبخند و لحن خونسرد مینا داشت عصبیم میکرد، ما هربار باید بابت چنین موضوع پیشپاافتاده ای بحث میکردیم و هیچوقتم به نتیجه نمیرسیدی...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 3
بابا که زل زد به تلویزیون یکم فکرکردم تا دوباره سر صحبت و باز کنم. تازه داشتم برای گفتن یه جمله ی عمیق و طولانی و احساسی آماده میشدم تا کم کم بحث و بکشونم سمت زنی که پشت در خونه دیده بودم که بابا کاملاً ناگهانی به بهانه ی برداشتن سیگار از تو اتاقش از جاش بلند شد و منم مجبور شدم دهنمو ببندم. بع...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 4
روز بعد از شب ناآرومی که گذروندم بعد از رفتن مینا که بابا بهم گفت خیلی عجله داشت از خواب بیدار شدم و متوجه شدم مهردادم خونه نیست. البته طبیعی بود، اون و سیاوش دیگه داشتن تبدیل میشدن به یه روح تو دو تا بدن، منم که اصلا اهمیتی به این موضوع نمیدادم! - پدر نون و درآوردی، بدش من ببینم! بابا که...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 5
- میلاد؟ - جانم؟ - تو هم شنیدی؟ چرت راحت و لذت بخشم پاره شد و با هوشیاری بیشتری صاف نشستم و از مینا پرسیدم: - چیو؟ - همون صدارو، نکنه کسی داره دعوا میکنه؟ - من چیزی نشنیدم، منظورت همسایههان؟ - آره. - الان که دو نصفه شبه! مینا چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: - نمیدونم، شاید دزد اومد...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 6
هیچ صدایی از خونهی آقای کریمی شنیده نمیشد؛ اما سروصداها همچنان ادامهدار بودن، درحالی که طبقهی بعدی پشت بوم ساختمون بود! - میلاد... همینکه صدای مینا لرزید منم ناخودآگاه تحت تأثیر ترسش قرار گرفتم، درحالی که قلبم به شدت تند میزد گفتم: - بله..؟ - این صداها از پشت بومه، احتمالاً دزد اومد...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 7
دور خودم چرخیدم و بیدلیل به شلوار راحتیم دست کشیدم که یهو مینا گفت: - رو عسلیه! بدون صبر تو اون فضای نیمه روشن دویدم سمت عسلی و خداروشکر که سوییچم و همونجا پیدا کردم و گرفتمش. همین که چرخیدم دوباره اون سایهی سیاه از تو سالن رد شد؛ اما اینبار فقط یه سایه نبود، درکمال وحشت موهای بلندی رو د...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 8
- کجا میری؟ - اذان و گفتن، میرم نماز بخونم، تموم شد تو هم بیا استراحت کن. مینا که سرشو بدون حرف برام تکون داد، خیلی آروم سر مهرداد و گذاشتم روی مبل و یه کوسنم زیر سرش، بعد از جام بلند شدم تا برم تو اتاق. هرچند که به خاطر اتفاقای هفتهی قبل حس خوبی بهش نداشتم، ولی بهتر از رفتن تو اتاق بابا ب...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 9
به محض رفتنش من و مینا خیلی کوتاه بهم نگاه کردیم. شک نداشتم مینا داره جلوی خودشو میگیره تا دوبار بهم نگه: بابات قاطی کرده! صبحم با سروصدای مهرداد و مینا شروع شد. اونقدر بلندبلند صحبت میکردن که کلافه پتو رو کشیدم رو سرم و وقتی دیدم فایده ای نداره با غرغر پتو رو زدم کنار و صاف خوابیدم. داشتم...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 10
- امشب باید بریم خونهی عباس. نگاهمو از راهرو گرفتم و به بابا انداختم که مثل همیشه نبود. تمام صبحم فقط چند کلمه اونم فقط وقتی ازش سوال پرسیدیم صحبت کرده بود. - چرا اونجا؟ اونم تو همچنین موقعیتی... - منم عاشق سیبیل کلفت و هیکل ورزشی عباس نیستم، دعوتمون کرده، میخواد بره سفر زیارتی. - به س...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 11
- اگه التماست کنم فقط همین امشب و مثل آدم رفتار میکنی؟ - مگه تا الان غیر این بوده؟ یه نگاه به مهرداد انداختم که با نگرانی زل زده بود به تعداد کفشا. - نه نبوده، فقط یه کاری کردی که ده ساله هیچکدوم از فامیلا دعوتمون نکردن خونشون! - اونا جنبه ندارن تقصیر منه؟ - نه، احتمالا تقصیر منه که شدم...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 12
