پارت یک :


تا جایی که توان داشتیم می‌دویدیم، جوری که شک نداشتم قبلاً اتفاق نیفتاده، حتی تو دوران بچگیمون، حتی وقتی بابا دنبالمون می‌کرد و می‌دونستیم وقتی گیرمون بیاره یه گاز محکم از صورتمون می‌گیره، از اونا که ردش می‌موند و جیغمون و درمیاورد...
- میلاد، بدو دیگه بی‌شعور!
با تذکر به موقع مهرداد به خودم اومدم و سرعتم و بیشتر کردم، منتها دیگه توانی برام باقی نمونده بود که بخوام سرعتمو حفظ کنم، پهلوهام تیر می‌کشید و نفسم به زور بالا میومد.
به ناامیدی مطلقم چیزی نمونده بود. تو ناکجاآباد بودیم، بدون ماشین و بدون آنتن، کیلومترها با بقیه فاصله داشتیم و هیچ راه دسترسی باقی نمونده بود، همه ی اینا هم درحالی بود که یه عالمه جن عصبانی که احتمالا پا رو دمشون گذاشته بودیم محاصره‌مون کرده بودن.
- ننه ات بمیره میلاد، بیا دیگه!
مهرداد بدون اینکه حتی برگرده و به عقب نگاه کنه می‌دوید و فحش می‌داد، اونقدر سریع می‌رفت که داشتم ازش جا می‌موندم و حتی فرصتی پیش نمیومد تا بهش بگم چرا پای مامان و می‌کشه وسط!
- وای!
- چیشد؟!
با نگرانی و ترس از اینکه مهرداد یکی از اونارو دیده باشه قلبم اومد تو دهنم.
- اینو نگاه، ارتفاع داره، شاید آنتن برگرده!
مهرداد به یه چیزی شبیه دکل اشاره می‌کرد که البته خالی و زنگ زده بود و بلافاصله هم سرجاش ایستاد. دکله فقط چند متر باهامون فاصله داشت و تقریباً خیلی بلند بود.
راست می‌گفت، اون بالا احتمال کمی وجود داشت که بشه با بقیه تماس گرفت.
- حالا چیکار کنیم؟
- انقدر همین‌جا وایسیم تا بیان تیکه پارمون کنن، خب باید بریم بالا دانشمند!
وقتی خودمم کنار مهرداد ایستادم تازه متوجه شدم که دکله بلندتر از چیزیه که به نظر میاد.
- به نظرت اگه تیکه پاره شیم بهتر از این نیست که از اون بالا بیوفتیم له بشیم؟
- نه، من هرچیزی رو ترجیح می‌دم جز مرگ به دست اونا، فکرکن باید رو سنگ قبرم چی بنویسن!
با اینکه مهرداد حتی تو چنین موقعیتایی دست از شوخی برنمی‌داشت ولی حرفاش باعث می‌شد امیدم هر لحظه بیشتر از قبل ناامید بشه. همین لحظه با صدای حرکت سریعی از بین علفا جفتمون بی‌اختیار دور خودمون چرخیدیم تا منبع صدا رو پیدا کنیم.
- اینجاست؟
- شک نکن!
با جواب قاطع من مهرداد به آستینم چنگ زد!
جایی که ما ایستاده بودیم یه محوطه‌ی بزرگ پر از علف سبز بود که دورتادورشم درخت داشت و وسطش به جز اون دکل خالی چیز دیگه‌ای به چشم نمی‌خورد.
مهرداد تو گوشم پرسید:
_ داره چیکار می‌کنه؟
- نمی‌دونم...
ترسیده‌تر از مهرداد بی‌هدف به اطرافم نگاه می‌کردم. هیچ‌کس نبود، حتی یه سایه که دلم خوش باشه هنوز ازمون فاصله ی زیادی داره. طرف خیلی حرفه ای بود و حتی اجازه نمی‌داد بفهمیم بهمون نزدیکه یا دور!
- چیکار کنیم؟
- همونی که خودت گفتی، باید بریم بالا.
- اگه بیوفتیم دست و پامون بشکنه بعدشم راحت‌تر دخلمون و بیارن چی؟!
واقعاً تو موقعیتی نبودیم که بتونم سر مهرداد داد بزنم و بگم این پیشنهاد خودت بود، برای همینم برای راحتی خیالش و خاتمه دادن به بحث گفتم:
- نگران نباش، خودتو بسپار به خدا.
مهرداد چیزی نگفت. خیلی راحت حس می‌کردم که بی‌نهایت ترسیده و اگه بتونه بدون توجه به دلداری من همچنان به دویدن ادامه می‌ده، با این حال فقط چند ثانیه طول کشید تا به حرفم گوش کنه و از آهنایی که به شکل‌های مختلف بهم چسبیده و یه نردبون درست کرده بودن بره بالا.
تو اون لحظه به هیچ وجه نمی‌تونستم نگاهم و از علف‌های اطراف که کل زمین و پوشونده بودن بگیرم، هر آن منتظر این بودم که علفا خم بشن و یه هیبت و درحال راه رفتن روی اونا ببینم...
- بیا بالا دیگه!
با لگدی که مهرداد با ته کفشش به شونم زد حواسم جمع شد و بالاخره خودمو تکون دادم. همون‌طور که نگاهم با دقت به اطرافمون بود دستمو محکم به آهنا گرفتم و خیلی راحت ازشون رفتم بالا. وقتی به یه متری زمین رسیدم با یکم تلاش موبایل علی رو از جیبم آوردم بیرون که البته آنتن نداشت.
به مهرداد نگاه کردم که بالاتر از من داشت موبایلشو تکون می‌داد.
- خبری نیست.
- باید بریم بالاتر!
- باشه، فقط اگه مردیم بگو رو قبرم بنویسن در راه کمک به مردمش جونشو داد، حق نداری اسمی از جنا ببری!
- وقتی خودمم مردم چجوری باید اینو به بقیه بگم؟!
مهرداد دیگه جوابی نداد که کاملاً طبیعی بود، احساس می‌کردم به خاطر ترس زیاد داره هزیون میگه. هرچند که حق هم داشت، جفتمون خوب می‌دونستیم که بیشتر از چندتاشون اون اطرافن و فکر اینکه زل زدن به کارای ما دیوونه کننده بود.
- هی! هی هی! یه چیزایی اومد!
با داد ناگهانی مهرداد نزدیک بود بیوفتم که به موقع پاهام یکی از میله‌هارو پیدا و تعادلم دوباره حفظ شد!
- چی؟
- این‌جا! این‌جا آنتن داره!
مهرداد هنوز از من بالاتر بود و مدام موبایلشو تکون می‌داد. وقتی این خبر و شنیدم اون‌قدر هیجان‌زده شدم که خودمم داد زدم:
_ زنگ بزن به بابا!
- چرا؟ خب زنگ می‌زنم به سیاوش، از برادر جدیده عزیزم کمک می‌خوام!
- اون ممکنه نتونه جواب بده، بچه بازی درنیار مهرداد وگرنه هرچی دیدم و به بابا می‌گم!
همین که این جمله از دهنم اومد بیرون مهرداد با عصبانیت گفت:
_ آنتن اصلی تویی! باشه، ولی یادت نره...
- مهرداد!
با افتادن ناگهانی مهرداد با تمام توانی که داشتم اسمشو صدا کردم و شنیدم که انعکاس صدای خودم و فریاد وحشت زده‌ی خودش بارها تکرار شد.
در اون لحظه به هیچ عنوان توانایی نگاه کردن به پایین و مواجه شدن با حقیقت و نداشتم...
***

