پارت دوم :


پنج ماه قبل
- می‌شه لطفاً کمربندتو ببندی؟
- حوصله ندارم!
- من چند دفعه باید علتش و واسه تو توضیح بدم؟
- خب نده عزیزم، مگه من می‌گم هر دفعه واسش سخنرانی کنی؟
لبخند و لحن خونسرد مینا داشت عصبیم می‌کرد، ما هربار باید بابت چنین موضوع پیش‌پا‌افتاده ای بحث می‌کردیم و هیچوقتم به نتیجه نمی‌رسیدیم.
درحالی که سعی داشتم این قضیه رو فراموش و بحث و عوض کنم گفتم:
_ عمو نگفت کی میاد؟
- نه، ولی خب احتمالا تا شب می‌رسه.
- باز جای شکرش باقیه بابا فقط یه امشب و خونه‌ست، جدیداً خیلی مشکوک شده.
- نبابا، بیچاره چیزیش نیست که.
- من پدر خودمو بهتر می‌شناسم، این اواخر یه چیزیش میشه!
حین دور زدن خیابون حس کردم مینا علاقه‌ای به صحبت درمورد این موضوع نداره، شاید چون دوست نداشت حرفی بزنه و به گوش بابا برسه، شایدم چون فکر می‌کرد این مسئله مربوط به خانواده‌ی ماست و نباید دخالت کنه. عین جمله‌ای که بارها ازش شنیده بودم، و منم هربار تکرار کرده بودم: « تو هم سه ساله که عضو این خانواده‌ای!»
به کوچه‌ی خودمون که رسیدیم دیگه حرفی درمورد دورهمی شب نزدیم و حین پارک کردن به جیبم دست کشیدم تا کلیدامو دربیارم که یهو خیلی اتفاقی چشمم خورد به در خونه که یه زن جوون ازش اومد بیرون!
با دیدن اون صحنه بلافاصله کلیدام از دستم افتاد کف ماشین و بی توجه بهشون پرسیدم:
_ اون کیه؟
سوال من حواس مینا رو به منظره‌ی رو‌به‌روش جمع کرد، جایی که یه زن از خونمون دور و رفت به طرف یه دویست‌و‌شش سفید. مینا کیفش و گذاشت کنار و گفت:
- نمی‌دونم، شاید همسایه‌ست!
- همسایه؟! پس تو خونه‌ی ما چه غلطی می‌کرد؟
- خب لابد نذری داشته!
با شنیدن این جواب عصبی‌تر شدم، کل اون روز داشت تبدیل به کابوس می‌شد! وقتی سکوتم طولانی‌تر و نفسام صدادار شد مینا با صدای بلند گفت:
_ چرا شلوغش می‌کنی میلاد؟! تو که نمی‌دونی قضیه چیه!
- راست می‌گی، پس میرم بفهمم!
دوباره خم شدم و کلیدامو برداشتم، وقتی با عصبانیت از ماشین پیاده می‌شدم مینا داد زد:
- نری اعصابشو بهم بریزی، من صورتت و سالم می‌خوام!
و وقتی دید جوابی نمی‌دم پشت سرم و با عجله از ماشین پیاده شد. وقتی به خونه رسیدیم در ماشین و قفل و کلید انداختم تا زودتر بریم داخل.
با ورود به فضای پایین راه‌پله اولین چیزی که توجهمو جلب کرد بوی عطر شیرین و زننده‌ای بود که ازش متنفر بودم! هیچوقت از بوی شیرین و گرم خوشم نمیومد و با دیدن اون زن حالا نفرتم ده برابر بیشتر می‌شد، این وسط مینا هم هی با آرنج می‌زد بهم!
- میلاد جون، امشب مهمون داریما!
- می‌دونم!
- اگه می‌دونی پس چرا می‌خوای کتک بخوری؟! خب صبرکن بقیه برن لااقل آبرومون فقط جلوی خودمون بره!
- نترس کار به اونجا نمی‌کشه، فقط یه سوال می‌پرسم همین، بیا!
دستمو گذاشتم پشت مینا و جفتمون هم‌زمان باهم وارد خونه شدیم که ظاهرش مثل همیشه و تنها فرقش اون عطر شیرین بود...
- کیه؟!
- ماییم!
- ماییم شامل چند نفر میشه؟
- شامل من و میلاد، سلام آقا‌جون!
خیلی واضح شنیدم که بابا از تو اتاق گفت:
_آقا‌‌جون و زهرمار!
برخلاف من که خجالت کشیدم مینا مثل همیشه فقط خندید و شروع کرد به درآوردن مانتو و شالش. برای شب یه لباس آستین بلند آبی پوشیده بود که خداروشکر با افکارم جور درمیومد! چیزی که مینا همیشه رعایتش و می‌کرد و یه جورایی شباهت مارو بهم دیگه نشون می‌داد.
بعد از یه دقیقه بالاخره بابا از اتاقش اومد بیرون، درحالی که من بدون اراده وسط هال ایستاده بودم و انتظارش و می‌کشیدم!
- سلام.
- علیک! چرا مثل چوبی لباسی ایستادی این‌جا؟ منتظر پذیرایی؟
- نه، شما خوبی؟
- عالی!
بابا بعد از یه دست و بغل کوتاه از کنارم رد شد و مستقیم رفت تو آشپزخونه. چند ثانیه‌ی بعد مینا هم دوباره از اتاق قدیمی و مشترک من‌ و مهرداد اومد بیرون و این بار یه شلوار راحتی هم پاش بود. سادگیش اون‌قدر زیاد بود که لبخند زدم و اون و بابا هم بعد از دیدن هم خیلی گرم احوال‌پرسی کردن.
- داره حسودیم می‌شه!
- همچین حسیم جزو خصوصیاتت بود و نمی‌دونستم؟
- آره خب، مخصوصاً رو شما.
وقتی من لبخندمو پررنگ‌تر کردم مینا بلافاصله متوجه نقشه‌ام شد و سرشو دور از چشم بابا و با تأسف برام تکون داد. ولی من بیخیال نشدم، ترجیح دادم به جای مشت و لگد خوردن از راه چاپلوسی وارد شم و کنار بابا و چسبیده بهش روی مبل نشستم.
همین که بابا کنترل تلویزیون و گرفت تو دستش خیلی نامحسوس دماغم و بردم جلو و لباسش و بو کردم ولی خبری نبود!
مینا که طرف دیگه‌ی بابا نشسته بود با چشم و ابرو ازم خواست تمومش کنم ولی قبل از اینکه بتونم متقابلاً جوابشو بدون حرف زدن بدم درکمال بدشانسی بابا نگاهم کرد و احتمالاً تصویر کج و کوله‌ای از صورتمو دید!
- اگه مزاحمم برگردم تو اتاق!
- نبابا این چه حرفیه؟ شما گفتی خوبی؟!
دستمو گذاشتم پشت بابا و شونه‌اش و گرفتم! بابا هم به جای جواب اول یه نگاه به دست من انداخت و بعد گفت:
- من خوبم، تو مطمئنی خوبی؟
- آره خداروشکر!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    وای از میلاد ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • خ

    0

    خیلیییییییییییییی خوب

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥰❤️🙏

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    عالی بنظر من بخونیدش

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥰🙏✨

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر ابی

    0

    سلامی دوباره خدمت خانم نویسنده عزیز خیلی خوشحالم ر جلد سومش میخونم ممنون قشنگ بود

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم 🥰✨

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️