حالت نگاهش مثل نگاه کسی بود که تعجب کرده. منم بدون توجه بهش کفشامو درست پوشیدم و گفتم: - الان جات خالی شد، می•تونی بری بشینی! علی جوابی بهم نداد، فقط با همون نگاه تا وقتی از خونه برم بیرون بهم زل زد! - الان وقت جیم شدنه؟ بابا همینجوریشم دنبال بهونه واسه زدنمونه. - زود برمی•گردیم. - چند...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 13
- میتونم توضیح بدم... - حتماً این کارو بکن! بابا که یه قدم اومد جلو، من یه قدم رفتم عقب. به قیافش میخورد فوقالعاده عصبانی باشه. حق هم داشت. مینا هم که به ظاهرش میومد هیچ علاقهای به کمک نداشته باشه، دست به سینه ایستاده بود و طلبکارانه نگاهم میکرد. این وسط فقط مهرداد با دهن چرب سعی داشت ...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 14
بیرون رستوران هوا خیلی بهتر بود، اونجا میتونستم راحتتر نفس بکشم و به این فکرکنم که کسی که عاشقشم به کسی جز خودش اهمیت نمیده... پشیمون بودم که چرا به حرف بابا گوش کردم و گذاشتم تنها تو خونه بمونه، شاید اگه اون بود بحثی هم بین من و مینا پیش نمیومد. اصلاً از وقتی که خونه و زندگیمونو به امون...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 15
- عجب جای مزخرفیه... - موافقم، میلاد این لگنت چراغ واسه روشن شدن نداره؟ مهرداد و مینا که شکایت کردن منم بلافاصله چراغای اضافه رو روشن کردم تا خیالشون راحت بشه. البته روشن شدن فضای مقابلمون فایدهای جز ترس برای من نداشت چون تا قبل از اون تاریکی مطلق باعث میشد دید چندانی به اطراف نداشته باشم...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 16
هنوز دو ثانیه هم نگذشته بود که صدای باز و بسته شدن در سمت شاگرد و شنیدم و همینکه چشمم افتاد به مهرداد، گفت: - فکرنکن دلم برات سوخت، نگران خودمم که باید جواب بابا رو بدم! مهرداد ماشین و دور زد و دوتایی رفتیم سمت صندوق عقب. وقتی درش و باز کردم بطری بزرگ بنزین اولین چیزی بود که توجهمو جلب کرد. -...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 17
- این باد تو این بر و بیابون نرماله؟! صدای مهرداد و انگار از فاصلهی خیلی دور شنیدم. با اینکه داشت داد میزد؛ اما تو گوشم ضعیف و ضعیفتر به نظر میومد... - میلاد... بیا برگردیم تو ماشین... همونطور که زل زده بودم به ته بیابون دربرابر هل محکم مهرداد مقاوت کردم. حس میکردم پاهام چسبیده به زمین و...
بروزرسانی در : ۸۰۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 18
- من بهت نگفته بودم ازدواج چه عواقبی داره؟ - ببند! مهرداد دستشو گذاشت پایینتر از زخم گردنم و درحال معاینهام خیلی آروم گفت: - باشه، ولی به حرف من میرسی! وسط جملهی مهرداد، مینا استارت زد. همشم همزمان با سروصدای ماشین من حس میکردم یکی داره بیرون از پنجره نگاهم میکنه! بدترین بخششم تاریکی ...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 19
نمیدونم بقیه دقیقاً چه حسی داشتن؛ اما حس خودم اونقدر عمیق و پر از انرژی منفی بود که انگار توانایی راه رفتن رو هم ازم میگرفت. به غیر از اون درد گردنمم شده بود قوز بالا قوز! - خوبی؟ دست مینا پیچید دور آرنجم و من خیلی سخت تونستم نگاهم و از انتهای خیابون که کاملاً تاریک و سیاه بود بگیرم. - بهت...
بروزرسانی در : ۷۸۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 20
از سکوت مینا و مهرداد مشخص بود که مثل خودم ترجیح میدن همون لحظه فلنگ و ببندن و با تمام توان از اون منطقه دور بشن، با این همه اونا هم مثل من هیچ چارهای جز ادامه نداشتن و طولی نکشید که هر سه تامون وارد کلاس شدیم و به تاریکی مطلق نگاه کردیم. تو اون فاصله مینا داشت مسیر مقابلمون و روشن میکرد تا ی...
بروزرسانی در : ۷۸۱ روز پیش
