لیست کلیه پارتهای رمان سایه ی من جلد سوم : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 21
اینبار مینا عجلهی زیادی برای حرکت نداشت. در کمال آرامش استارت زد و ماشین و راه انداخت طرف خروجی روستا. تمام مدتم من از درد گردن و آلرژی شدیدم کلافه بودم و مدام به تاریکی پشت پنجره نگاه میکردم. - اگه یه سوال بپرسم قول میدین راستشو نگین؟ صدای مهرداد منو از فکر بیرون آورد. - من بهت قول مید...
بروزرسانی در : ۷۷۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 22
- حالت خوبه؟ - اینو من باید ازت بپرسم! - من که خونریزی نکردم، کردم؟ تنها دردم گرفتگی پاهامه که با ماساژ خوب میشه. - امیدوارم رو مهرداد حساب نکنی چون به خونت تشنهست. - تو نگران برادرت نباش، من اونو خوب میشناسم! حالا میگی تو راه چیشده یا نه؟ قبل از جواب دادن یه نگاه کوتاه به سیاوش انداخ...
بروزرسانی در : ۷۷۷ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 23
من جلوتر از همه راه افتادم طرف در خونه. کلید و از تو جیبم درآوردم و تو همون حالتم دوباره خداروشکر کردم که با وجود دویدنام کلیدا هنوز تو جیبمن. - با نام و یاد خدا وارد بشین تا جون سالم به در ببریم! - هیس! از مهرداد خواستم ساکت بشه و خودم با آهستهترین حالت ممکن در و باز کردم. از اونجایی که چر...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 24
- بابا! نمیدونم چرا وقتی همهچیز اونقدر واضح بود مثل دیوونهها توقع داشتم بابا از تو کمد یا هرجای غیر قابل تصور دیگهای بیاد بیرون. وقتیم جوابی نیومد دوباره گفتم: - بابا! - چیه هی بابا بابا؟! شیشه شیرتو گم کردی؟! بیرون اومدن مهرداد از دستشویی و صدای آرومش که از پشت سرم شنیدم ناخودآگاه نگرا...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 25
- هنوز نخوابیدی؟ مهرداد با ورودم به پذیرایی فقط نگاهم کرد و جوابی نداد. اون نفس عمیقی که کشید نشون میداد اصلاً حوصلهی همدردی رو نداره. - ساعت از پنج گذشته، شما یکم بخوابین منم... - تو هم چی؟! لابد از بین همهی ما حال تو از همه بهتره، آره؟ این دفعه من جوابی ندادم. مهرداد دنبال دعوا و خالی ک...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 26
شش ساعتی میشد که تو خیابونا علاف بودیم. از وقتی پیام بابا رو دیده بودم حتی یه ثانیه هم آرامش نداشتم. نه من، نه مهرداد و مینا. هممون افتاده بودیم تو خیابونا و دنبالش میگشتیم. از صبح دیگه جایی نمونده بود که نگشته باشیم، تهشم کارمون به جایی کشید که به اصرار مهرداد راه افتادیم سراغ اجنه و با کمک ...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 27
- تو کی بیدار شدی؟ - پیش پای خودت. - اصلاً تونستی بخوابی؟ - آره، جات خالی تو کل زمان خوابیدنمم مثل سگ از مهدی کتک میخوردم که جواب تلفنشو ندادم! مهرداد که شروع کرد به ماساژ دادن شقیقش خیلی آروم گفتم: - اشتباه از من بود... اگه پیامشو میدیدم شاید میشد یه کاری کرد... - مثلاً چیکار؟ ما چند س...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 28
- عوضیِ روانی! حتی خودمم نمیدونستم دارم به کی فحش میدم. درحالی که همچنان خم شده بودم، دید واضحی به کوچهی خالی داشتم که توش پرنده هم پر نمیزد. معلوم نبود اون همه شجاعتم از کجا پیداش شده. شده بودم عین روزای اولی که پامو تو آزاد کلا گذاشتم. همون قدر سفت و محکم و سرسخت... بعد از چند ثانیه ماس...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 29
- چهطور نفهمیدی؟! چهطور به ذهنت نرسید؟! - مهرداد! هشدار سیاوش به مهرداد کمترین کاری بود که میتونست انجام بده، چون خودم به محض دادی که سر مینا زد میخواستم وارد هال شم و درست و حسابی از خجالتش دربیام که با جملهی بعدی مهرداد سرجام خشکم زد: - چیه؟! میخوای لال شم و چیزی نگم؟! کسی که فکر میکر...
