پارت سوم :


بابا که زل زد به تلویزیون یکم فکرکردم تا دوباره سر صحبت و باز کنم. تازه داشتم برای گفتن یه جمله ی عمیق و طولانی و احساسی آماده می‌شدم تا کم کم بحث و بکشونم سمت زنی که پشت در خونه دیده بودم که بابا کاملاً ناگهانی به بهانه ی برداشتن سیگار از تو اتاقش از جاش بلند شد و منم مجبور شدم دهنمو ببندم. بعد از اون کاملاً واضح ساعت ها ازم دوری کرد، اونقدر که بالاخره همه اومدن و تو شلوغی خونه نتونستم گیرش بندازم!
- داداش ما هنوز یه جا برای شریک داریما!
- ممنون، من از وضعیت فعلیم راضیم.
- خوددانی، دوسال دیگه نیای بگی دوتومن بهم قرض بده‌ها!
- یعنی من لنگ دو میلیونم؟!
مهرداد که نشسته بود کنار سالار داد زد:
_ من کی گفتم میلیون؟! دو میلیارد!
همین که اینو گفت سالار شروع کرد خندیدن، ولی خندش بیشتر تشویق‌آمیز بود و چندبارم زد پشت مهرداد که بلافاصله تیکه خیاری که خورده بود از دهنش افتاد بیرون!
- پسرت مرد شده مهدی.
- آره، خیلی!
- حالا تو مسخره کن، پولدار شدم پنج تومنم بهت قرض نمی‌دم!
- پولای میلیاردیت مال خودت.
- کی گفت میلیارد؟ منظورم پنج میلیونه!
بابا با شنیدن این جمله می‌خواست از جاش بلندشه که همون لحظه آقا محمد از اتاق اومد بیرون و خداروشکر آبرومو جلوی زن سالار حفظ کرد.
بحث از پولدار شدن مهرداد که رسید به گرونی زمینای آزادکلا سکوت من طولانی‌تر شد. تمام اون شب با وجود شلوغی زیاد خونه یه کلمه حرفم نزده بودم. هرکاری می‌کردم نمی‌تونستم خودمو وادار کنم تا مثل بقیه بلند صحبت کنم و بخندم و شریک بحثا باشم، مینا هم بهتر از هرکسی متوجه این موضوع بود و هر چند دقیقه تکونم می‌داد و می‌پرسید:
- خوبی؟
منم فقط سرمو تکون می‌دادم.
تمام شب تا وقتی خانواده‌ی مینا و سالار و زنش برن و خونه خلوت و سوت و کور بشه وضعیت من همین بود، مخصوصاً که رو تک تک کارای بابا حساس شده بودم و هر وقت به گوشیش نگاه می‌کرد توجهم بهش جلب می‌شد.
- میلاد، می‌شه یه چیزی بگی؟
با پیچیدن دست مینا و آویزون شدنش از گردنم دست از فکر و خیال برداشتم و نگاهش کردم.
آرایشش کاملاً پاک شده بود و موهای صافش صورتشو قاب گرفته بود.
_ چی بگم؟
- اینکه چرا کل شب مثل برج زهرمار بودی!
لحن مینا با کارای عاشقانش تناسبی نداشت، ولی من دیگه بهش عادت کرده بودم، به اینکه با دستاش نوازش کنه و با زبونش نیش بزنه!
با فکر به این موضوع بدون اختیار لبخند برگشت رو لبم و دستمو گذاشتم رو دستش.
- چیزی نیست!
- اینو به یکی بگو که تو رو نمی‌شناسه، نه به من و بابات و مهرداد!
- بابا؟
- آره، واقعاً نفهمیدی تمام شب حواسش به تو بود؟
- نه، ولی مطمئنی مهردادم چیزی فهمید؟
مینا بدون فکر گفت:
- نه، اون داشت درمورد یه ماشین جدید تحقیق می‌کرد.
درحالی که خیالم راحت می‌شد چند بار آروم دست مینا رو نوازش کردمو بعد بدون مقدمه گفتم:
_ موضوع درمورد خود باباست!
