لیست کلیه پارتهای رمان سایه ی من جلد سوم : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 61
شاید بهخاطر عصبانیتم بود، شایدم بهخاطر اینکه تا دم مرگ رفته بودم و برگشته بودم؛ اما بابا یه جوری نگاهم میکرد که حس میکردم جدی جدی قراره بمیرم! یا شایدم مردم و خودم خبر ندارم! اونقدر بهم خیره شد تا بالاخره منم نگاهش کردم و وقتی چشم تو چشم شدیم مثل همیشه همونطوری که ازش انتظار میرفت حرکت ا...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 62
- آقا مهدی چرا نمیای بیرون؟! صدای طرف که دوباره شنیده شد فهمیدم چه شباهت عجیبی به صدای صاحب خونه داره! حتی با اینکه فقط چند جمله از اون مرد شنیده بودم؛ اما صداش هنوز تو گوشم بود و متوجه بودم که هیچ فرقی با همدیگه ندارن! از طرفی امکان نداشت کسی که پشت درِ خودش باشه، چون هیچ دلیلی نداشت برای ورو...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 63
موقع خروج از خونه انقدر عجله داشتیم که در محکم کوبیده شد به دیوار سکو! جوریم مدام بهم برخورد میکردیم که حتی نمیتونستیم درست کفشامونو بپوشیم و وقتی سایهی سفید و کوچیکی رو دیدیم که از وسط حیاط رد شد، اولین کسی که بیخیال پوشیدن کفشاش شد و هجوم برد بهطرف دروازهی حیاط مهرداد بود! حتی به ما هم ...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 64
به معنای واقعی کلمه هنگ کرده بودم. نه میتونستم حرف بزنم، نه حرکتی بکنم. بابا هم بدتر از من، زل زده بود به صفحهی موبایل و نمیتونست جوابی به الو الو کردنای علی بده. بین من و بابا، فقط مهرداد بود که سرشو برگردوند و با صدای بلند گفت: - تو زندهای؟! اون طرف خط مکث نسبتاً طولانی به وجود اومد...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 65
- کسی به اینا نمیگه جوراباتون و بشورین؟! - هیس! با یه لگد آروم به پای مهرداد ازش خواستم ساکت باشه، چون هیچ بعید نبود کسایی که کف نمازخونه دراز کشیدن هنوز بیدار و هوشیار باشن. فقط همینم مونده بود که تو همچین مکانی مجبور شم برادرمو از زیر دستوپای بقیه جمع کنم! مهرداد که ساکت شد، منم رفتم یه گ...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 66
بقیه یه جوری به علی نگاه کردن که انگار بازم شک داشتن که اون خود علی باشه، شاید چون چیزایی رو نمیدونستن که من ازش خبر داشتم. برای همینم گفتم: - اونجوری که فکر میکنین نیست، فقط... علی هم مثل من تجربههای مشابه زیاد داشته... یه جورایی همون حس ششم خیلی قوی! - حس ششم، آره؟ ببینم نکنه طلسم نویسه؟! ...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 67
- چته؟! مهرداد اینو گفت و پتوی مسافرتی که رو تنش بود و تا روی سرش بالا کشید! خوشبختانه قبلاز اینکه من وارد عمل بشم، سیاوش پتو رو با قدرت از سرش کشید و با این کار باعث شد بابا هم از خواب بپره! بعد از این دسته گل، بلافاصله دستشو کشید عقب و به یه نقطهی نامعلوم نگاه کرد! جوری راحت و خونسرد نقش ب...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 68
مهرداد و بقیه که از پلهها رفتن بالا، نگاه من تا آخرین لحظه به اونا بود و یه حسی همش بهم میگفت: - پاشو برو پیششون ببین چه خبره! - کجا میری؟! - میرم یه سری بهشون بزنم... - بشین بابا! تو هم دیگه داری شورش و درمیاری! از اونجاییکه مینا کاملاً منو درک میکرد زحمت انکار و به خودم ندادم و همون...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 69
* - ما اگه شانس داشتیم که الان اینجا نبودیم. - خب حالا تو هم! طرف که نمرده، یه تصادف کوچیک کرده، میره بیمارستان بعدشم میاد... - بعدشم میاد چیه؟ اون میگه پام شکسته بعد تو میگی سریع میاد؟ لابد با ویلچر میخواد بیاد! در جواب مهرداد کلافه و عصبی گفتم: - این که رو دوتا پاش راه بره یا نره چه فرق...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 70
- آروم باش، انقدر زود خودتو نباز! احتمالا نشستنم دم در اقامتگاه مصیبت زدگی بیش از حد و پذیرش کامل شکستمو به نمایش گذاشت که علی با اون لحن شروع کرد به دلداری دادنم. درحالیکه مثل آدمای به ته خط رسیده کف دستامو روی صورتم گذاشته بودم با صدای خفهای گفتم: - مگه نشنیدی حرفاشو؟ - چرا شنیدم، ولی از ...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 71
حالا دیگه همهی توجهها به من جلب شده بود. بقیه سر سفره یه جوری با تعجب نگاهم میکردن که انگار خودِ من یه جن بودم که اومده تو کلبه! سعی کردم نگاه متعجبشونو نادیده بگیرم. درحالیکه معذب شده بودم به بابا که بیرحمانه پشتمو ماساژ میداد گفتم: - نگران نباشین، خوبم. - دارم میبینم! یه دفعه چت شد؟ ...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 72
- اون یقهی پسر منه توی دستت! بابا به محض رسیدن به ما کمابیش آروم زد روی دست سیاوش و اونم بلافاصله چند قدم رفت عقب. البته هیچ خبری از عقب نشینی دفاعی نبود و ظاهراً این کارو فقط به خاطر احترام به بابا انجام داد. وگرنه نگاهش به من هنوز رنگ خشونت داشت. - شما دوتا چه مرگتونه؟ ها؟ اگه قراره مثل حیوو...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 73
اعتراف به این موضوع که دیگه نباید باعث خجالتم میشد. از بچگی تا به اون سن همیشه هر وقتی که بدون اینکه به بابا بگم جایی میرفتم و بعدم دیگه هیچ خبری بهش نمیدادم همیشه ترسِ برگشتن و روبرو شدن باهاش و داشتم، چون میدونستم که بدون استثنا هر باری که همچین گندی میزنم با چند تا ضربهی جانانه بهم خوش...
