پارت دوازده :



حالت نگاهش مثل نگاه کسی بود که تعجب کرده. منم بدون توجه بهش کفشامو درست پوشیدم و گفتم:
- الان جات خالی شد، می•تونی بری بشینی!
علی جوابی بهم نداد، فقط با همون نگاه تا وقتی از خونه برم بیرون بهم زل زد!
- الان وقت جیم شدنه؟ بابا همین‌جوریشم دنبال بهونه واسه زدنمونه.
- زود برمی•گردیم.
- چندبار می•گی؟ فهمیدم. ولی اگه قرار باشه کسی کتک بخوره اون تویی!
من و مهرداد د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fami

    0

    از این جنا خوشم میاد😂لذت میبرم میلادو میترسونن

    ۹ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤣🤣

    ۹ ماه پیش
  • میم

    0

    خیلی عالیه،فقط دلم میخواد همشو یجا بخونم از هولم نظرم نمیتونم بنویسم،میلاد احمق از جن مگه میشه مخفی شد🤩🙏🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️