بعدشم شروع کردم به صحبت درمورد تردیدام و چیزایی که اون روز دیده بودیم و خودم حس می‌کردم.
مینا تمام مدت با دقت به حرفام گوش داد، ولی وقتی صحبتم تموم شد خیلی زود ازم جدا و به بهانه‌ی مرتب کردن بالشای روی تخت فاصله گرفت.
همون‌طور که پشت به من ایستاده بود گفت:
- به نظرم تو زیادی به آقاجون حساس شدی!
با تعجب گفتم:
- زیادی؟ مگه گوش ندادی به حرفام؟
- خب چرا گوش دادم، ولی آخه اونم حق زندگی داره.
- منم نگفتم نداره، مینا من بچه نیستم، سی سالمه، می‌فهمم اونم یه مرده، ولی چیزایی که دارم می‌بینم نرمال نیست‌.
- چرا؟ ما که این همه رمان با داستان دختر فقیر و پسر پولدار داریم!
مینا گفت و کوتاه خندید. خندش یه جورایی تصنعی بود، انگار بازم مثل این چند هفته فقط می‌خواست از این موضوع فرار کنه. وقتی دیدم هیچ‌جوره این موضوع و جدی نمی‌گیره بالاخره دل و زدم به دریا و خیلی آروم گفتم:
_ من هفته ی پیش تو خونه کلی بطری و ته سیگار پیدا کردم رو همشونم جای رژ مونده بود جز یکی دوتاشون!
مینا بعد از تموم شدن جملم تقریباً فوراً چرخید به طرفم، بی‌خیال بالشا شد و اومد جلو و رو تخت و کنارم نشست.
- چی؟
- نگفتم چون نمی‌خواستم تصورت از بابا عوض شه، چون شک داشتم ولی ندیدی امروز چی‌شد؟ من خیلی وقته با ازدواج بابا مشکلی ندارم ولی این‌جوری و با چنین زنی... امکان نداره بزارم!
با بی‌قراری از جام بلند شدم و به صورتم دست کشیدم. تمام اون مدت خیلی برای نگفتن این حرفا مقاومت کرده بودم ولی دیگه نمی‌شد، نمی‌تونستم تو خودم حلشون کنم و نیاز داشتم یه نفر کمکم کنه، یه نفر به جز مهرداد.
- ولی چرا؟ این همه زن، این همه آدم. یعنی آقاجون...
- درمورد بابا و اینکه چرا چشماش بسته شده چیزی نمی‌فهمم، ولی شک ندارم اون زن آدم درستی نیست، منم نمی‌تونم بزارم بابا دوباره به خاطر یه دلبستگی نابود بشه...
بعد از زدن این حرفا با وجود سبک‌تر شدن فکرم مشغول‌تر شد، مخصوصاً اینکه نه مینا و نه خودم هیچ راه‌حل عملی پیدا نمی‌کردیم تا این موضوع و با بابا مطرح کنیم و جفتمون تو این قضیه توافق داشتیم که به هیچ وجه قرار نیست واکنش خوبی در مقابل حرفامون نشون بده.
بعد از خوابیدن مینا مدت زیادی رو تخت بیدار موندم و مدام جا به جا می‌شدم، اونقدر که دوبار تو خواب غر زد. دست خودم نبود، همون‌طور که مینا می‌گفت بیش از حد رو بابا حساس شده بودم و یه‌جورایی هیچ جای آزادی تو ذهنم باقی نذاشته بود. همش می‌ترسیدم دیر بجنبم و اون زن، هرکسی که هست جای پاشو تو خونه محکم و مغز بابا رو شستشو بده. هرچند که بابا دیگه یه جوون بیست و چند ساله نبود ولی من خوب می‌دونستم که خیلی زود تحت تأثیر چیزای ممنوعه قرار می‌گیره!
با صدای آرومی که شنیدم رشته‌ی افکارم پاره و سرمو چرخوندم به سمت دیواری که طرف خودم بود. چند ثانیه بی هدف نگاهش کردم و همین که خواستم برگردم به طرف مینا صدا تکرار شد! صداش مثل ضربه زدن به دیوار بود ولی خب من خوب می‌دونستم که پشت دیوار اتاق فضای دیگه‌ای نیست.
