پارت هجده :

- من بهت نگفته بودم ازدواج چه عواقبی داره؟
- ببند!
مهرداد دستشو گذاشت پایین‌تر از زخم گردنم و درحال معاینه‌ام خیلی آروم گفت:
- باشه، ولی به حرف من می‌رسی!
وسط جمله‌ی مهرداد، مینا استارت زد. همشم هم‌زمان با سروصدای ماشین من حس می‌کردم یکی داره بیرون از پنجره نگاهم می‌کنه!
بدترین بخششم تاریکی مطلق پشت شیشه بود و این موضوع که از زاویه‌ی من هیچ چراغی، حتی چراغ دورترین خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    1

    فقط اون جا که مینا صبر کرده بود ماشین گرم شه بهش گفت مگه داری تو سیبری رانندگی میکنی🤣🤣🤣

    ۷ ماه پیش
  • میم

    2

    اگه اثر داشت سیاوش خودش خودشو نجات می داد مگر اینکه اینجا نباشه 🧡

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️