بروزرسانی در : ۶۰۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 74
- آقای ملکی؟! مهرداد که صداش کرد همچنان جوابی بهجز صداهای درهموبرهم شنیده نشد. انگار اون طرف خط چند نفر داشتن باهم دیگه دعوا میکردن! صداهای بمی که عجیب و ناشناخته بودن، ولی بااینحال میشد حدس زد که چه خبر شده. درست همین لحظه تماس بعد از ده ثانیه قطع شد و هممون مات و مبهوت به همدیگه نگاه ک...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 75
همینکه سرمو بهسرعت چرخوندم سمتش اون چند سانتی کشید عقب و گفت: - هیچی، میخواستم باهات حرف بزنم... برخلاف همهی وقتایی که کنار هم بودیم و تمام لحظههایی که کنارش میگذروندم بهطرز عجیبی مظلوم و معصوم شده بود. انگارنهانگار که بدترین صحنهی عمرمو از برادرم دیده بودم. بدون اینکه بخوام نتونستم ...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 76
بالاخره از علی جدا و رفتم به طرفی که تاریکتر و ترسناکتر بود. دورتادور محوطه درخت و فقط وسطش خالی بود. از اون فاصله میتونستم تو آسمون چیزیو تشخیص بدم که واضح نبود. یه چیزی مثل تیر چراغبرق که ازم فاصله و هیچ نوری نداشت. اصلاً نمیتونستم اسمی روش بزارم. خیلی زود نگاهمو ازش گرفتم و اینبار مشغو...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 77
- بدو! دیگه نتونستم صبرکنم تا ببینم علی کجا میره، بالاخره به حرف مهرداد گوش کردم و دوباره شروع کردم به دویدن... «زمان حال!» تا جایی که توان داشتیم میدویدیم، جوری که شک نداشتم قبلاً اتفاق نیفتاده، حتی تو دوران بچگیمون، حتی وقتی بابا دنبالمون میکرد و میدونستیم وقتی گیرمون بیاره یه گ...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 78
- آی! - مهرداد! - آخ... فکرکنم کمرم شکست! درحالیکه انگار روح از بدنم جدا شده بود و صدام میلرزید، بالاخره موفق شدم با ته مونده ی شجاعتم گردنمو بچرخونم و به مهرداد نگاه کنم که درست زیر پام روی زمین افتاده بود، البته نه دقیقاً روی خود زمین! نمیتونستم درست تشخیص بدم؛ اما چند سانتی از زمین فاصل...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 79
- بالاخره تموم شد؟ - آره بابا، مجبور شدم سه ساعت واسشون فک بزنم تا حالیشون بشه یارو خودش اینکاره ست مقصر ما نبودیم که! مهرداد که تازه از یکی از دفترای تو کلانتری اومده بود بیرون شدت بیحوصله و عصبی بهنظر میومد، چون مجبور شده بودیم برایاینکه ثابت کنیم زخمی شدن ملکی کار ما نبوده بیایم اونجا و ...
بروزرسانی در : ۵۹۰ روز پیش
-
رمان سایه ی من جلد سوم - پارت 80
- اوناهاش، خودشه! همین که سیاوش اینو گفت قلبم اومد تو دهنم و نگاه کنجکاو و مشتاقم چرخید و از در باز یه خونه افتاد به پیرمردی که عصا میزد و به مرغهاش غذا میداد. بیچاره اونقدر پیر بود که کمرش خم شده بود و پشت سر هم با یه لهجه ی خاص با مرغ و خروساش صحبت میکرد! - این بیچاره که پاک لاجونه! سیاوش...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
