پارت نوزده :

نمی‌دونم بقیه دقیقاً چه حسی داشتن؛ اما حس خودم اون‌قدر عمیق و پر از انرژی منفی بود که انگار توانایی راه رفتن رو هم ازم می‌گرفت.
به غیر از اون درد گردنمم شده بود قوز بالا قوز!
- خوبی؟
دست مینا پیچید دور آرنجم و من خیلی سخت تونستم نگاهم و از انتهای خیابون که کاملاً تاریک و سیاه بود بگیرم.
- بهترم...
- نگران نباش، سیاوش و صدا می‌کنیم و بعدش همه باهم برمی‌گردیم...
- اوهوم..

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    1

    خسته نباشید ممنون عالی بود

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️