بروزرسانی در : ۷۵۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 30
* - اگه قصد داری خودتو بکشی بگو خودم خلاصت کنم، دیگه چرا اعتصاب غذا میکنی؟ مهرداد همزمان با تموم کردن جملش قاشقش و انداخت تو بشقابش که صدای خیلی بدی ایجاد کرد. صداش اونقدر گوشخراش بود که پلکامو محکم روی هم فشار دادم، ولی حتی یه کلمه هم حرفی نزدم. سرمو به کار و حساب و کتابم گرم کردم. ماشینم...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 31
صدای بستن دومین در ماشین که اومد بدون چرخیدن درای ماشین و قفل کردم و در حیاط و بستم. پارکینگ ساختمون کاملاً خلوت بود. جز چند تا ماشین، هیچ کدوم از همسایه ها تو حیاط نبودن. و برعکس همیشه، این اصلاً مایهی آرامشم نبود. در واقع مدتها بود که دیگه چیزی باعث آرامشم نمیشد... - بریم؟ با تکونی که مین...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 32
ـ چیکار میکنی؟! مینا که پشت در ایستاده بود جوری نگاهم میکرد که انگار شک داره که تو دستشویی مشغول کار دیگهای بوده باشم. منم با اینکه ترسیده بودم ولی خیلی عادی جواب دادم: - تو دستشویی چیکار میکنن؟ - کاری که نیاز به فرار نداره! چی اونجاست؟ از ترس اینکه نکنه مینا برخلاف من چیز عجیبی ببین...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 33
تو موقعیتی بودیم که دیگه حتی اهمیتی نمیدادم که اگه بدشانسی بیاریم و همسایهها مارو رو تو اون وضعیت ببینن چه فکری میکنن. تنها هدفم در اون لحظه این بود که دوتایی از خونه خارج بشیم و تا وقتی سیاوش باهامون نیست برنگردیم! - نگران نباش، بقیهشو میتونم راحت برم، حالا تو بیا! درحالی که از تراس خم شد...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 34
- باورم نمیشه به این روز افتادیم... - چرا؟ مگه خودت نگفتی بیایم اینجا؟ حالا تحویل بگیر! با گفتن این حرف مینا حین سعیش برای بالا رفتن از دیوار چرخید و بهم چشمغره رفت، بعدم بدون هیچ حرفی دوباره روشو برگردوند و تلاش کرد از دیوار بره بالا. برخلاف تراسمون دیوار پارکینگ هیچ جای دست یا پایی نداشت...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 35
چند دقیقهای رو سهتایی تو سکوت گذروندیم. تو همون فاصله یهو این حس اومد سراغم که تو اون هفته به اندازهی هفت سال پیر شدم. انگار بدون بابا زندگیم روی دور تند میگذشت. بی هدف... بیانگیزه... پر از غم و خشم... - به نظرتون الان زنگ بزنیم؟ - به کی؟ - جنا! اول درست متوجه منظور مهرداد نشدم؛ اما بعد...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 36
- نگران نباش، اتفاقی براش نمیوفته... حتی خودمم به حرف خودم اطمینان نداشتم، و ظاهراً مهردادم همین احساس و داشت چون به جای آروم شدن شروع کرد به شکستن قلنج انگشتاش. حالا که سیاوش رفته بود چیزی جز سکوت و حس نمیکردیم. نه صدای پرنده و حیوونی درکار بود، نه حتی باد و خش خشی، در واقع همهجا بیش از حد س...
بروزرسانی در : ۷۱۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 37
- اینجاست! صدای مهرداد از هیجان و نگرانی زیاد داشت میلرزید. منم بدتر از اون تنها کاری که اون لحظه خیلی خوب تونستم انجامش بدم دویدن طرف ماشین و باز کردنش بود؛ اما همینکه این کارو کردم یه چیزی از تو ماشین اومد بیرون و یکی گفت: - آخ! چون تو چند ثانیهی اول هوش و حواس درستی نداشتم متوجه نشدم او...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 38
دروغ نیست اگه بگم برای ده ثانیه هممون خشکمون زد! مردی که رو صندلی شاگرد نشسته بود جدا از عادی بودن نسبی ظاهرش چشمای بیش از حد مشکی داشت که قطعاً نمیتونست طبیعی باشه! و به جز اون لباساش... اصلاً نمیشد گفت که امروزین، انگار اون موجود حتی مال زمان و مکان ما هم نبود... همهی این تجزیه و تحلیلا ...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 39
- مهدی، تا ابد که نمیتونی ازش فرار کنی، یه کلمه بگو چه گند... یعنی چیکار کردی من خودم ازت حمایت میکنم! بابا به مزخرفات مهردادم توجهی نکرد. حالت صورتش جوری بود که نشون میداد بینهایت کلافهست و زل زده بود به تلویزیون خاموش. - بابا... ببین من میدونم این چند وقت همهچیز خیلی سخت گذشته ولی... ...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 40
- مطمئنی هیچ کدوم چیزی نکشیدین؟! سوال تکراری علی اعصابم و خرد کرد منتها به سختی جلوی خودمو گرفتم و فقط گفتم: - قطعاً! - عجیبه، آخه دارم خفه میشم از بوی گندش! این حرف اونقدر برام عجیب بود که اخمام کاملاً باز شد و چرخیدم طرف علی: - بویی نمیاد! - مسخره میکنی؟! نکنه دماغت ایراد داره؟ - دماغ ...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