همون‌طور که گیج خواب بودم دوباره مکث کردم، وقتی مطمئن شدم خبری نیست دوباره تلاش کردم بچرخم که بازم اون صدا تکرار شد! این بار حواسم جمع‌تر و خواب از سرم پرید. دستمو خیلی آروم از زیر گردن مینا بیرون آوردم و کاملاً به طرف دیوار چرخیدم و بهش خیره شدم و طبق انتظارم دوباره تکرار شد!
تا جایی که خبر داشتم اون طرف دیوار می‌شد کوچه‌ی بغل خونمون، هیچ دیواری چسبیده به ساختمون خونمون نبود و داشتم فکر می‌کردم چی می‌تونه چنین صدایی ایجاد کنه که با دیدن سایه‌ای که از گوشه‌ی چشمم گذشت سرجام نشستم!
همین که نشستم ادامه‌ی اون سایه به سرعت از دیوار رو‌به‌رو و بعد از پنجره رد و ناپدید شد!
درست مثل این بود که یه نفر از تو خونه بدوه و از پنجره بپره بیرون، با این تفاوت که هیچ جسمی وجود نداشت!
با برگشتن اون حس آشنا و قدیمی وحشت زده از تخت پریدم پایین. ضربان قلبم اونقدر تند می‌زد که انگار می‌خواست از وجودم جدا بشه و بیوفته کف اتاق.
امکان نداشت! بعد از سه سال ممکن نبود دوباره شروع شده باشه، هیچ دلیلی وجود نداشت، هیچی!
- مینا! مینا!
نمی‌تونستم مانع خودم بشم. همون‌طور که مینا رو تکون می‌دادم نگاهم به پنجره بود، اونم خیلی طول نکشید که شروع کرد به زیرلب هزیون گفتن. دیگه چیزی نمونده بود تا بالاخره بیدار شه که به طور ناگهانی دستمو کشیدم عقب و نشستم کنارش.
شاید بیخودی نگران بودم. من و بقیه هیچ کاری نکرده بودیم که قانعم کنه چنین حدسی واقعیت داره. چرا الکی نگرانش می‌کردم؟
دوباره به پنجره‌ی اتاق زل زدم. ظاهراً حالا همه چیز آروم بود، دیگه نه سایه‌ای مشخص بود نه چیز غیرعادی دیگه‌ای، با این حال هنوزم قلب من تند می‌زد و نمی‌تونستم سرجام بشینم و برای اینکه مینا رو بیدار نکنم رفتم سرجای خودم و با فاصله و احتیاط دراز کشیدم.
حالا دیگه از اینکه پنجره پشت سرمه حس خوبی نداشتم. طاق باز خوابیده بودم و نگاهم رو دیوارای اتاق می‌چرخید. مدام منتظر یه نشونه‌ی جدید بودم ولی اون اتفاق دیگه تکرار نشد حداقل تا وقتی که پای مینا بخوره تو شکمم و ده دقیقه‌ی بعدم خوابم ببره.
*

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hasti

    1

    عالیییی بود واقعا

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تشکر، ممنونم🥰🙏

    ۱ سال پیش
  • س

    1

    بسیار عالی بودد

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تشکر✨🥰🙏

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر ابی

    2

    چرا دوباره سروکله اونا پیدا شده حتما کار خودشون رفتار پدرش یا اون زن عالی بود

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    شاید...😈

    ۲ سال پیش
  • عالبببیی

    1

    عالییییبیییببببب

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️