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fami

    0

    هه هه جلد سوم

    ۹ ماه پیش
  • ابوالفضل

    0

    سلام خانم باقری، ایشالا جلد چهارمم در کاره دیگه؟🥲

    ۹ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام وقت بخیر نه جلد چهارم نداره سایه ی من، اما بعد از این باید کوه امین، و بعدش دو جلد زمزمه در شب و بخونین چون شخصیت های سایه ی من اونجا هم هستن

    ۹ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    تازه دیشب شروع کردم

    ۹ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    آرام خواهر یکم آروم شروع کن. گل پسرمون رو پارت اول به کشتن دادی

    ۹ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عه اینو نخونده بودی؟؟؟😝

    ۹ ماه پیش
  • ملودی

    0

    داره اشکم در میادااا بگو ک مهرداد نمرده تورو خدا

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    مهرداد نمرده 😌😝😝😝

    ۱۱ ماه پیش
  • ایدا

    1

    عالی بوددد

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۲ سال پیش
  • خ

    1

    عالی خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • الناز

    1

    عالی و جذاب

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم ✨❤️

    ۲ سال پیش
  • محبوبه

    1

    عالی وسرگرم کننده

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۲ سال پیش
  • نازنین زهرا

    1

    سلام من پارت شش هستم ولی چون اونجا نمیتونستم پیام بدم چون سکه میخوا اینجا پیام دادم چطوری میتونیم سکه بگیریم؟

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم من در جریانش نیستم دقیقاً باید از پشتیبانی بپرسین❤️

    ۲ سال پیش
  • ناتارا

    1

    عالی هست فقط ایکاش اولش و می فهمیدیم چجوری به این نقطه رسیدن

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    حالا حالا ها مونده به اونجا برسه😁😁

    ۲ سال پیش
  • Akram

    1

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • Akram

    1

    نفسم بند اومد همین اول داستان بسم الله😱

    ۲ سال پیش
  • リム丂ムᄊノ刀

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
  • Zar

    1

    عالیی🙂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️