پارت پانزده :



- عجب جای مزخرفیه...
- موافقم، میلاد این لگنت چراغ واسه روشن شدن نداره؟
مهرداد و مینا که شکایت کردن منم بلافاصله چراغای اضافه رو روشن کردم تا خیالشون راحت بشه. البته روشن شدن فضای مقابلمون فایده‌ای جز ترس برای من نداشت چون تا قبل از اون تاریکی مطلق باعث می‌شد دید چندانی به اطراف نداشته باشم ولی حالا...
- مهرداد، نمی‌شه من بیام جلو بشینم؟
با شنیدن صدای نگران مینا از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    ای مهرداد ترسو ،حالا خوبه اومده سیاوش رو نجات بده😀

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    2

    خیلی خیلی قشنگ بود مرسی خسته نباشید عالی بود

    ۱ سال پیش
  • آیرین

    2

    خیلی خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️